دلتنگی و کلی حرف


سلاااااااام خوبین؟ بعد از مدت ها اومدم آپ کنم. چه خبرا؟ ...جوجویی هم داره میره.... و سوران در کامنتینگ شرکت می کنه!!!! حاج خانوم حالا میام پیشت ولی خدایی رفتی خانه ی خدا برای منو دوس جون کلی دعا کن.... واقعا خوش به حالت..... قشنگ می فهمم احساستو چون من هم تجربه ش رو دارم..... آریا هم داره کم پیدا میشه و کلا خبرای بچه ها زیاده..... خب حالا من بگم.

اول که سه شنبه ی پیش من داشتم از دانشگاه میومدم خونه و نزدیکای خونه بود که دوس جون بدونه قراره قبلی زنگ زد که کجایی؟ من نزدیکه خونه تون هستم اومدم ببینمت وکلی سرافرازمون کرد.... یه کم با هم بودیم ولی بارون گرفت و ما رو روانه ی خانه کرد.

چهارشنبه دوس ون رفت برای چکاپ و آزمایش خون و این حرفا..... و تا جمعه کم و بیش دعوایی بودیم به خاطره اینکه کم می تونستیم صحبت کنیم..... چون باباش پوله تلفن رو نمیده.... و  به قوله خودش یه شارژ می خره و یه دعوا می کنیم کله شارژه تموم میشه.... این شد که من هم جمعه لج کردم و نرفتم پیشه دوس جون و به جاش با دوستای خودم رفتم بیرون.... ولی شبش حرف زدیم و قرار شد اگه کم حرف زدیم من انقدر غر نزنم....اوله هفته همینطوری بود ولی دوشنبه و سه شنبه کلی حرف زدیم.

نرگس دوباره سر و کله ش پیدا شده با دردسرهاش (پارسال با علی٬ دوسته دوس جون دوست بود) و حرفهای جدیدی که می زنه. از اونور هم سه شنبه با الی رفتیم بازار برای دوستش کادو بخره یه سر هم رفتیم به علی زدیم که بازار کار می کنه... و حرفای جدیده نرگسو بهش گفتیم که کلی شاکی شد....

جوابه آزمایشه دوس جون اومد و خدا رو شکر همه چیش نرمال بود و حتی اون تیرئیدی که ما فکر می کردیم علائمش رو داره نداشت.... خدا رو شکر... فقط دکتر بهش گفته بود خونت غلیظه و باید خون بدی.... شبه سه شنبه هم یه دختره زنگیده به گوشیه دوس جون و اسم و آماره دوس جون رو هم می دونسته و می خواسته بیشتر باهاش آشنا بشه!!!! که دوس جون گفته من کسی رو دارم و دیگه به من زنگ نزن. خانوم هم کلی ناراحت شده و گفته باشه... بعد دوس جون گفت اگه باز زنگید شماره ش رو می دم بهت خودت بهش بگو با همیم.... که دیروز هم زنگیده و دوس جون جواب نداده... ولی شماره ش رو گرفتم تا حسابی حالشو جا بیارم.... دختره ی بی ادب

دیروز هم دوس جونو دیدم... می خواست بره انتقال خون ولی تنها بود که قرار شد من از دانشگاه بیام پیشش با هم بریم... اول که دوس جون یه ۵ دقیقه دیر رسید.... بعدش رفتیم اونجا و فرم براش پر کردن و منتظر نشستیم... عزیزه دلم دیروز خیلی با نمک شده بود.... بعد عینه این بچه کوچولوها می ترسید... هی می گفت می خوای بریم؟ حالا بعدا میام! تا نوبتمون شه براش تعریف کردم قراره از ۸ تا ۱۱ خرداد از طرفه دانشگاه بریم مشهد که اول می گفت نه من اجازه نمی دم بری.... بعدش هم گیر داد که من هم با یکی از بچه ها میام.... نوبتش شد برای معاینه ... می گفت تو هم بیا تو که من گفتم زشته خودت برو نی نی کوچولو .... یه چند دقیقه گذشت... چنان خوشحال اومد بیرون که نگو.... گفت پا شو بریم نمی خواد خون بدم!!!! هی می  گفتم چرا؟ گفت پا شو بیا.... رفتیم بیرون گفت دکتره گفته غلظت خونت به خاطر سیگار و قلیونه... خونی که بخوای بدی به درده اهدا نمی خوره... فشارت هم خیلی پایینه و نمی تونی خون بدی...

هیچی دیگه کلی دله دوس جونو شاد کرد...اومدیم یه کم دور زدیم آبمیوه  خوردیم... کلی حرف زدیم... دلم براش خیلی تنگ شده بود...اون هم کلی تحویلم می گرفت و دوسم داشت....

به مهرنوش قول داده بودم ۷ باهاش قرار بذارم بریم لباس بگیره... با دوس جون رفتیم پارکه پشته ولیعصر... یه عالمه همو اذیت  کردیم ... و کل کل کردیم... مهرنوش هم اومد اونجا پیشمون... یه کم بعد بلند شدیم رفتیم دنباله لباس... منو دوس جون هم یه عالمه مغازه دیدیم... بعد دوس جونه مهرنوش زنگ زد که برو خونه دیگه و عصبانی شد. بعد مهرنوشم هم گفت برگردیم بریم خونه ... راهمون از دوس جون جدا بود. ما باید پیاده می رفتیم ولی اون باید سوار می شد.... می می خواستم سوارش کنیم بعد بریم که مهرنوش هی اذیت کرد که ول کن دیگه.. من دیرم میشه بذار خودش بره و از این حرفا که من حرصم گرفت و تا وقتی با دوس جون تا پیشه ماشین ها نرفتیم بیخیال نشدم....

این هم از دیروز که خیلی خوب بود و خوش گذشت... احتمال داره امروز هم بریم بیرون... سربازی رفتنه دوس جون تقریبا قطعیه.... هنوز دفترچه شو پست نکرده ولی.... شما هم تو رو خدا دعا کنین برامون که همه چی راحت و زود بگذره... و کارش جور شه...

مرسی که تا آخر پستمو خوندین اگه چشماتون اذیت شد معذرت....

این عکس هم تقدیم به عزیزه دلم. بووووووووووووووس

یه عالمه غرغررررررر


امروز باهات بودم. بد نبود. یه کم دیشبه افتضاحم جبران شد.... دیشبه وحشتناکی٬ که منو یاده اردیبهشته پارسال می نداخت که می خواستیم بهم بزنیم....

 میگی نمی خوام برم سربازی..... من باید چیکار کنم؟ ... کلی کفری شدم و گفتم شرمنده من اینجوریشو دیگه نیستم ... مگه نگفتی تا عیده ۱۳۹۰ منتظرت بمونم .... ولی این واسه وقتیه که قرار بود بری سربازی. الان پایه هیچ قولی که داده بودم نیستم چون تو هم پای قولت نبودی ... کلی روانی بازی دراوردم که اصلا دیگه نمی خوامت ... واقعا زدم به سیم آخر .... تو هم گیر دادی که وقتی الان واسه م کاره درست حسابی جور شده فعلا میرم سره کار... واسه سربازی هم یه فکری می کنم... یا یه جوری معافیت میگریم یا می خرمش.... اخه بچه جون مگه الکیه؟ از اون مسعود متنفرم که می شینه زیر گوشت این مزخرفا رو میگه. می دونی چیه؟ اگه تو بری سربازی واسه اون بد میشه اخه! کی رو می تونه پیدا کنه که مثله تو واسه ش ساز بزنه ...توقعش هم مثله تو کم باشه؟ هااااااا؟ ازش بدم میاد... می فهمی؟ آدم به این فرصت طلبی ندیده بودم به خدا. معلومه باید رای تو بزنه که : ول کن بابا ... سربازی چیه؟ به درده تو و نمی خوره و از این چرت و پرت ها.....

ازش بدم میاااااااااااااااااااد. من که کلی اعصابم داغون شد و بهت فهموندم که اینطوری نمی مونم باهات و رفتنی ام بالاخره... تا اینکه رضایت دادی که باشه میرم تو رو خدا حرفه جدایی رو نزن... فقط نمی دونم تا چند روز دیگه نظرت باز عوض میشه؟ ای خداااااااااا کاش یه پارتی بود که تو رو می نداخت تهران. تا تو با خیاله راحت رضایت بدی که میری و انقدر منو حرص ندی.

با الی و حدیث اومدیم گیشا. تو و علی هم اونجا منتظره ما بودین. راه افتادیم رفتیم بالا.من هم طبقه معمول یه تیکه یخ بودم که به هیچ صراطی مستقیم نیس تا آب شه! به زور دستمو گرفتی و هی بوسش کردی و گفتی: خانومه من! من که گفتم میرم... تو رو خدا اینطوری نکن دیگه...

رفتیم پاساژ ... باز زنجیره دستبندم خراب شده بود. نذاشتم تو بیای تو ... رفتم سره پسره کلی داد و بیداد کردم.... اون قبلیه نبود ... که تو اومدی تو و می شناختیش ... اون هم گفت: ۵ دقیقه دیگه بیا درستش می کنم.... با بچه ها یه کم دور زدیم... علی هم گیر داده بود به من که چته و از این حرفا... رفتیم دستبنده رو گرفتیم ... و انقدر اصرار کردی که بالاخره رفتیم ناهار... با علی رفتین پیتزا گرفتین و نوشابه.... اول از تو قول گرفتم٬ بعد از نهار تنهایی بریم حرف بزنیم... بعد از قوله تو شروع کردم به خوردن... بعد از نهار از بچه ها جدا شدیم و اومدیم پارکه ته پاساژ ... تو آلاچیقش نشستیم ولی اصلا حرفم نمی اومد... تو شروع کردی از اینکه فکره جدایی رو کلا از سرت بیرون کن... من هم سره حرفه خودم بودم که باید بری سربازی... از دیشب از حرفت برگشتی و گفتی باشه میرم... می دونم می ترسی نیفتی تهران .... ولی به خدا اگه بیفتی تهران همه چی درست می شه... دو ماه اموزشی که هیچی... ولی از بعدش صبح تا عصر پادگانی... بعدش هم می تونی به کارت برسی... خدا رو شکر ساعته کارت شباس... می دونم سختی داره ولی باور کن می گذره... چشم به هم زدیم شد یه سالو نیم که با هم هستیم ... چشم به هم بزنیم هم سربازیت تموم شده.... خدایا ازت خواهش می کنم تمنا می کنم یه کاری کن بیفته تهران...

 بعد هم سه تا زنه سریش اومدن تو آلاچیق و با یه معذرت کوچیک خلوتمونو ازمون گرفتن و نشستن به وراجی های زنونه.... بهمون چایی هم تعارف کردن!!! انقدر غیبت کردن که دیگه ما رومون کم شد پا شدیم رفتیم بیرون آلاچیق رو یه صندلی نشستیم....

من امروز خیلی دختر بدی بودم ... خودم می دونم آخه خیلی بهت گفتم من دیگه دوستت ندارم... ولی دیگه آروم شده بودم... امروز خیلی با هم بودیم...آخراش خیلی هم دوست داشتم و دو بار هم صورتتو بوسیدم! ... نزدیکای ۵ دیگه پا شدیم ... اومدی منو سوار کردی بعد رفتی خونه... 

پ.ن۱: کسایی که میان اینجا رو می خونن کمک کنن: دوس جون ۳ تا خواهره بزرگتر از خودش داره تا عید هم معافیت تحصیلی داشت٬ باباش هم ۵۷ ساله س٬ بیش از حد لاغره و تیروئید هم داره... اونایی که سربازی رفتن لطفا تو نظرات بگن که احتماله اینکه بیفته تهران چقدره؟ پیشاپیش از کمک تون ممنون.

پ.ن۲: همین الان که دارم می تایپم همزمان دارم باهات صحبت می کنم.

پ.ن۳:ببخشید که انقدر پست شخصیه و پر از غرغره! بالاخره اینجا خونه دلتنگی هام هست دیگه... 

پ.ن۴: به خاطره گله روی مریم جونی فونت رو بزرگ کردم.

روزهای عید

سلااااااااااااااااااام من اومدم. خودم می دونم خوش اومدم. چه خبرا؟ عید دیدنی ها خوش می گذره؟ الان احتمالا همتون رفتین ۱۳ به در.

ما که جایی نمی ریم یادش بخیر پارسال با دوس جون اینا٬ یه عالمه شدیم رفتیم ۱۳ به در خیلی هم خوش گذشت ولی آخرش من یه کوچولو تصادف کردم و حالم گرفته شد. خاطره ش هست تو وبلاگ.

خب از جمعه بگم که باز دوس جونو دیدم و زیاد روزه خوبی نبود چون اول دوس جون به من گفت ماشین بگیر بیا این ور. ولی من چون فکر می کردم نمیشه گفتم روش حساب نکن. وقتی هم جور شد بهش نگفتم تا یهو خوشحال شه. می خواستم راه بیفتم بهش زنگ زدم بگم که گفت دارم می ریم مهمونیه مسعود. می خواد براش ارگ بزنم. ولی حالاتوام بیا. رفتیم از اونجا ارگ و برداشتیم بردیم خونه اونا. قرار شد دوس جون یه کم پیشه من بمونه بعد بره. مسعود هم گیر داده بود که منم برم. که من قبول نکردم.

تا منو دوس جون تنها شدیم مسعود زنگید که تا ۵ مین دیگه مهمونی تموم میشه بیا دیگه. من هم گفتم برو من منتظر می مونم تموم شد بیا پیشه من. که یه عالمه طول کشید و یه دختره با دوس جون اومدم دنبالم که منو هم ببره بالا من هم کلی قاطی کردم و به زور دوس جونو فرستادم بره و خودم برگشتم خونه. ولی تا تونستم حرصشو در آوردم تا دلم خنک شه. اون هم اونجا کلی بد ارگ زده بود. حقش بود. از بس با همه رودر واسی داره. بهش گفتم از این به بعد با من هم رودرواسی داشته باش.

تا رسیدم خونه بهش زنگیدم که اگه می خوای ثابت کنی واقعا برات مهم هستم همین الان پاشو بیا. که اومد زنگ زد و کلی اعصابش خورد بود که دیدنه امروزمون اینطوری خراب شد. بعد هم هر چی اصرار کرد بریم بیرون من نرفتم. روزه حرص آوری بود.

شنبه رفتیم بیرون ولی چون وقتم کم بود رفتیم پارکه پشته ولیعصر. خدا رو شکر خوب بودیم. دوس جون هم مهربون بود. یه عالمه حرف زدیم. بعد هم که رفتیم خونه باز دوس جون زنگید کلی حرفیدیم.

دیروز هم دیدم دوس جونو. دختر خاله هام اومده بودن خونمون. با هم رفتیم بیرون. یه سر رفتیم گیشا. یکیشون با من موند. اون یکی با خاله م رفتن. یه کم پاساژ و دور زدیم و من لباس دیدم واسه عروسیه داداشی. یه لباس هس که عشقه منه ولی ۶۵ تومنه. زورم میاد بخرمش. هر دفعه می رم یه ساعت نگاش می کنم. زنگیدم دوس جون ببینم میاد ببینمش که گفت میام. با دختر خاله م ذرت خریدیم وقتی قرار شد بیاد٫ نصفشو نخوردم نگه داشتم واسه دوس جون.

با رحمان اومد. چهار تایی دوباره رفتیم تو پاساژ. دور زدیم. رفتم دستبندمو که داده بودم تعمیر گرفتم. یه کم با هم بودیم. بعد دوس جون به هیچ طریقی بیخیال نمی شد که بره می گفت انقدر وایمیسم تا خاله ت اینا بیان به خصوص که شلوغ شده بود و کلی هم پسر ریخته بود اونجا.

به زور ازشون خداحافظی کردیم. اومدیم اینور علی دوس پسره سمیه رو دیدم. انگار پیر شده بود. خیلی وقت بود ندیده بودمش. سلام علیک کرد ولی اصلا حاله سمیه رو نپرسید بی معرفت. دو ماه که بهم زدن. خیلی حیف شد چون بهم میومدن واقعا...

دوباره دوس جون جلومون سبز شد که بهش گفتم علی رو دیدم. چون پارسال عید یه بار با علی و دوس جونو سمیه بیرون رفته بودیم. خلاصه دوس جو انقدر اذیت کرد که اومدیم سواره تاکسی شدیم اومدیم خونه.

این هم از این روزها که با دوس جون بودم. عیدها خوبه چون کلی دوس جونو می بینم. این هم از دومین عیدی که با هم بودیم. ایشالا عیده ۳/۴ سال دیگه تو خونه خودمون باشیم.

۱۳ به در بهتون خوش بگذره.

این قسمت ۱۴ فروردین اضافه شد!

دیروز عصر یهویی ما هم با دوس جون اینا رفتیم ۱۳ به در. جاتون خالی خوش گذشت. ساعت ۵ اینا بود دوس جون زنگید گفت به مهرنوش بگو٬ پاشید بیاید بریم گفتگو٬ رحمان هم هست! (مهرنوش و رحمان قبلا دوست بودن) حالا مهرنوش هم می خواست با بی افه خودش بره ولی اون دیر می خواست بیاد. مهرنوش هم گفت بریم من از اونجا میرم پیشه شایان. نزدیکه ۶ رسیدیم پیشه دوس جون اینا. مسعود هم اومده بود. یه تاکسی گرفتن تا پارک.

اونجا رسیدیم انگار بمبه آدم منفجر شده بود. حالا خوبه ۴ اینطورا بارون هم اومد و حسابی حال گیری کرد. دوس جون اینا می خواستن قلیون بیارن که فکر کرده بودن نکنه گیر بدن و نیاورده بودن. ولی همه داشتن. اولش یه کم الکی چرخیدیم و دوس جون هی از اینوره پارک بردمون اونور. بعد رحمان گفت اگه وقت دارین من می رم قلیون و چادر و اینا رو میارم. مهرنوش اول گفت دیرم میشه بعد زنگید به شایان اونم گفت ۸/۹ میام. این شد که رحمان و مسعود رفتن دنباله تجهیزات.

ما هم با دوس جون نشسته بودین به قیافه هایی که مردم واسه خودشون درست کرده بودن می خندیدیم. من هم تا یه نی نی می دیدم غش و ضعف می کردم. کلی گوشیه دوس جونو گشتم و اذیتش کردم که حقش بود. ولی خیلی خندیدیم. دوس جون زنگ زد خونشون که بگه بچه ها اومدن قلیونو بدین بهشون بعد خواهر بزرگش برداشت دوس جون هول شد اسمه منو به جای خواهرش صدا کرد. حالا دیروز هم من زنگیدم به دوس جون همین خواهرش برداشت من هم برای اولین بار باهاش صحبت کردم و گفتم با دوس جون کار دارم. اون هم گفت حمومه عزیزم اومد می گم بهت بزنگه. خلی باهام مهربون بود. دوس جون اومد بهم زنگید با خنده می گفت : خیییییییییلی لوسی. گفتم چی گفت؟ انگار خواهرش گفته بوده یه خانومی بهت زنگید بهش زنگ بزن. 

۷ و خورده ای بود که بچه ها اومدن. رفتیم تو چمن ها اطراق کردیم. دوس جون و رحمان افتادن به جونه چادره که درستش کنن. ما هم با مسعود نشسته بودم اجیل می خوردیم. یه نی نی هم بغلمون بود از اینا که تازه راه افتاه هی می خورد زمین. مسعود هم به هوای خاله ی نی نی هی حواسه نی نی رو پرت می کرد.

دوس جون اومد شروع کرد قلیونو درست کنه که دیدن توتون نیست. دوسته رحمان هم داشت میومد بهش زنگیدن توتون بگیره. همه افتادن به جون چادر. من هم آجیل مغز می کردم برای دوس جون می بردم می ذاشتم دهنش.

آخر هم چادره پشت و رو وصل شده بود. مثه پت و مت بودن. قلیونه هم درس شد بماند که چقدر کثافت کاری کردن و هی ذغال افتاد رو زیر اندازه. مهرنوش هم که یکی از لیوانهایی که مامانه رحمان واسه چایی داده بود رو شکست. ولی در کل خوش گذشت. دیگه ساعت ۸.۳۰ اینا بود که ما پا شدیم. دوس جون تا گیشا باهامون اومد و سوارمون کرد بعد رفت.

این هم از ۱۳ به در امسال که خوش گذشت ولی بماند که شب دوس جون با یه حرفش حالمو گرفت. عیب نداره می گذره. تا بعد.

قهر و آشتی

سلاااااااااااام خوبین؟

بابا چقدر خبرا داغه. از متاهل شدنه سوری و مجرد شدن حاج خانومو معروف شدنه ما تو اینجا و ... . واییییی چقده خبر.

خب بذار من هم خبرام رو بگم بیام کامنت دونیه دوستای گلم.

از پریشب بگم: که شبه بدی بود و از یه شوخیه دوس جون چه دعوای وحشتناکی شروع شد. که اخر شب بیخیالش شدیم ولی دوس جون خان برای اولین بار دیروز دوباره ادامه ش داد. (دوس جون هیچ وقت دعوا رو کش نمی داد) کلی اعصابمون خورد شد. عصرش هم قرار بود بریم بیرون که حالا از شانسه ما کافه سینما و اونجایی که قبلا پاتقمون بود تعطیل بودن. و سومین جایی هم که رفتیم دیدیم کافی شاپه شده روسری فروشی!

این دفعه نذاشتم دوس جون تصمیم بگیره کجا بریم. خودم دستشو کشیدم بردمش یه جای دیگه که خدا رو شکر باز بود. اول که من مثه برجه زهرمار بودم. تمامه صورتم هم از بس گریه کرده بودم قرمز شده بود. اونم منه سبزه!

هرچی هم دوس جون می گفت حرف بزن و خودتو خالی کن من می گفتم هیچی ندارم بگم. بعدش دیگه سره حرف باز شد و خدا رو شکر منطقی بحث کردیم. بقیه حرفمون هم که موند. شب دوس جون زنگید و با یک ساعت صحبت خدا رو شکر حل شد و نتیجه گیریشو اینجا می نویسم تا یادمون نره:

۱ - من انقدر تو رابطه مون خودم رو اذیت نکنم و از سو ءتفاهم های کوچیک بگذرم نه اینکه بدتر بزرگشون کنم. و کلا حرصه الکی نخورم.

۲- دوس جون سعی کنه در اوجه عصبانیت خودشو کنترل کنه و حرفی نزنه که بعد به خاطرش پشیمون بشه.

۳ - هیچ کدوممون هیچ وقت در مورده جدایی حتی فکر هم نکنیم.

 

امروز هم با هم بودیم که واقعا عالی بود و حسابی تلافیه دیروز شد. ساعت ۳ قرار گذاشتیم می خواستیم بریم سینما. سانسش ۳.۳۰ بود رفتیم فیلمه زن دوم. بد نبود یعنی من خوشم اومد ولی دوس جون اصلا خوشش نیومد و تو سینما کلی حوصله ش سر رفت. هر کاری کرد من نذاشتم چیزی بخره چون میل نداشتم. از سینما که اومدیم بیرون رفتیم پارک لاله. چقدر هم شلوغ بود. رفتیم یه جا نشستیم یه کم اهنگای تو گوشیمو گوش کردیم.

آهنگه خیانته محسن چاووشی که کلی باهاش خاطره داریم آذر ماه ۸۵ تو راه امامزاده داوود. چه خاطره های محشری از اون روزا داریم. یعنی اوایله دوستی مون. کاش اینجا رو از همون موقع داشتیم تا خاطراته اون روزا هم اینجا می موند. اون روزا واقعا هیچ دعوایی با هم نداشتیم. اولین دعوای جدی مون عیده پارسال بود که از بعدش من این وبلاگو می نویسم.

کلی حرفای دلمونو به هم گفتیم و کلی هم همو دوس داشتیم. یه ساعت اونجا نشستیم بعد پا شدیم رفتیم سمته غرفه های پارک لاله. اونجا دوس جون ذرت خرید خوردیم و بعد به زور پیراشکی هم خرید. انقدر خوردیم که دیگه نمی تونستیم تکون بخوریم ولی کم کم باید پا می شدیم چون من دیرم میشد.

اومدیم تا سره پارک یه کم هم با هم قدم زدیم بعد هم با تاکسی تا نزدیک خونه ما اومدیم. و اونجا از دوس جون جدا شدم. دوس جون هم تا رسید تو مجتمع بهم زنگید و یه عالمه دوسم داشت و تحویلم گرفت.

دعواهامون هر بدی داره٬ خوبیش اینه که بعدش دوس داشتنمون نسبت به هم بیشتر میشه و بیشتر قدره همو می دونیم.

این هم از امروز. خدا ازت خواهش می کنم راهه به هم رسیدنمون رو راحت کن. شکرت خدای خوبم.

پست 108

سلااااااااام خوبین؟ عیدتون مبارک٬ دمبتون سه چارک چی؟ دم ندارین؟ آخیییییییییی

چه خبرا؟ تهه آجیلا رو درآوردین یا نه هنوز؟ اوضاعه عیدی گرفتن چطوریه؟ واسه من که عالییییییییی بوده. درسته فامیل زیاد نداریم ولی مامانی و بابایی و داداشی خوب از خجالتمون در میان چه کنیم دیگه؟ مگه چند تا ته تغاری دارن؟

حالا از دوس جون بگم که نظراته پسته پیشو منور کردنو و گلبارون از اوله فروردین که نگم بهتر که دوس جون خان خواهرشونو برداشتن و با علی و آیدا رفتین یه عالمه بیرون و شبش هم چنان دعوای وحشتناکی کردیم که یادش می افتم تنم میلرزه کلی هم جلوی خواهر دوس جون تابلو شدیم و از سوتی های آیدا و علی٬ اسم و حتی آدرس خونه مون رو هم فهمید شبش هم به دوس جون گفته بوده که خیلی لوسی هر چی من می خوام به روت نیارم تو هی تابلو بازی در میاری. آخه این خواهرش ۴/۵ سال ازش بزرگتره. دوس جون ۳ تا خواهر داره که که سه تاشونم ازش بزرگتر هستن. یعنی همشون با هم ۲/۳ سال٬ ۲/۳ سال اختلاف دارن و آخری هم دوس جونه که کلی گله سرسبده

دوم فروردین هم با یه کم خورد شدنه اعصابه دوس جون همو دیدیم اخه انقدر ماشین گیرش نیومد که آخر ۸ رسید پیشه من و من هم چون همه بیرون بودن تونستم برم پیشش. دوس جون هم خل شده بود. یه کم می خندید بعد عصبی می شد بعد محکم دسته منو می گرفت قربون صدقه م می رفت خودشم می گفت واقعا قاطی کردم. یه نیم ساعت با هم بودیم بعد من اومدم خونه. و کلی حرفیدیم و یه عالمه دوسم داشتو مهربون شده بود کلی هم واسه دعوای دیشبش شرمنده بود. امروز هم با هم بودیم ولی خاطره ی امروز خصوصیه. می ذارمش تو ادامه مطلب.

دوس ندارم کسی بخونش ولی اگر فضولی اجازه نداد و خوندینش در موردش نه صحبت کنین و نه کامنت بذارین چون واسه اولین بار هر کامنتی در مورده ادامه مطلب رو می پاکم

فقط دوس جون تشریف ببره ادامه مطلب. بقیه از همینجا بای بای تا آپه بعد