دیروز با دوس جون بیرون بودیم که به قوله خودش خیلی بیرون رفتنه مسخره ای بود. دو سه روز بود هی گیر داده بود بریم بیرون. همش هم تیکه می نداخت که آره دیدنامون شده هفته ای یه بار و از این حرفا.

از دانشگاه اومدم میدون اصلا هم دیر نرسیدم من گفته بودم بینه ۶.۱۵ تا ۶.۳۰ میام که ۶.۳۰ رسیدم. به من چه که دوس جون یه عالمه زودتر میاد؟

بعد هم یه کم راه رفتیم که همش دوس جون نچ نچ می کرد (کاری که من بدم میاد) و می گفت حالا کجا بریم؟ من هم گفتم یه بار دیگه بگی نچ می زنم تو دهنت! باز یادش رفتو گفت من هم به جای تو دهنی دستمو از دستش کشیدم چون می دونستم این بیشتر از تو دهنی حرصش میده.

 بعد دوست جون مسیرو عوض کرد به سمته خونه بعد برگشته می گه همین بود بیرون رفتنمون؟ چقدر مسخره بود! من هم گفتم مگه من گفتم بریم خونه؟ تو این طرفی داری می ری.

خیلی هم حرصم گرفت و خداحافظی کردم اومدم. چون حوصله نداشتم به این زودی برم خونه می خواستم یه کم راه برم که دوس جون هی زنگ می زد که یا برو خونه یا بگو کجایی من بیام پیشت.

خلاصه که آخر مجبور شدم برم خونه. بعد هم تا شب یه کم سمس بازی کردیم.

به قول دوست جون که روز خیلی مسخره ای بود!

راستی جمعه سالگرده دوستیمونه که قبلا خیلی واسش برنامه داشتم ولی حالا بیخیال شدم. اگه هم دوس جون لطف کنه ببره منو اون روز بیرون واقعا دیگه شرمنه م کرده فقط امیدوارم اون روز مسخره نباشه.