5شنبه پر از بحث

سلام خوبین؟ چه خبرا ما هم خدا رو شکر بد نیستیم. جاتون خالی روزه 5 شنبه یه بحسه اساسی کردیم که شاید منطقی بود ولی خیلی اعصاب خورد کن بود. اولش که می گفت نه بذار بعد صحبت کنیم تو الان روزه ای نمی خوام اعصابت خورد شه. ولی من گفتم نه بگو. الان هم دلم نمی خواد با تکرارش اینجا دوباره یادش بیفتم.

بعد هم از قبلش دوس جون گفته بود که بریم بیرون.

بعد که دوباره حرف زدیم خیلی مهربون شده بود . بهش می گم چیه قهوه ایم کردی حالا مهربون شدی؟

گفت نه عزیزم این چه حرفیه.  قرار شد بعده افطار برم پیشش و یه کم با هم باشیم. خیابونا خلوت بود من هم تند تند افطار خوردم و نزدیکه 7 پیشش بودم. رفتیم سمته امیرآباد یه کم راه رفتیم و بعد تو پارکه خلوته که اون دفعه پیدا کرده بودیم نشستیم.

ولی همش دوس جون نمی تونس به هدفه شیطانی ش که بوس کردنه من بود برسه. چون تا میمود بوسم کنه یه نفر رد میشد. بعد هم اونجا که ما نشسته بودیم جلوی یه خونه بود. صاحب خونهه اومد بیرون شروع کرد واسه خودش سیگار کشیدنو باغچه ها رو آب دادن. من هم یه کم چیزهایی که جدید ریخته بودم تو گوشیمو نشونه دوست جون دادم .

ساعته 8 پا شدیم که بریم. اونجایی که بودیم تقریبا بینه خونه ما و خونه ی دوس جون ایناس. هرچی می گم بابا چرا راهتو دور می کنی خودم می تونم برم خونه تو کتش نرفت و تا خونه باهام اومد. این هم از یه 5شنبه عجیب.

 یه روزه بیحال.


سلام خوبین؟

دیروز افطار خونه ی یلدا اینا بودم. بعدش هم دوس جون اومد دنبالم. یه کم دور زدیم یه دونه هم بوس شدم و رفتیم کافی شاپه که دوسش نداریم. جفتمون هم ساکت بودیم. یه کم نشستیم و زود پا شدیم. دیروز یه کم بیحال بودیم نمی دونم چرا. رسیدم خونه هم یه کم زنگیدم بهش و حرف زدیم.

همین.

 کادو گرفتممممممم.

سلاااااااااام خوبین ؟ این هم از چهارمین روزی که با دوس جونم بودم. فکر کنم این اولین باری بود که 4 روز پشت سره هم دیدمش بزنم به تخته هر روز هم بهتر از روزه قبلش بود.

من نمی دونم داشتنه دوس جون به خاطره کدوم کاره خوبمه؟

دیشب که نصفه شب بهم سمس داد که احتمال داره فردا جور بشه بیای خونمون که نشد. و نشد دوباره احساسه آرامشه تو بغلش بودنو تجربه کنم.

ظهر که حرف زدیم هی می گفت عصر بیا ببینمت. بعد گفت می خواد واسم کادو بگیره. هر چی می گم: آخه به چه مناسبتی میگه به این مناسبت که دوستت دارم. هر چی که گفتم نه عزیزم من توقع ندارم بذار واسه سالگرده دوستیمون می گفت باشه اون جداس. گفت می خوام برات هم بلوز بگیرم هم شال . اصلا هم به حرفم گوش نمی داد که می گفتم خب باشه ولی فقط یکیشو بگیر.

گفت من می رم میگیرم بعد میام میبینمت. یکی دو ساعت بعد زنگ زد که بلوزش اینجوریه شالش اونجوری .من هم یه کم بهش گفتم چه جوری بیشتر دوس دارم و گفتم حالا هر کدوم که به نظرت خوبه رو بگیر. قرار شد نیم ساعت بعد ببینمش.

رفتم پیشش. تو خونه سعیده اینا یکی از عکس های دو سه سال پیشمو دیده بود و ازش خواسته بود نگاتیوشو بهش بده تا برای خودش چاپش کنه. سعیده هم براش آورده بود. رفته بود دو تا عکسامو از نگاتیوه چاپ کرده بود. که تو یکیش خیلی زشت افتاده بودم. از هر کدوم هم 2تا چاپ کرده بود تا یکیشو بده به خودم. هر کاری کردم اون عکس زشته رو ازش بپیچونم نذاشت. بعد کادوهامو داد که یه بلوزه خوشگل و یه شاله خوشگلتر بود. حالا هر چی من می گم خیلی خوشگلن می گه : نه من بد سلیقه م. من که می دونم تو خوشت نیومده. ولی همینجا می گم دوست جون خان خیلی عالی بود. مرسی که انقدر تحویلم گرفتی.

بعد هم رفتیم به قوله خودش شافی کاپ. برعکسه همیشه خیلی شلوغ بود. یه عالمه درباره ی خاطراته قدیمی و روزهای اوله با هم بودنمون حرف زدیم و واسه هم تعریف کردیم اون موقع نظرمون راجع به هم چی بود. الان هم می گم دوس جونم هر یه روزی که گذشته برام عزیزتر شدی.

یه عالمه هم بهم گفت دوستم داره. و من کلی حال کردم. در کل امروز خیلی عالی بود و به من خیلی خیلی خوش گذشت.

این هم از امروز . بازم می گم دوس جونم خیلی ازت ممنونم واقعا شرمنده م کردی. بهت هم سمس دادم که بلوزه رو که پوشیدم خیلی بهم میومد. حالا ایشالا یه روز می پوشم تا خودت هم ببینی. 1000 تا بوسه تفی.

این هم تقدیم به تو:

 

 سومین روز با دوس جون


منو دوس جون دیروز هم با هم بودیم. دیگه دارم بد عادت می شم. عصر با دوستم رفتیم بیرون یه کم دور زدیم و تقربیا نزدیکای خونه دوست جون اینا بودیم که دوستم گفت بریم دمه مجتمعشون زنگ بزن بیاد ببینیش تا ذوق کنه.

من هم زنگ زدم ولی دوس جون حسابی ضایعمون کردو گفت خونه نیست . قرار شد یه جا که فاصله ش واسه هردومون یه اندازه بود ببینیم همو.

رفتیم پیشش و با هم رفتیم سمته اون کافی شاپه که دوست جون کشفش کرده بود. دوستم زودی رفت و زیاد پیشمون نموند. منو دوست جون هم زیاد ننشستیم چون من زیاد وقت نداشتم.

دوس جون باز هم لطف کرد و باهام تا نزدیکه خونمو اومد. تو تاکسی که بودیم با تمامه قدرتم بازوشو گرفته بودمو با فشار دادنش احساسه آرامش می کردم.

بعد هم با هم رفتیم یه عطر که بابام سفارش داده بود رو خریدیم. و بعد هم از هم جدا شدیم. این هم از سومین روزه پشته سره همی که با هم بودیم.

حالا ببینم امروز هم میبینمش یا نه؟!

 عنوان ندارد!

سلام خوبین؟

ما هم بد نیستیم ولی دیروز افتضاح بودیم. خیلی وحشتناک حرفمون شد سره یه موضوعه خیلی خیلی الکی. واقعا داشتم دیوونه می شدم.

از روزه قبلش قرار بود دیروز ببینیم همو. دوس جون هم دیروز آیین نامه امتحان داشت. ساعته ۱۱ صبح گوشیمو دیدم که دوس جون ۴ تا سمس داده بود و دو بار هم زنگ زده بود که من نفهمیده بودم. سمس داده بود که خواب مونده و نتونسته امتحان بده می خواسته زنگ بزنه حرف بزنیم و نگران شده که چرا جواب نمیدم.سمس آخری هم نوشته بود که من می خوابم بیدار شدم حرف می زنیم. که من اصلا نفهمیدم گوشیم زنگ خورده و سمس اومده. دوستم زنگ زد گفت با دوس جون حرف زدی؟ گفتم نه سمس و میس انداخته بود نفهمیدم. گفت آره نگران شده بود به من زنگ زد گفتم احتمالا حمومی نگران نباشه.

همون موقه بهش سمس دادم که برو بخواب بیدار شدی حرف میزنیم که گفت باشه و رفت خوابید. من تا ۳.۳۰ صبر کردم وقتی دیدم بیدار نشده گفتم احتمالا چیزی شده که قرار نیست بریم که بهم خبر نداده. من هم سمس دادم که: تا الان خبر ندادی احتمالا نمیریم. اوکی من می خوابم پا شدم می زنگم. که همون موقع جواب داد بزنگم؟ گفتم نه می خوام بخوابم. زنگ زد به گوشیم گفت چرا اینطوری می کنی؟ گفتم قطع کن زنگ زدم خونشون. قشنگ نیم ساعته تمام با هم بد حرف زدیم و سرم داد زد.

می گفت من از قبل گفتم میریم دلیلی نداشته که قرارمون بهم بخوره. من هم چون فکر کرده بودم نمیاد به مامان گفته بودم نمیرم بریم و عصر خونه م. می گفت تو خودت نمی خوای بیای و اگه بخوای می تونی جور کنی. یه عالمه اشکم در اومد چون هر حرفی می خواستم بزنم اون هر جور که خودش دوس داشت برداشت می کرد و عصبانی تر می شد. همیشه وقتی حرفمون میشه انگار اصلا منو نمی شناسه و من یه آدمه وحشتناکم که فقط قصدم عصبی کردنه اونه. من هم اصلا اونو نمی شناسم انقدر که یه جور دیگه می شه و کلا با یه حالته دیگه باهام حرف می زنه. آخر هم گفت که من نمی دونم اگه می تونی جور کن که بریم بیرون و گرنه من میام نزدیکه خونتون که همونجا بیای ببینمت. من هم گفتم که خبر میدم.

به مامانم گفتم می خوام برم دمه کلاسه دوستم ببینمش که بابام گفت می رسونمت و منو گذاشت دوستمو دیدم یه کم حرف زدیم گفت من مسیرم همونوره (نزدیکه خونه دوس جون اینا) دوس جون اول سمس داد که چی شد میای یا نه؟ بعد دوباره سمس داد که من دارم میام سمته خونتون که گفتم نیا من تو راهم دارم میام اونوری. که زنگ زد و گفتم نیم ساعت دیگه می رسم.

دوستم گفت با اتوبوس بریم قشنگ سره گیشا ایستگاه داره حالا از شانسه من اتوبوس انقدر دیر اومد که خدا می دونه. دوست جون هم هی زنگ می زد که پس کجایی؟ اصلا چرا تو داری میای اینوری. این چه بیرون اومدنیه؟ تو کی میرسی اینجا؟ دیرت نمیشه تا بری خونه؟

بعد هم چه ترافیکه مزخرفی بود و باعث شد من نیم ساعت دیر برسم. گفت کجا بریم ؟ گفتم یه کم راه بریم بعد من میرم خونه. اصلا حرف نمی زد. می گم اگه حرفی برای گفتن نداری من از همین جا برگردم برم خونه . اون هم گفت تو الان انقدر عصبی هستی که من هر چی بگم ضایعم می کنی. چی بگم؟!

من هم بغض داشت خفم می کرد. اشکام همینطوری میومد.  دوس جون هم  اونجوری که دوس دارم دستشو گذاشته بود رو کمرمو قربون صدقه م میرفت.من هم هی بغض می کردم. گفتم باید رابطه مونو کم کنیم تا دیگه من انقدر اعصابتو خورد نکنم . اون هم گفت یعنی چی؟ این حرفا چیه؟ می گفت همه مشکله ما اینه که تو نمی خوای بفهمی که من چقدر دوست دارم اگه اینو می فهمیدی هر چیزه کوچیکی باعث نمیشد حرفمون بشه.

بعد چون داشت دیرم میشد گفت تا خونه باهات میام که من هم گفتم نه نمی خوام . هی می گفت نه میام. اصلا چرا نمیخوای بیام؟ من هم در نهایته سنگدلی گفتم دوستت ندارم و بغضه خودم ترکید. الهی بمیرم واسه دوس جونم که مثله همیشه در اوجه مظلومیت گفت راست میگی؟

حاله جفتمون بد بود. دوس جون گفت خواهش می کنم دستتو شل نگیر وقتی تو دستمه. من هم  محکم گرفتم دستشو. اومدیم که تاکسی سوار شیم. وایساده بودیم نتونستم خودمو کنترل کنم و چونه مو گذاشتم رو شونه ش که بهم خیلی حال داد و یکم آروم شدم.

تو تاکسی هم خودشو چسبونده بود بهم و تقریبا تو بغلش بودم. تا نزدیکه خونه باهام اومد. تا رسیدم خونه بهش سمس دادم که رسیدی بهم خبر بده. که چند دقیقه بعد سمس داد که رسیدم من هم گفتم باشه راستی اون موقع زر مفت زدم و خیلی دوستت دارم . اون هم جواب داد که ای کاش همون موقع بهم اینو می گفتی نه الان با سمس. من هم بهش زنگ زدم گفتم اون موقع دوست نداشتم الان دوست دارم.

یه کم حرف زدیم و تقریبا آشتی شدیم. تا شب هم باز یه کم سمس بازی کردیم. این هم از دیروز. دیگه چیزی واسه نوشتن ندارم...

پ.ن: تمامه بدیه دیروز یه طرف این که تو کوچه های به اون خلوتی و تاریکی راه رفتیم و تو جرئت نکردی یه دونه هم بوسم کنی یه طرف!!!  مگه نه؟

 یه کوچولو با دوس جونم!

سلام خوبین؟

دیروز یه کوچولو دوست جونه عزیزه دلمو دیدم. امروز هم قراره یه عالمه ببینمش.

 

 

جمعه شب نرگس سمس داد که فردا که دانشگاهی من هم هستم میام مبینمت٫ کارت دارم . من هم گفتم باشه. به دوست جون سمس دادم گفتم تو نمی دونی چی کار داره که دوست جون هم گفت نه.نبینم فردا پا شی  بری ببینیش اگه کار داره تلفنی بگه خب. آخه دوس جون یادش نبود که واسه انتخاب واحد باید برم و فکر کرده بود فقط واسه دیدنه نرگس می خوام برم . بهش گفتم که گفت آها باشه. بعد پرسید کی برمیگردی که گفتم احتمالا ۱۱/۱۲ که گفت میشه بیام ببینمت؟! گفتم چرا می خوای صبحه به این زودی پا شی؟ که گفت دلم برات تنگ شده هم فردا ببینمت هم یک شنبه من هم که یه عالمه ذوق کردم گفتم باشه. قرار شد هر وقت راه افتادم و داشتم می رسیدم پیشه دوست جون بهش بزنم که بیاد.

دوست جون هم تا ساعت ۱۱ از خواب پا شد زنگ زد.که من کارم یه ذره بیشتر طول می کشید قرار شد ۳/۴ ببینمش. نرگس هم پیشم بود و کاره خاصی نداشت فقط همینطوری می خواسته حرف بزنیم. بیچاره یه عالمه هم لاغر شده بود . راستی دوست جون ببخشید که دیروز بدخوابت کردم.

نزدیکای ۳.۳۰بود که داشتم می رسیدم پیشه دوست جون بهش زنگیدم که راه بیفته بیاد.

بعد که رسیدیم چون با دوستم  بودم رفتیم تو پاساژ یه کم دور زدیم تا دوست جون برسه. یهو دوست جون از پشته دوستم  اومد و کلی ترسوندش   رفتیم تا دوستمو بذاریم یه جا که سواره شه و بره خونشون. بعد من به دوست جون گفتم گوشیتو بیشتر دوست داری یا منو؟  که دوست جون هی حرفو عوض می کرد و اعتراف نمی کرد که گوشیشو بیشتر از خانومش دوس داره  من هم یه عالمه اذیتش کردم. (حقش بود)

دوستم رو گذاشتیم و برگشتیم. دوست جون می گفت بریم کافی شاپ ولی من دیرم میشد گفتم نه. دوست جون هم فکر کرده بود ناراحتم از دستش . که گفتم نه عزیزه دلم فقط وقتش نیست بذار فردا می ریم که اون هم قبول کرد. دیگه تا نزدیکه خونه باهام اومد و خداحافظی کردیم.

تا شب هم چون اون سره کار بود و من هم سردرد داشتم فقط یکی دو تا سمس به هم دادیم. این هم از دیروز. حاالا امروز می رم یه عالمه می بینمش و میام تعریف می کنم.

 دیروز با دوست جون


سلام خوبین؟

دیروز دوست جونمو دیدم . از جمعه که با مهرنوش رفتیم بیرون و برگشتنه یه سره کوچولو رفتم پیشش و دیدمش دیگه ندیده بودمش و دلم براش یه ذره شده بود .

دوست جون هم از نظره کاری خدا رو شکر خیلی سرش شلوغ شده به این خاطر قرار شد دیروز با وجوده اینکه برنامه داشت و باید زود می رفت ظهر برم پیشش.

یه کافی شاپه جدید پیدا کردیم که دوست جون هم خیلی خوشش اومده . رفتیم اونجا دوست جون رفته بود گوشیشو عوض کرده بود و خیلی خوشحال بود. ( قربونه خوشحالیش برم من ) بعد سره شارژرش تبدیل کننده می خواست که نگرفته بود و می گفت بریم با هم بگیریم. اما چون من به مامانم گفته بودم کتابخونه هم می رم. اگه می خواستم با دوست جون برم دیرم می شد و نمی رسیدم که کتابخونه هم برم.

تو کافی شاپ دوست جون همش یه کم دستمو گرفت  منم یه کم بیحال بودم. چون جفتمون کار داشتیم زود بلند شدیم اما همین کم دیدنش هم غنیمت بود چون امروز و شنبه دوباره اون برنامه داره. فردا هم ما مهمون داریم. برنامه کاریه بقیه روزهای دوست جونم هم هنوز معلوم نیست ولی تا قبل از ماه رمضون سرش شلوغه . سالگرده دوستیمون هم نزدیکه و یه عالمه می خوام واسه اون روز برنامه بذارم ولی چون تو ماه رمضونه باید بعد از افطار با هم باشیم.

این هم از دیروز. این عکسه هم تقدیم به دوست جونه عزیزه دلم

 

 خبرهای جدید!

سلام خوبین؟ من خانومه ام که دوباره اومدم تا از این به بعد مثله قبل خودم خاطراتو اتفاقها رو بنویسم. چشم هام هم خدا رو شکر بهتره. از اون روز که دوست جون نوشته دیگه ندیدمش و لی خبرها زیاده.

دیروز هم الکی الکی چه دعوایی با دوست جون کردیم. تاثیراتش هم این بود که دیشب خواب می دیدم پیشه دوست جونم و حرفمون شده بعد هر چی من می خوام بغلش کنم نمی ذاره

نرگسو علی هم که بهم زدن. و نرگس پریشب به من سمس داد که مواظبه دوست جون باشم و نذارم با علی و حامد بگرده چون اون ها پسرهای خیلی بدی هستن و دوست جونو که مثله اونا نیست از راه به در می کنن.

بعد دوباره دیشب بهم زنگ زد و در حالی که شاخ های اون در اومده بود بهم گفت فهمیده که علی می خواسته با حوریه دوست شه و احتمالا هم دوستن تا شاخ های من هم سبز شه.

چیزهایی دارم می شنوم که واقعا باور کردنشون سخته. با دوست جون که حرف زدم و براش تعریف کردم می گفت نه تا جایی که من علی رو می شناسم به منظوری با حوریه صحبت نمی کرده. حالا دیگه خدا می دونه قضیه چی بوده.

اینا رو بیخیال که شده کله زندگیه منو دوست جون. الان احتمالا دوست جون داره طبقه معموله یکشنبه هاش آیین نامه امتحان می ده. تو رو خدا براش دعا کنین که قبول شه.

 

 

حرفه خاصه دیگه ای ندارم جز اینکه به نظره من و برخلافه نظره دوست جونم رابطه مون روز به روز محکم تر میشه و بیشتر قدره همدیگرو می دونیم. خدایا واقعا شکرت.

ازت خواهش می کنم تمنا می کنم دوست جونو تا همیشه ماله من کن.

 دوست دارم

سلام به دوستای گلم امیدوارم که خوب باشید.

از اونجایی که میدونید دست من خیلی آرومه میرم سراصل مطلب.سه شنبه هفته پیش من با عزیز دلم شیده بودم که قرار بود اول اون با دوستای قدیمیه دوران هنرستانش ناهار برن بیرون. بعد از اینکه با اونا خداحافظی کرد من رفتم دنبالش تا خونشون رسوندمش.

فرداش عزیز دلم رفتش شمال که جمعه عصر برگشتن. دیروزهم باهم بودیم که خیلی خوش گذشت.قرار بود شیده بره خونه یلدا اینا که بعدش باهم بریم بیرون. من سر خیابون یلدا اینا منتظر بودم که شیده اومد گفت بریم خونه یلدا اینا. خلاصه رفتیم خونشون منم یلدارو خیلی وقت بود ندیده بودم که قرار ایشالاه ازدواج کنه.

از همه چیزکه بگذریم بالاخره بعد ازیک ماه منو شیده همدیگرو بغل کردیمو بوسیدیم که خیلی عالی بود.بعدش منو شیده تا میدون فاطمی رفتیم از اونجا باهم خداحافظی کردیم. فردا هم قرار باهم بریم بیرون که میام تعریف میکنم. امتحان آیین نامه رو هم با 6 تا غلت افتادم شیده هم از دستم خیلی عصبانیه فعلا تابعد شیده خیلی میخوامت

تلافی



آقا دوس جون تلافیه اینکه تنبلی می کنی نمیای آپ کنی اینه که من این مطلبو می ذارم که خیلی عالیه مگه نه؟

مي دوني؟
يه اتاقي باشه گرمه گرم..روشنه روشن..
تو باشي منم باشم..
كف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد..
تو منو بغلم كني كه نترسم..كه سردم نشه..كه نلرزم..
اينجوري كه تو تكيه دادي به ديوار..پاهاتم دراز كردي..
منم اومدم نشستم جلوت و بهت تكيه دادم..
با پاهات محكم منو گرفتي ..دو تا دستتم دورم حلقه كردي..
بهت مي گم چشماتو مي بندي؟
ميگي اره بعد چشماتو مي بندي ...
بهت مي گم برام قصه مي گي ؟ تو گوشم؟
مي گي اره بعد شروع مي كني اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..
يه عالمه قصه طولاني و بلند كه هيچ وقت تموم نمي شن..
مي دوني؟
مي خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حركت سريع..
يه ضربه عميق..بلدي كه؟
ولي تو كه نمي دوني مي خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستي ..نميدوني
من تيغ رو از جيبم در ميارم..نمي بيني كه سريع مي برم..نمي بيني
خون فواره مي زنه..رو سنگاي سفيد..نمي بيني كه دستم مي سوزه

و لبم رو گاز مي گيرم كه نگم اااخ که چشماتو باز نكني و منو نبيني..
تو داري قصه مي گي..
من شلوارك پامه..دستمو مي ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم ميريزه
رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا..قشنگه مسير حركتش..
حيف كه چشمات بسته است و نمي توني ببيني..
تو بغلم كردي..مي بيني كه سرد شدم..
محكم تر بغلم ميكني كه گرم بشم..
مي بيني نا منظم نفس مي كشم..
تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت.
مي بيني هر چي محكم تر بغلم مي كني سرد تر ميشم..
مي بيني ديگه نفس نمي كشم..
چشماتو باز ميکني مي بيني من مردم..
مي دوني ؟
من مي ترسيدم خودمو بكشم از تنهايي مردن..
از خون ديدن..وقتي بغلم كردي ديگه نترسيدم..
مردن خوب بود ارومه اروم...
گريه نكن ديگه..
من كه ديگه نيستم چشماتو بوس كنم بگم خوشگل شدياااا
بعدش تو همون جوري وسط گريه هات بخندي..
گريه نكن ديگه خب؟ دلم مي شكنه..
دل روح نازكه.. نشكونش خب؟؟

 

 

منبع:

http://nima2asal.blogfa.com/

 افطار و حلیم خوردن


سلام خوبین؟ ما هم خوبیم. دیروز رفتین مدرسه و دانشگاه؟ من که عینه بچه مثبت ها رفتم. استاده هم اومد درسو جزوه هم داد. از دیروزش دوس جون گیر داده بود یه روز افطار بریم حلیم بخوریم.

قرار شد بهش خبر بدم که میریم یا نه. بعد از کلاسه عصر بهش گفتم که من 6 میدونم اون هم گفت باشه. وگیر داده بود که بریم یه جا که هم حلیم بخوریم هم قلیون بکشیم.

6 رسیدم مخشو زدم که بیخیاله قلیون بشه ولی بعد گفتم بریم سمته یه سفره خونه احتمالا حلیم هم داره دیگه.

بعد وسطه راه دوس جون پشیمون شد و گفت خب بیخیاله قلیون هرجا حلیم بود افطار کن. رسیدیم به پارکه اونوره خونه مون که افطار شد. گفتم بریم تو پارک بوفه ش حتما داره. تازه اگه حلیم نداشت آش که داره.

ولی دوس جون گیر داده بود که نه اگه نداشت باید بریم یه جا حلیم بخوریم. بوفهه فقط آش داش من هم آش می خواستم که دوس جون گفت به شرطی که پیتزا هم بگیرم. آشو چایی گرفت تا افطار کنم. بعد هم پیتزا گرفت.

که اون رو هم خوردیم. یه کم هم نشستیم که مامانم زنگید : کجایی بیا دیگه هوا هم تاریک شده. با دوس جون تا نزدیکه خونه اومدیم. و اونجا خداحافظی کردیم. تا شب هم چند تا سمس به هم دادیم. این هم از یه افطاره دیگه با دوست جونم.

امروز صبح هم که واسه سحری پاشده بودم دوس جونم سمس داد و یه عالمه تحویلم گرفت.

این عکسه هم واسه دوس جونم که خیلی وقته بغلش نکردم: