سلام خوبین؟ ما هم خوبیم.

این هم احتمالا آخرین پسته منه چون فردا دارم میرم سفر حج. ایشالا قسمته همتون بشه و خواهشا حلالم کنید. به خصوص تو دوست جون.

دیروز پریروز دوست جونو دیدم. این دفعه هم رکوردمون رو شکوندیم چون تا قبل از این نشده بود بیشتر از یه هفته همو نبینیم اما ایندفعه از یکشنبه خونه مهرنوش اینا تا پریروز شد ۹ روز.

پریروز که من از دانشگاه اومدم ساعت ۸ زنگیدم به مهرنوش که بیاد بریم من مانتو بگیرم. دوست جون هم می دونست رفتیم پاساژ که دوست جونو رحمان زنگیدن که ما داریم میایم. ۵ دقیقه بعد رسیدن. حالا هیچ جا هم سایز من مانتو نبود همه از ۳۸ به بالا داشتن و سایز من یعنی ۳۶ نبود. دوست جون هم می گفت این چه وضعشه شیده خب یه کم لاغر کن تا مانتو برات پیدا شه.

بالاخره یه مانتو که همه چیش خوب بود پیدا کردم و خریدم. بعد هم می خواستم برم کفش بگیرم که دوست جون اینا تا سر ولیعصر باهامون اومدن ولی چون تابلو بود همونجا ازشون جدا شدیم.

دیروز هم که خیلی روز بدی بود و بدترین خداحافظی که می شد رو کردیم. از ظهر که سره چیزای الکی دعوایی بودیم. مشکل اینجاس که دوست جون نمی فهمه وقتی از دسته هم ناراحتیم و حرفمون شده یه چیزی رو بدون فکر نگه که بعد که آشتی کردیم من نتونم حرفی رو که زده فراموش کنم. با ناراحتی گوشیو قطع کردیم و قرار شد ۵ ببینیم همدیگرو.

۵ منو مهرنوش رفتیم میدون دوست جون زنگ زده که ما هنوز راه نیوفتادیم شما هم خونه بمونید ما رسیدیم می زنگم که بیایددر حالی که دوست جون می دونست من نزدیکه ۵ می تونم از خونه بیام بیرون وقتی هم می گم ٬می گه نه قرار صد در صد نذاشتیم. دوباره زنگیده که رحمان گوشیشو جواب نمیده. من هم در کمال عصبانیت گفتم به من ربطی نداره خودت بیااااااااااااااااااااا.

که ساعت ۵.۳۰ با رحمان رسیدن.من هم تا اومدن ٬به رحمان گفتم رحمان ازت متنفرم ما کم دعوا داریم تو هم بیا بدترش کن. راه افتادیم بریم کافی شاپ خودمون که بسته بود. من از عصبانیت داشتم خفه می شدم.گفتم بریم خونه . دوست جون می ترسید باهام حرف بزنه مهرنوشو واسطه می کرد. یه کافی شاپ فاطمی بود که قرار شد بریم اونجا رفتیم اونجا یه کم گریه کردم. بدبختی سیگار هم نمیشد کشید . فقط یه طرفش می شد که اونجا هم پر بود. مهرنوش یهو پا شد رفت. رحمان هم اعصابش خورد بود رفت بیرون. دوست جون گفت پا شو بریم گفتم من باهات نمیام تو برو. که اون هم رفت. من هم انقدر حالم بد بود یه ساعت برای خودم تنهایی تو خیابون راه رفتم.

هی دوست جون زنگ می زد که برو خونه.رسیدم بهش زنگیدم و یه کم حرف زدیم. این هم از دیروز که وحشتناک بود. خب دیگه اگه بدی خوبی دیدین حلالم کنین.

به دوست جون می گم اینجا سر بزنم و اگه وقت کرد آپ هم بکنه.

پس تا دو هفته دیگه بای.