سلام خوبین؟
ما هم بد نیستیم ولی دیروز افتضاح بودیم.
خیلی وحشتناک حرفمون شد سره یه موضوعه خیلی خیلی الکی. واقعا داشتم دیوونه می شدم. 
از روزه قبلش قرار بود دیروز ببینیم همو. دوس جون هم دیروز آیین نامه
امتحان داشت. ساعته ۱۱ صبح گوشیمو دیدم که دوس جون ۴ تا سمس داده بود و دو
بار هم زنگ زده بود که من نفهمیده بودم. سمس داده بود که خواب مونده و
نتونسته امتحان بده می خواسته زنگ بزنه حرف بزنیم و نگران شده که چرا جواب
نمیدم.سمس آخری هم نوشته بود که من می خوابم بیدار شدم حرف می زنیم. که من
اصلا نفهمیدم گوشیم زنگ خورده و سمس اومده. دوستم زنگ زد گفت با دوس جون
حرف زدی؟ گفتم نه سمس و میس انداخته بود نفهمیدم. گفت آره نگران شده بود به
من زنگ زد گفتم احتمالا حمومی نگران نباشه.
همون موقه بهش سمس دادم که برو بخواب بیدار شدی حرف میزنیم که گفت باشه و
رفت خوابید. من تا ۳.۳۰ صبر کردم وقتی دیدم بیدار نشده گفتم احتمالا چیزی
شده که قرار نیست بریم که بهم خبر نداده. من هم سمس دادم که: تا الان خبر
ندادی احتمالا نمیریم. اوکی من می خوابم پا شدم می زنگم. که همون موقع جواب
داد بزنگم؟ گفتم نه می خوام بخوابم. زنگ زد به گوشیم گفت چرا اینطوری می
کنی؟ گفتم قطع کن زنگ زدم خونشون. قشنگ نیم ساعته تمام با هم بد حرف زدیم و
سرم داد زد.

می گفت من از قبل گفتم میریم دلیلی نداشته که قرارمون بهم بخوره. من هم
چون فکر کرده بودم نمیاد به مامان گفته بودم نمیرم بریم و عصر خونه م. می
گفت تو خودت نمی خوای بیای و اگه بخوای می تونی جور کنی.
یه عالمه اشکم در اومد
چون هر حرفی می خواستم بزنم اون هر جور که خودش دوس داشت برداشت می کرد و عصبانی تر می شد
. همیشه وقتی حرفمون میشه انگار اصلا منو نمی شناسه و من یه آدمه وحشتناکم که فقط قصدم عصبی کردنه اونه.
من هم اصلا اونو نمی شناسم انقدر که یه جور دیگه می شه و کلا با یه حالته دیگه باهام حرف می زنه.
آخر هم گفت که من نمی دونم اگه می تونی جور کن که بریم بیرون و گرنه من
میام نزدیکه خونتون که همونجا بیای ببینمت. من هم گفتم که خبر میدم.
به مامانم گفتم می خوام برم دمه کلاسه دوستم ببینمش که بابام گفت می
رسونمت و منو گذاشت دوستمو دیدم یه کم حرف زدیم گفت من مسیرم همونوره
(نزدیکه خونه دوس جون اینا) دوس جون اول سمس داد که چی شد میای یا نه؟ بعد
دوباره سمس داد که من دارم میام سمته خونتون که گفتم نیا من تو راهم دارم
میام اونوری. که زنگ زد و گفتم نیم ساعت دیگه می رسم.
دوستم گفت با اتوبوس بریم قشنگ سره گیشا ایستگاه داره حالا از شانسه من
اتوبوس انقدر دیر اومد که خدا می دونه. دوست جون هم هی زنگ می زد که پس
کجایی؟ اصلا چرا تو داری میای اینوری. این چه بیرون اومدنیه؟ تو کی میرسی
اینجا؟ دیرت نمیشه تا بری خونه؟
بعد هم چه ترافیکه مزخرفی بود
و باعث شد من نیم ساعت دیر برسم. گفت کجا بریم ؟ گفتم یه کم راه بریم بعد من میرم خونه. اصلا حرف نمی زد.
می گم اگه حرفی برای گفتن نداری من از همین جا برگردم برم خونه . اون هم
گفت تو الان انقدر عصبی هستی که من هر چی بگم ضایعم می کنی. چی بگم؟!
من هم بغض داشت خفم می کرد. اشکام همینطوری میومد.
دوس
جون هم اونجوری که دوس دارم دستشو گذاشته بود رو کمرمو قربون صدقه م
میرفت.من هم هی بغض می کردم. گفتم باید رابطه مونو کم کنیم تا دیگه من
انقدر اعصابتو خورد نکنم . اون هم گفت یعنی چی؟ این حرفا چیه؟ می گفت همه
مشکله ما اینه که تو نمی خوای بفهمی که من چقدر دوست دارم اگه اینو می
فهمیدی هر چیزه کوچیکی باعث نمیشد حرفمون بشه.
بعد چون داشت دیرم میشد گفت تا خونه باهات میام که من هم گفتم نه نمی
خوام . هی می گفت نه میام. اصلا چرا نمیخوای بیام؟ من هم در نهایته سنگدلی
گفتم دوستت ندارم و بغضه خودم ترکید. الهی بمیرم واسه دوس جونم که مثله
همیشه در اوجه مظلومیت گفت راست میگی؟


حاله جفتمون بد بود. دوس جون گفت خواهش می کنم دستتو شل نگیر وقتی تو
دستمه. من هم محکم گرفتم دستشو. اومدیم که تاکسی سوار شیم. وایساده بودیم
نتونستم خودمو کنترل کنم و چونه مو گذاشتم رو شونه ش که بهم خیلی حال داد و
یکم آروم شدم.
تو تاکسی هم خودشو چسبونده بود بهم و تقریبا تو بغلش بودم. تا نزدیکه
خونه باهام اومد. تا رسیدم خونه بهش سمس دادم که رسیدی بهم خبر بده. که چند
دقیقه بعد سمس داد که رسیدم من هم گفتم باشه راستی اون موقع زر مفت زدم و
خیلی دوستت دارم . اون هم جواب داد که ای کاش همون موقع بهم اینو می گفتی
نه الان با سمس. من هم بهش زنگ زدم گفتم اون موقع دوست نداشتم الان دوست
دارم.
یه کم حرف زدیم و تقریبا آشتی شدیم. تا شب هم باز یه کم سمس بازی کردیم. این هم از دیروز. دیگه چیزی واسه نوشتن ندارم...
پ.ن: تمامه بدیه دیروز یه طرف این که تو کوچه های به اون خلوتی و تاریکی راه رفتیم و تو جرئت نکردی یه دونه هم بوسم کنی یه طرف!!!
مگه نه؟