یه روز بد یه روز خوب.

دیروز با دوس جون بودم پیشه علی اینا خوب بو و خیلی خوش گذشت.

خدا کنه امروز از چشمو گوشمون در نیاد. چون مثله اینکه قراره هر وقت با هم خوبیم بعدش یه دعوای اساسی کنیم.

راستی از امشب هم دوباره دوس جون میره سره کار تا محرم صفر.بعد هم اگه بشه می ره سربازی.

این عکسه هم تقدیم به دوس جونم:

 

 

خدایا خودت کمکمون کن.


 سلام خوبین؟ ما هم خوبیم. دوشنبه با دوس جون بیرون بودیم. اول که یه عالمه دعوا کردیم سره اینکه کجا بریم. قرار شد بریم اونجا که جای پاتوقمون باز شده.

هیلدا اینا اومده بودن پیشه مهرنوش گیر داده بودن  به من که بریم بیرون. اونا می خواستن برن پارک لاله من هم واسه اینکه هم با اونا باشم هم با دوس جون گفتم باشه ما میایم پارک شما هم بیاین اونجا.

درست نزدیکه اونجا که با دوس جون قرار داشتم گشت ارشادی وایساده بود و حسابی شلوغ پلوغ بود. پلیسه داشت مانتومو نگاه می کرد که من سرمو انداختم پایین و برگشتم. مجبور شدم برم راهمو دور کنم و یه ذره دیر رسیدم پیشه دوس جون. از اونجا رفتیم پارک. بچه ها هم یه کم بعدش رسیدن. منو دوس جون رفتیم یه کم خوراکی گرفتیم و برگشتیم. دوستای مهرنوش رفتن و فقط مهرنوش موند. یه کم نشستیم و نزدیکه۸ پا شدیم.

دوس جون تا میدون باهامون بود. موقع خداحافظی روبوسی کردیم.

ولی کلا به ما نیومده که یه روز با هم خوب باشیم. بالاخره یه جوری بعدش دعوامون میشه. دیروز که حوریه رو بعده جریانه علی اینا دیدیم و یه کم حرف زدیم. بعد دوس جون بهم زنگید و حوریه گوشیو گرفت که یه پیغام بده به علی بعد که دوباره من با دوس جون حرف زدم یهو قاطی کردو قطع کرد بعد که دوباره بهش زنگیدم فهمیدم که فکر کرده من تلفنو زدم رو آیفن و حوریه اینا می شنیدن داره در مورده علی و نرگس حرف میزنه.

یه عالمه اعصابم خورد شد از اینکه دوس جون یه طرفه قضاوت می کنه بعد هم منو محکوم می کنه. و یه سری حرف که همیشه تو دعوا زده میشه ولی تاثیراتش تا همیشه می مونه.

خدا کمکمون کنه.

 سالگرده دوستیمون مبارک.

پنج شنبه.

قرار بود بریم تا من کادوی سالگرد رو هم واسش بگیرم. سره گیشا دیدم همو و رفتیم طرفه پاساژ.

من می خواستم براش یه بلوز بگیرم که خودش گفت کراوات می خواد. کله پاساژ رو دور زدیم . از یکی خوشش اومد که 23 تومن بود دوس جون تا قیمتش رو فهمید گفت نمی خوام و من حسابی شرمنده ش شدم.

از پاساژ اومدیم بیرون و بیرونه پاساژ یه دونه پیدا کردیم که تقریبا جفتمون پسندیدیمش و قیمتش هم خوب بود. همونو گرفتم. و بعد من جعبه ی سنجاقه کراواتی رو که قبلا گرفته بودم رو گذاشتم پیشه کراواته و بهش دادم و دوس جون هم کلی ذوق کرد.

بعد دوس جون هرچی می گفت اینو بخوریم اونو بخوریم من قبول نمی کردم. آخر به زور منو برد یه کافی شاپ که سره گیشا بود. چون سالگرده دوستیمون هم بود کیک گرفت تازه شمع هم بود. راستی دوس جون اون چیزی که برداشتم و تو فکر کردی واسه کارهام می خوام و تو خرابش کردی رو می دونی واسه چی برداشتم؟  به عنوانه یادگاری از اولین سالگرده دوستیمون!!!

بعد دوس جون برام سمس داد که خیلی دوست دارم من هم اصلا به روی خودم نمی آوردم که گوشیمو دربیارم و سمس رو بخونم.

یه کم نشستیم و بلند شدیم. بعد هم یه کم سره یه حرفی که دوس جون بهم زده بود و من یه جور دیگه برداش کرده بودم حرفمون شد. و دوس جون باهام تا نزدیکه خونه اومد. موقع خداحافظی هم روبوسی کردیم.

این هم از اولین سالگرده دوستیمون که با این همه حرفو دعوا خوب بود و خوش گذشت.

 دوس جونه عصبانی!


سلام خوبین؟ سالگرده دوستیمون مبارک. شد یه سال با هم بودنه منو دوس جونم البته دیروز بود.

حالا اومدم از 4شنبه ی مزخرفی که داشتیم بگم. بعد هم سالگرده دوستیمونو که 5 شنبه به خاطرش رفتیم رو تعریف می کنم.

4شنبه من دانشگاه بودم و ظهر دوس جون  زنگید بهش گفتم که شارژه گوشیم کمه و امکان داره تموم شه. دوس جون هم کلی خودشو گرفت که واسه چی گوشیتو شارژ نمی کنی و از این حرفا بعد قرار بود بره دنباله گرفتنه دیپلمش و گفت بهت می زنگم.

من تا 5 صبر کردم وقتی زنگ نزد خودم بهش زنگیدم و گفتم شارژم داره تموم می شه هر چی هم صبر کردم تو زنگ نزدی. اون هم گفت دیپلمشو گرفته. گفتم پس من کلاسم تموم شد می رم خونه بهت می زنگم.

من ساعته هشت و خورده ای بود که رسیدم خونه تا داشتم لباسام رو عوض می کردم. یکی هی زنگ می زد به اون خط و قطع می کرد مامان هم چشم غره هاشو به من می رفت. بعد که دوباره زنگ زد بابا گوشیو برداش و اون هم یه جای اشتباهی رو گفته بودو قطع کرده بود. من از این خط زنگ زدم دوس جون. تا گوشیو برداشت گفت کدوم گوری بودی!!!!! کی اومدی گفتم :چی شده مگه؟ چند دقیقه س رسیدم. اون هم در نهایته عصبانیت گفت گه و قطع کرد!!!!! من هنگ کردم باورم نمیشد این شاهین باشه که اینطوری باهام حرف می زنه. دوباره  زنگیدم ریجکت می کرد. بعده سه چهار بار برداشت و گفت چیه؟ گفتم چته؟ چرا اینطوری می کنی؟ گفت من از ساعته 6.30 میدونم ببینم تو کی میای . ساعت 7 به الهام سمس دادم گفته تازه ازت جدا شده. می مردی به من خبر بدی که من اینطوری از ترس سکته نکنم؟ گفتم دفعه ی آخرت باشه با من اینطوری صحبت می کنی. اون هم گفت خفه شو بابا و دوباره  قطع کرد. دوباره زنگ زدم برداشت وگفت که فکر کرده که منو الهام نزدیکه خونه ما از هم جدا شدیم و چون من گوشیم خاموش بوده و دوس جون فکر می کرده من خیلی زودتر این حرفا می رسم خونه و نگرانم شده. حتی برگشته به من می گه برو با همون کسی که تا الان پیشش بودی.

اصلا انگار من این آدمو نمی شناسم . می گفت انقدر عصبانی بودم که می خواستم تا یکی دو روز جوابتو ندم. من هم گفتم اگه این کارو می کردی همه چی تموم می شد. دوس جون هم گفت آها پس تو دنباله بهونه ای.

سرم دیگه داشت می ترکید واقعا نمی دونستم چی باید بهش بگم. دیگه حالم داشت بد می شد گفتم ازت بدم میاد. گفت آره می دونم چند وقته از من بدت اومده!!! گفتم نه الان که دارم اینا رو می شنوم ازت بدم اومده.

می گفت یه ذره منو درک کن. از نگرانی در حاله سکته بودم هزار تا فکر کردم. یه کم حرف زدیم و قطع کردیم.

تا شب دو سه تا سمس داد که ببخشید و غلط کردمو گه خوردم وقتی دید جواب نمی دم دوباره سمس داد تو رو خدا جواب بده. من هم گفتم می خوام بخوابم شب بخیر. اون هم شب بخیر گفت و گفت گه یادت باشه باز هم من دارم منته تو می کشم. من هم گفتم تو شخصیتو غرورمو خورد کردی. گفت من همه جوره باهات راه میام ولی تو منو آدم حساب نمی کنی. گفتم من اینطوری بهت توهین نکردم. گفت چرا تو همیشه منو خورد کردی و من هم خیلی خودمو سبک کردم پیشت. دیگه طاقت نیوردم بهش زنگیدم.

ساعت 12 و خورده ای بود. که قطع کرد و از خونشون زنگید. یه کم حرف زدیم و آروم تر شده بود. که یهو من زدم زیره گریه و جوری گریه می کردم که نفسم بند اومده بود. دوس جون هم داشت اونور از ترس سکته می کرد.

یه کم آروم شدم. و دوس جون حسابی تحویل گرفت البته اونطوری که اون قهوه ایم کرده بود باید هم بعدش اینطوری تحویلم می گرفت. یه کم واسم آهنگ گذاشت وقتی داشتم خداحافظی می کردیم قرار شد فردا ببینیم همو.

این هم از وحشتناک ترین روزه دوستی مون.

سالگرده دوستیمون رو تو پسته بعدی می گم.

 روز خیلی مسخره


دیروز با دوس جون بیرون بودیم که به قوله خودش خیلی بیرون رفتنه مسخره ای بود. دو سه روز بود هی گیر داده بود بریم بیرون. همش هم تیکه می نداخت که آره دیدنامون شده هفته ای یه بار و از این حرفا.

از دانشگاه اومدم میدون اصلا هم دیر نرسیدم من گفته بودم بینه ۶.۱۵ تا ۶.۳۰ میام که ۶.۳۰ رسیدم. به من چه که دوس جون یه عالمه زودتر میاد؟

بعد هم یه کم راه رفتیم که همش دوس جون نچ نچ می کرد (کاری که من بدم میاد) و می گفت حالا کجا بریم؟ من هم گفتم یه بار دیگه بگی نچ می زنم تو دهنت! باز یادش رفتو گفت من هم به جای تو دهنی دستمو از دستش کشیدم چون می دونستم این بیشتر از تو دهنی حرصش میده.

 بعد دوست جون مسیرو عوض کرد به سمته خونه بعد برگشته می گه همین بود بیرون رفتنمون؟ چقدر مسخره بود! من هم گفتم مگه من گفتم بریم خونه؟ تو این طرفی داری می ری.

خیلی هم حرصم گرفت و خداحافظی کردم اومدم. چون حوصله نداشتم به این زودی برم خونه می خواستم یه کم راه برم که دوس جون هی زنگ می زد که یا برو خونه یا بگو کجایی من بیام پیشت.

خلاصه که آخر مجبور شدم برم خونه. بعد هم تا شب یه کم سمس بازی کردیم.

به قول دوست جون که روز خیلی مسخره ای بود!

راستی جمعه سالگرده دوستیمونه که قبلا خیلی واسش برنامه داشتم ولی حالا بیخیال شدم. اگه هم دوس جون لطف کنه ببره منو اون روز بیرون واقعا دیگه شرمنه م کرده فقط امیدوارم اون روز مسخره نباشه.

سینما


بالاخره 5شنبه رفتیم سینما. من قبلش می خواستم برم کتابخونه. به این خاطر با دوس جون نزدیکه سینما قرار گذاشتم. من 5 دقیقه زودتر رسیدم و رفتیم سمته سینما.

می خواستیم بریم فیلمه کلاهی برای باران. سانسش 4.30 بود و ما 4.35 رسیدیم. و همون موقع رفتیم تو. از اوله فیلم تا آخرش تو بغله دوس جونم بودم. فیلمش هم بد نبود و تقریبا خنده دار بود.

انقدر من ذوق کرده بودم که اومدیم سینما که دوس جون  می گفت از این به بعد هفته ای یه بار میایم. خوبه؟!

چون من فکر کرده بودم سانسه سینما 5 و به مامان هم گفته بودم میریم سینما یه کم وقت داشتیم به دوس جون گفتم زود نریم خونه و یه کم دیگه با هم باشیم.

فیلم که تموم شد دیگه داشت اذان می گفت و دوس جون خیلی گشنه ش بود. گفتم از مغازه یه کیکی چیزی بخر بعد میریم طرفه پارک لاله اونجا هر چی دوس داشتی بگیر. که دوس جون هم گفت باشه.

تو پارک لاله هم بالاخره به آرزوش رسید و حلیم خوردیم. بعد هم رفتیم یه کم نشستیم. نزدیکای 8 بود که پا شدیم که بیایم سمته خونه که مامان هم زنگ زد و گفت پشته در مونده. این هم از پنج شنبه که خیلی خوب بود و خوش گذشت.

 همدیگر را زیاد می دوستیم.


سلام خوبین؟

ما هم خوبین. پس از یه سری مشکلات وحشتناک که دوس پسره دوستم بینه منو دوس جون به وجود آورد. روابطمون عالی شده. خیلی خیلی همدیگرو می دوستیم.

 

                           

البته این آدمه روانی خیلی اعصابمون رو خورد کرد. ولی باعث شد من بفهمم که دوس جونم چقدر بهم اعتماد داره و پشتمه و این خیلی عالی بود. حالا سره فرصت میام می گم جریان چی بود.

تازه شم دوس جون امروز می خواد ببرتم سینما. آخه دوس جون اصلا سینما دوس نداره و تو این یه سال این سومین بار که میریم سینما در حالی که من خیلی سینما رفتنو دوست دارم.

از خوشحالی دیشب تا صبح خوابه سینما رفتنه امروزو دیدم. در اولین فرصت میام تعریف میکنم امروز رو.