سلام خوبین؟ سالگرده دوستیمون مبارک. شد یه سال با هم بودنه منو دوس جونم البته دیروز بود.
حالا اومدم از 4شنبه ی مزخرفی که داشتیم بگم. بعد هم سالگرده دوستیمونو که 5 شنبه به خاطرش رفتیم رو تعریف می کنم.
4شنبه من دانشگاه بودم و ظهر دوس جون زنگید
بهش گفتم که شارژه گوشیم کمه و امکان داره تموم شه. دوس جون هم کلی خودشو
گرفت که واسه چی گوشیتو شارژ نمی کنی و از این حرفا بعد قرار بود بره
دنباله گرفتنه دیپلمش و گفت بهت می زنگم.
من
تا 5 صبر کردم وقتی زنگ نزد خودم بهش زنگیدم و گفتم شارژم داره تموم می شه
هر چی هم صبر کردم تو زنگ نزدی. اون هم گفت دیپلمشو گرفته. گفتم پس من
کلاسم تموم شد می رم خونه بهت می زنگم.
من
ساعته هشت و خورده ای بود که رسیدم خونه تا داشتم لباسام رو عوض می کردم.
یکی هی زنگ می زد به اون خط و قطع می کرد مامان هم چشم غره هاشو به من می
رفت. بعد که دوباره زنگ زد بابا گوشیو برداش و اون هم یه جای اشتباهی رو
گفته بودو قطع کرده بود. من از این خط زنگ زدم دوس جون. تا گوشیو برداشت
گفت کدوم گوری بودی!!!!! کی اومدی گفتم :چی شده مگه؟ چند دقیقه س رسیدم.
اون هم در نهایته عصبانیت گفت گه و قطع کرد!!!!! من هنگ کردم باورم نمیشد
این شاهین باشه که اینطوری باهام حرف می زنه. دوباره زنگیدم
ریجکت می کرد. بعده سه چهار بار برداشت و گفت چیه؟ گفتم چته؟ چرا اینطوری
می کنی؟ گفت من از ساعته 6.30 میدونم ببینم تو کی میای . ساعت 7 به الهام
سمس دادم گفته تازه ازت جدا شده. می مردی به من خبر بدی که من اینطوری از
ترس سکته نکنم؟ گفتم دفعه ی آخرت باشه با من اینطوری صحبت می کنی. اون هم
گفت خفه شو بابا و دوباره قطع
کرد. دوباره زنگ زدم برداشت وگفت که فکر کرده که منو الهام نزدیکه خونه ما
از هم جدا شدیم و چون من گوشیم خاموش بوده و دوس جون فکر می کرده من خیلی
زودتر این حرفا می رسم خونه و نگرانم شده. حتی برگشته به من می گه برو با
همون کسی که تا الان پیشش بودی.
اصلا
انگار من این آدمو نمی شناسم . می گفت انقدر عصبانی بودم که می خواستم تا
یکی دو روز جوابتو ندم. من هم گفتم اگه این کارو می کردی همه چی تموم می
شد. دوس جون هم گفت آها پس تو دنباله بهونه ای.
سرم
دیگه داشت می ترکید واقعا نمی دونستم چی باید بهش بگم. دیگه حالم داشت بد
می شد گفتم ازت بدم میاد. گفت آره می دونم چند وقته از من بدت اومده!!!
گفتم نه الان که دارم اینا رو می شنوم ازت بدم اومده.
می گفت یه ذره منو درک کن. از نگرانی در حاله سکته بودم هزار تا فکر کردم. یه کم حرف زدیم و قطع کردیم.
تا
شب دو سه تا سمس داد که ببخشید و غلط کردمو گه خوردم وقتی دید جواب نمی دم
دوباره سمس داد تو رو خدا جواب بده. من هم گفتم می خوام بخوابم شب بخیر.
اون هم شب بخیر گفت و گفت گه یادت باشه باز هم من دارم منته تو می کشم. من
هم گفتم تو شخصیتو غرورمو خورد کردی. گفت من همه جوره باهات راه میام ولی
تو منو آدم حساب نمی کنی. گفتم من اینطوری بهت توهین نکردم. گفت چرا تو
همیشه منو خورد کردی و من هم خیلی خودمو سبک کردم پیشت. دیگه طاقت نیوردم
بهش زنگیدم.
ساعت
12 و خورده ای بود. که قطع کرد و از خونشون زنگید. یه کم حرف زدیم و آروم
تر شده بود. که یهو من زدم زیره گریه و جوری گریه می کردم که نفسم بند
اومده بود. دوس جون هم داشت اونور از ترس سکته می کرد.
یه
کم آروم شدم. و دوس جون حسابی تحویل گرفت البته اونطوری که اون قهوه ایم
کرده بود باید هم بعدش اینطوری تحویلم می گرفت. یه کم واسم آهنگ گذاشت وقتی
داشتم خداحافظی می کردیم قرار شد فردا ببینیم همو.
این هم از وحشتناک ترین روزه دوستی مون.
سالگرده دوستیمون رو تو پسته بعدی می گم.