دلتنگی و کلی حرف
اول که سه شنبه ی پیش من داشتم از
دانشگاه میومدم خونه و نزدیکای خونه بود که دوس جون بدونه قراره قبلی زنگ
زد که کجایی؟ من نزدیکه خونه تون هستم اومدم ببینمت وکلی سرافرازمون
کرد.... یه کم با هم بودیم ولی بارون گرفت و ما رو روانه ی خانه کرد. چهارشنبه دوس ون رفت برای چکاپ و آزمایش
خون و این حرفا..... و تا جمعه کم و بیش دعوایی بودیم به خاطره اینکه کم
می تونستیم صحبت کنیم..... چون باباش پوله تلفن رو نمیده.... و به قوله
خودش یه شارژ می خره و یه دعوا می کنیم کله شارژه تموم میشه.... این شد که
من هم جمعه لج کردم و نرفتم پیشه دوس جون و به جاش با دوستای خودم رفتم
بیرون.... ولی شبش حرف زدیم و قرار شد اگه کم حرف زدیم من انقدر غر
نزنم....اوله هفته همینطوری بود ولی دوشنبه و سه شنبه کلی حرف زدیم. نرگس دوباره سر و کله ش پیدا شده با
دردسرهاش (پارسال با علی٬ دوسته دوس جون دوست بود) و حرفهای جدیدی که می
زنه. از اونور هم سه شنبه با الی رفتیم بازار برای دوستش کادو بخره یه سر
هم رفتیم به علی زدیم که بازار کار می کنه... و حرفای جدیده نرگسو بهش
گفتیم که کلی شاکی شد.... جوابه آزمایشه دوس جون اومد و خدا رو
شکر همه چیش نرمال بود و حتی اون تیرئیدی که ما فکر می کردیم علائمش رو
داره نداشت.... خدا رو شکر... فقط دکتر بهش گفته بود خونت غلیظه و باید خون
بدی.... شبه سه شنبه هم یه دختره زنگیده به گوشیه دوس جون و اسم و آماره
دوس جون رو هم می دونسته و می خواسته بیشتر باهاش آشنا بشه!!!! که دوس جون
گفته من کسی رو دارم و دیگه به من زنگ نزن. خانوم هم کلی ناراحت شده و گفته
باشه... بعد دوس جون گفت اگه باز زنگید شماره ش رو می دم بهت خودت بهش بگو
با همیم.... که دیروز هم زنگیده و دوس جون جواب نداده... ولی شماره ش رو
گرفتم تا حسابی حالشو جا بیارم.... دختره ی بی ادب دیروز هم دوس جونو دیدم... می خواست بره
انتقال خون ولی تنها بود که قرار شد من از دانشگاه بیام پیشش با هم
بریم... اول که دوس جون یه ۵ دقیقه دیر رسید.... بعدش رفتیم اونجا و فرم
براش پر کردن و منتظر نشستیم... عزیزه دلم دیروز خیلی با نمک شده بود....
بعد عینه این بچه کوچولوها می ترسید... هی می گفت می خوای بریم؟ حالا بعدا
میام! تا نوبتمون شه براش تعریف کردم قراره از ۸ تا ۱۱ خرداد از طرفه
دانشگاه بریم مشهد که اول می گفت نه من اجازه نمی دم بری.... بعدش هم گیر
داد که من هم با یکی از بچه ها میام.... نوبتش شد برای معاینه ... می گفت
تو هم بیا تو که من گفتم زشته خودت برو نی نی کوچولو .... یه چند دقیقه
گذشت... چنان خوشحال اومد بیرون که نگو.... گفت پا شو بریم نمی خواد خون
بدم!!!! هی می گفتم چرا؟ گفت پا شو بیا.... رفتیم بیرون گفت دکتره گفته
غلظت خونت به خاطر سیگار و قلیونه... خونی که بخوای بدی به درده اهدا نمی
خوره... فشارت هم خیلی پایینه و نمی تونی خون بدی... هیچی دیگه کلی دله دوس جونو شاد
کرد...اومدیم یه کم دور زدیم آبمیوه خوردیم... کلی حرف زدیم... دلم براش
خیلی تنگ شده بود...اون هم کلی تحویلم می گرفت و دوسم داشت.... به مهرنوش قول داده بودم ۷ باهاش قرار
بذارم بریم لباس بگیره... با دوس جون رفتیم پارکه پشته ولیعصر... یه عالمه
همو اذیت کردیم ... و کل کل کردیم... مهرنوش هم اومد اونجا پیشمون... یه
کم بعد بلند شدیم رفتیم دنباله لباس... منو دوس جون هم یه عالمه مغازه
دیدیم... بعد دوس جونه مهرنوش زنگ زد که برو خونه دیگه و عصبانی شد. بعد
مهرنوشم هم گفت برگردیم بریم خونه ... راهمون از دوس جون جدا بود. ما باید
پیاده می رفتیم ولی اون باید سوار می شد.... می می خواستم سوارش کنیم بعد
بریم که مهرنوش هی اذیت کرد که ول کن دیگه.. من دیرم میشه بذار خودش بره و
از این حرفا که من حرصم گرفت و تا وقتی با دوس جون تا پیشه ماشین ها نرفتیم
بیخیال نشدم.... این هم از دیروز که خیلی خوب بود و خوش
گذشت... احتمال داره امروز هم بریم بیرون... سربازی رفتنه دوس جون تقریبا
قطعیه.... هنوز دفترچه شو پست نکرده ولی.... شما هم تو رو خدا دعا کنین
برامون که همه چی راحت و زود بگذره... و کارش جور شه... مرسی که تا آخر پستمو خوندین اگه چشماتون اذیت شد معذرت.... این عکس هم تقدیم به عزیزه دلم. بووووووووووووووس

لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا