من برگشتم.




سلام خوبین؟

من برگشتم.جای همتون خالی عالیییییییییی بود.ایشالا قسمته همه به خصوص دوست جونه گلم بشه. برای دوست جونم یه عالمه دعا کردم.تا جایی که می تونستم.این دعاموهم بهش نگفتم.دعا کردم در اولین فرصت یه نی نی  حلال داشته باشیم. یه عالمه هم برای جور شدنه کارهای دوست جون دعا کردم. دلم هم براش یه ذره شده بود.

اون هم که زحمت کشیده دو بار به اینجا سر زده بود دستش درد نکنه. دیروز صبح تا رسیدم بهش زنگیدم که خواب بود و برنداشت. بیدار که شد سمس داد.حرفیدیم.خیلی حال داد بعد از دو هفته درست حسابی صدای قشنگشو شنیدم. قرار شد عصر ببینمش. گفتم که یه ذره از سوغاتی تو میارم چون هنوز ساک ها رو باز نکردیم. خبر بد هم اینکه کافی شاپه پاتوقمون تعطیل شده. قرار شد بریم سفره خونه که دوست جون گفت اگه یه جای بهتر بلدی بریم اونجا. من هم گفتم بریم میدون ولیعصر اونجا دو سه تا کافی شاپ هست. رفتیم اونجا که بغله ایرانیانه قبلا اسمش یه چیزه دیگه بود. ولی بسته شده بود. دیروز دیدم دوباره باز شده جایه خوبیه. دوست جون که خوشش اومد. فقط نگاش می کردم و تلافیه این دو هفته رو می کردم. صبح بهش گفتم 15 روز نبودم اگه حساب کنیم رزوی یه بار باید می گفتی دوست دارم امروز باید 15 بارشو با هم بگی تا جبران شه. اون هم گفن چشم می گم.ولی یادمون رفت. یه ساعت اونجا نشستیم و بعد دو هفته سیگار کشیدم.

کلا خیلی خوب بود. برگشتنه تا خونه ی ما پیاده اومدیم یه دونه هم بوسم کرد. خیلی خوش گذشت دوست جونم.

این هم دیروز.

خانومه جونم بهم زنگ زد



سلام خوبین . من که یه کم بهترم چون شیده جونم دیروز صبح بهم زنگ زد من اول خواب بودم نفهمیدم بعد مهرنوش بهم زنگ زدکه گفت شیده به من زنگ زد گفت دیشب خواب تو رو دیده نگرانت شده . بعدش دوباره شیده بهم زنگ زدو باهم حرف زدیم گفتش دلش برام تنگ شده منم داشتم میمردم. شیده هر کجای دنیا که باشی عاشقتم دوست دارم

دلم واسه خانومه جونم یه زره شده



سلام. امیدوارم که خوب باشید. من دوست جون شیده شاهین هستم . من که اصلا خوب نیستم چون همونطور که میدونید عزیز دلم شیده جونم رفته مکه خونه خدا زیارت دله منم براش یه زره شدهالاهی قربونش برم دیشب و چند شب بیش با موبایل مامانش بهم اسمس داد که خیالم راحت اوزاع خوبهنوشته بود که دلش برام تنگ شده واسه آینده جفتمونم یه عالمه دعا کردمآخرشم نوشته بود منو فراموش نکن آخه مگه میشه آدم تنها امیدشو تو زندگی فراموش کنه. عزیز دلم فکر کنم ۱۰ روز دیگه برگرده٫خدا کنه این۱۰روز سریع تموم بشه چون هنوز ۴روز نشده دارم دیوونه میشم قربونه همتون فعلا

 حلالم کنید.



سلام خوبین؟ ما هم خوبیم.

این هم احتمالا آخرین پسته منه چون فردا دارم میرم سفر حج. ایشالا قسمته همتون بشه و خواهشا حلالم کنید. به خصوص تو دوست جون.

دیروز پریروز دوست جونو دیدم. این دفعه هم رکوردمون رو شکوندیم چون تا قبل از این نشده بود بیشتر از یه هفته همو نبینیم اما ایندفعه از یکشنبه خونه مهرنوش اینا تا پریروز شد ۹ روز.

پریروز که من از دانشگاه اومدم ساعت ۸ زنگیدم به مهرنوش که بیاد بریم من مانتو بگیرم. دوست جون هم می دونست رفتیم پاساژ که دوست جونو رحمان زنگیدن که ما داریم میایم. ۵ دقیقه بعد رسیدن. حالا هیچ جا هم سایز من مانتو نبود همه از ۳۸ به بالا داشتن و سایز من یعنی ۳۶ نبود. دوست جون هم می گفت این چه وضعشه شیده خب یه کم لاغر کن تا مانتو برات پیدا شه.

بالاخره یه مانتو که همه چیش خوب بود پیدا کردم و خریدم. بعد هم می خواستم برم کفش بگیرم که دوست جون اینا تا سر ولیعصر باهامون اومدن ولی چون تابلو بود همونجا ازشون جدا شدیم.

دیروز هم که خیلی روز بدی بود و بدترین خداحافظی که می شد رو کردیم. از ظهر که سره چیزای الکی دعوایی بودیم. مشکل اینجاس که دوست جون نمی فهمه وقتی از دسته هم ناراحتیم و حرفمون شده یه چیزی رو بدون فکر نگه که بعد که آشتی کردیم من نتونم حرفی رو که زده فراموش کنم. با ناراحتی گوشیو قطع کردیم و قرار شد ۵ ببینیم همدیگرو.

۵ منو مهرنوش رفتیم میدون دوست جون زنگ زده که ما هنوز راه نیوفتادیم شما هم خونه بمونید ما رسیدیم می زنگم که بیایددر حالی که دوست جون می دونست من نزدیکه ۵ می تونم از خونه بیام بیرون وقتی هم می گم ٬می گه نه قرار صد در صد نذاشتیم. دوباره زنگیده که رحمان گوشیشو جواب نمیده. من هم در کمال عصبانیت گفتم به من ربطی نداره خودت بیااااااااااااااااااااا.

که ساعت ۵.۳۰ با رحمان رسیدن.من هم تا اومدن ٬به رحمان گفتم رحمان ازت متنفرم ما کم دعوا داریم تو هم بیا بدترش کن. راه افتادیم بریم کافی شاپ خودمون که بسته بود. من از عصبانیت داشتم خفه می شدم.گفتم بریم خونه . دوست جون می ترسید باهام حرف بزنه مهرنوشو واسطه می کرد. یه کافی شاپ فاطمی بود که قرار شد بریم اونجا رفتیم اونجا یه کم گریه کردم. بدبختی سیگار هم نمیشد کشید . فقط یه طرفش می شد که اونجا هم پر بود. مهرنوش یهو پا شد رفت. رحمان هم اعصابش خورد بود رفت بیرون. دوست جون گفت پا شو بریم گفتم من باهات نمیام تو برو. که اون هم رفت. من هم انقدر حالم بد بود یه ساعت برای خودم تنهایی تو خیابون راه رفتم.

هی دوست جون زنگ می زد که برو خونه.رسیدم بهش زنگیدم و یه کم حرف زدیم. این هم از دیروز که وحشتناک بود. خب دیگه اگه بدی خوبی دیدین حلالم کنین.

به دوست جون می گم اینجا سر بزنم و اگه وقت کرد آپ هم بکنه.

پس تا دو هفته دیگه بای.

حرفه دلم


سلام خوبین؟ منو دوست جون امروز یه کمی دعوایی بودیم. اومدیم اینجا حرفه دلمو که نتونستم بهش بزنمو اینجا بگم:

شاید هیچکس جز من و تو نداند کدام لحظه را می گویم.

 اما بگذار برای همه بگویم تا بدانند عشق با تو بودن را با هیچ خوبی دنیا عوض نخواهم کرد.

 لبهای داغ و صدای نفسهای گرمم تنها هدیه ای است که میتوانم بی اختیار و با تمام وجودم به تو هدیه دهم.

 

 

زیباترین تصویری که در زندگانیم دیدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود

زیباترین سخنی که شنیدم سکوت دوست داشتنی تو بود

زیباترین احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود

زیباترین انتظار زندگیم حسرت دیدار تو بود

زیباترین لحظه زندگیم لحظه با تو بودن بود

زیباترین هدیه عمرم محبت تو بود

زیباترین تنهاییم گریه برای تو بود

وزیباترین اعترافم

عشق تو بود.

منبع: /http://melinaaa.blogfa.com

خونه ی مهرنوش اینا!




سلاااااااااااااااااام خوبین؟

ما عالی هستیم. دیروز از ساعت ۳ با هم بودیم تا ۱۱ شب.عالی بود. واقعا از بهترین روزهایی بود که با هم بودیم.

مامان اینای مهرنوش رفتن شمال قرار شد شاهین و پگاه و فرشید بیان اونجا. که فرشید نیومد. ساعت ۳ دوست جونم اومد. اولش فقط ما سه نفر بودیم. مهرنوش زنگ زد به سارا که اونم نیم ساعت بعد اومد و به رحمان هم گفت پا شو بیا.

تا اونا بیان طبق معمول از مهرنوش متکا گرفتیم . شاهین نشست من متکا رو گذاشتم رو پاش با تمامه وجودم خوابیم تو بغلش. عالییییییییییی بود. هر چی بگم کم گفتم.

سارا و بعد رحمان هم اومدن.مهرنوش و رحمان رفتن قلیونی رو که از سمیه گرفته بودیم درست کنن. که با تمامه تلاششون قلیونش هوا می کشید. و اصلا دود نمی داد. دیگه سارا گفت من می رم قلیونه خودمو میارم.

وقتی زنگ زد رحمانو دوست جون کبود شدن از ترس ٬ناخن های همدیگرو می جویدن دوباره رفتن بچه ها تمامه تلاششون رو کردن ولی باز این یکی قلیونه هم درست نشد.

منو دوست جون هم که همش تو بغله هم بودیم و تا دوست جون می دید کسی حواسش نیست به ما بوسم می کرد. بعد پگاه هم اومد. و اشکمونو در اورد از بس تلفنی با فرشید حرف زد تقریبا ۷-۲۶ بار زنگ زد. از دستش هم دل درد گرفتیم افتاده بود با رحمان چه شوخی هایی با هم می کردن.

آهان یادم رفت بگم که رحمان وقتی اومد محضه پاچه خواری برای مهرنوش یه گردنبند و انگشتر خوشگل خریده بود.  بعد رحمان اینا چون مهمون داشتن رحمان یه سر تا خونه رفت و قرار شد برگرده.

پگاه و سارا هم رفتن فرشیدو ببین.تا مهرنوش رفت تو اتاق که به رحمان بزنگه که قلیون بیاره.دوست جون حسابی بوسم کرد. سارا اینا و بعد هم رحمان اینا اومدن. خدایی این دفعه یه قلیون باحال درست کردن.

مامانی من زنگ زد رفتم تو اتاق حرف زدم دوست جون اومد پیشم و یه عالمه بغلم کرد. بعد رفت بیرون پگاه اومد فکر کرد من ناراحتم رفت الکی گفت دعواشون شده  می خوان بهم بزنن منو دوست جون هم گفتیم یه کم بچه ها رو سرکار بذاریم. اومدم بیرون واسه دوست جون قیافه گرفتم. رحمان می گفت چه تونه شما؟ قهرین ؟ من هم گفتم:نه؟ هی دوست جون اشاره می کرد بسه؟ من هم می گفتم: لوس نشو بازی کن. آخر دوست جون ۵ دقیقه طاقت آورد اومد نشست پیشم.

بعد دوبار قلیون افتاد که یه بار کاره مهرنوش بود و زغال افتاد رو گوشیه سارا و خط افتاد. یه بار دیگه هم دوس جون انداخت که فرش بوش در اومد ولی اونقدر تابلو نسوخت.من پا شدم رفتم کف زمین خوابیدم دوست جونم اومد پیشم.بعد اومدیم با سارا ظرف بشوریم که دوست جون می گفت می شه من جای تو بشورم؟ بعد پگاه رفت. نشستیم با بچه ها حکم بازی کنیم. منو سارا با هم بودیم.شاهین و رحمان هم با هم.بماند که چقدر دوست جون اذیت کرد. به جای اینکه به من ۴ تا دست بده ۵ تا می داد. یواشکی دستشو نشونم می داد. به جای من هم بر می زد. آخر هم ما ۵ ـ ۱ بردیمشوووووووووون.

هی مهرنوش گفت شامو چیکار کنیم؟ دوست جون اینا گفتن از بیرون ولی مهرنوش رفت که ماکارونی   درست کنه. دوست جون هم رفت نوشابه اینا گرفت. ساعت ۱۰.۳۰ مامانم زنگ زد دعوام کرد که پاشو بیا بالا دیگه. قطع که کردم. دوست جون و رحمان هم دیرشون شده بود به این خاطر شام نخوردیم. اول من قرار شد برم بعد اونا رفتم تو اتاق مانتو مو پوشیدم٬دوست جونمو بغل کردمو خداحافظی کردیم. بعد از من هم اونا رفتن. این هم دیروز که واقعا خوش گذشت.

این عکس هم تقدیم به دوست جونه گلم:

 و دوباره مهرنوش و رحمان!




سلااااااام خوبین؟

ما هم خوبیم. خیلی هم خوبیم. قابل توجه تمامه حسودهایی که نمی تونن ما رو با هم ببینن. خبرها هم داغه داغه! ۵ شنبه با دوست جون بیرون بودیم.

پاتوقمون تعطیل بود رفتیم یه کافی شاپه دیگه که زیاد خوب نبود. زود هم برگشتیم خونه. بعد دوست جون می خواست با رحمان بره ارگ بگیره.(آخه قبل از اینکه بیاد پیشه من ارگشو فروخت)

زنگید به من که با رحمان دمه خونتونیم بیا٬ببینمت. من خونه مهرنوش اینا بودم. با مهرنوش رفتیم دمه پنجره دیدیمشون. دیروز که با دوست جون حرف زدم گفت رحمان به شدت دلش می خواد برگرده. احتمالا هم به مهرنوش زنگ می زنه. تا به مهرنوش زنگیدم که خبر بدم گفت سمس داده. یه کم سمس بازی کردن بعد هم مامانه رحمان! زنگ زده با مهرنوش حرف زده و بعد هم خودش. آخر هم رفتن بیرون. و حتی با این حال که مهرنوش گفته دوست پسر دارم. رحمان گفته عیب نداره و می خواد باهاش بمونه.

هوراااااااااااااا.خیلی حال می ده اکیپمون دوباره داره ردیف می شه.مثل قبل.

چون خیلی کار دارم تا فردا که احتمالا پیشه دوست جونمو بعدش میام تعریف می کنم بابای.