پرسپولیس اول شد

قهرمانیه پرسپولیس رو تبریک می گم به همه طرفداراش.

کلی الان سر حالم خداییش هم حقمون بود

سره فرصت میام بقیه این آپو کامل می کنم.

خب اومدم بقیه آپمو بنویسم. خوبین؟ خوشین؟ چه خبرا؟ ما هم که خدا رو شکر خوبیم. سه شنبه پیش دوس جونو دیدم. اولش اعصابمون یه کم خورد شد که تقصیر دوس جون بود. چون من یه پارک رو گفته بودم و اون یه چیز دیگه شنیده بود و رفته بود یه جای دیگه. هر چند فاصله دو تا پارک دو تا ایستگاه اتوبوس بود ولی اعصابمون خورد شد. از اونور هم یه نفر هی به گوشیه من می زنگید و مزاحم میشد. من هم از حرصم نذاشتم دوس جون باهاش بحرفه خودم کلی سرش داد و بیداد کردم. بعد دیگه با هم خوب شدیم و کلی سره چیزای الکی خندیدیم.

چهارشنبه شب باز مزاحمه پررو زنگ زد. و دوس جون حسابی حالشو گرفت. ۵شنبه هم بعد از ظهرش با هم بودیم که خوب بود. جمعه هم من ماشین گرفتم. ساعت ۶ رفتم پیشه دوست جونم. رفتیم یه جا وایستادیم. یکی دو ساعت با هم بودیم. بعد هم دوس جون رفت آبمیوه اینا گرفت آورد خوردیم.

ساعت ۸ و خورده ای بود که دیگه دوس جونو تا نزدیکه خونشون گذاشتم و برگشتم خونه. این هم از هفته پیش.  خلاصه که خدا رو شکر بزنم به تخته چند وقته خوبیم با هم و از اون دعواهای وحشتناک خبری نیس. فقط کاش بابای دوس جو تلشون رو وصل می کرد تا این چند وقت یعنی قبل از سربازی رفتنه دوس جونو تمام و کمال با هم باشیم. ولی الان هم خوبه خدا رو شکر. من برم دیگه. بازم میام.

پ.ن: قالب وبو عوض کردم. نظر بدین چه جوریه؟ باز هم فونت ها توش مشکل داره یا نه؟ عوضش کنم یا خوبه؟ مرسی

مریضی و کلی عشقولی

حسه دوس داشتنم نسبت به دوس جون کلی زده بالا

۴شنبه من در شرف مریضی بودم. فرداش هم قرار بود بریم بیرون. شبش که با دوس جون حرفیدم گفت: می خوام قضیه مونو به مامانم بگم و فردا بیارمت خونه مون تا با مامان اینا اشنا شی گفتم اگه خواستی بگو رابطه مون رو ولی من خونه تون نمیام چون زوده برای این آشنایی.

اون شب هم از تاثیر حرف دوس جون و هم به خاطره بدی بودنه حالم تا صبح کلی خواب های وحشتناک در مورده دوس جون دیدم. کم مونده بود ساعته ۶ صبح بهش بزنگم تا با شنیدنه صداش یه کم آروم شم. که خودمو کنترل کردم و نزدم. ظهر هم دوس جون انقدر دیر بهم زنگید که دیگه بیخیال شده بودم. چون حالم زیاد خوب نبود بیرون رفتنمون کنسل شد.

دوس جون هم روش نشده بود با مامانش صحبت کنه از بس خجالتیه بعد هم من کلی غر زدم که چرا من هر وقت تو رو می خوامت نیستی؟ اون هم می گفت آخه من از کجا بدونم تو کی منو می خوای. من که همه تلاشمو می کنم تا بیشتر باهات باشم تا یه وقته کوچیک پیدا می کنم باهات می حرفم یا میام می بینمت آخرش هم یه کوچولو عصبانی شد. بعدش که قطع کرد کم کم حالم بد شد و تبم رفت بالا. خونه هم تنها بودم. به دوس جون اسمس دادم حالم بده بزنگ بهم. که زنگید و کلیییییی نگران شد. یه عالمه قربون صدقه م رفت. و هی می گفت با یکی از بچه ها میام دنبالت بریم دکتر  که من قبول نکردم. مهرنوش اومد پیشم تا مامان اینا بیان.

شبش باز به لطفه ایرانسل دو ساعت حرفیدیم. خدا رو شکر تبم قطع شده بود. کلی با دوس جون عشقولی بودیم. و یه عالمه خاطراته اولای دوستیمون رو مرور کردیم. جالب بود که جفتمون همه ی جزئیاتو خوبه خوب یادمون بود. ولی اعصابه دوس جون خورد شد از بس صدا قطع و وصل شد. ساعت ۲ گفت بخوابیم دیگه. که شب بخیر گفتیم و خوابیدیم.

جمعه رفتم یه سر دیدمش. یه امانتی دستم داشت که باید براش می بردم.رفتم دیدمش اولش خوب بود ولی یه چیزی رو که فهمیدم حرصم گرفت و شروع کردم به اذیت کردن. اونم هی می خواس با شوخی تمومش کنه که من بیخیال نشدم. زیاد با هم نبودیم.

بعدش هم من با یلدا رفتم بیرون. و دوس جون هم هی تند تند می زنگید و به قوله خودش آماره لحظه به لحظه می گرفت. ۹ بر گشتم خونه. یه کوچولو زنگید و به خاطره عصر معذرت خواهی کرد. باز خوب شدیم با هم.

شنبه هم برنامه داشتن. من هم از صبح دانشگاه بودم. ساعت نزدیکه ۴ بود که می خواستم برگردم که دوس جون گفت بیا قبل از خونه یه سر ببینمت. من هم از خدا خواسته رفتم. ولی باز حالم خوب نبود ولی دوس جون خیییییییییلی دوسم داشت. همش منو می چسبوند به خودش که سردم نشه تا یه لحظه ازم فاصله می گرفت جیغ می زدم: سردمههههههه بغل می خوام. واقعا هم دلم تنگ شده واسه بغل کردنش کلا ۴۵ دقیقه پیشش بودم. چون باید می رفت سره تمرین و کاراش رو انجام می داد واسه برنامه شب.

تا ساعته ۱۰ یعنی قبل از رفتنشون هی چند دقیقه چند دقیقه صحبت کردیم و کلی عشقولی بودیم. شب هم که سره برنامه بود چند تا  اسمس توپ براش زدم که حسابی شارژ شه و بترکونن که همینطوری هم شده بود. دیروز هم فقط تلفنی صحبت کردیم. و بیشتر دنبال کاراش بود.

هنوز حالم خوب نشده و تنها چیزی که خوبم می کنه بغله دوس جونه که در دسترس نیست

پ.ن: سوران خییییییییییییلی نامردی که وبتو حذف کردی.

مختصر!

سلاااااام خوبین؟ ما که خوبیم. شنبه با هم سینما بودیم فیلمه دایره زنگی. بعدش هم رفتیم پارک. امروز هم با هم بودیم. فعلا کلی الکی خوشیم. خبر خاصه دیگه ای نیست.

سره فرصت باز میام.

دوست جون دوستت دارمممممممممممم

عاشقیم عاشقتر از قبل

سلاااااااااااااام خوبین؟

ما خدا رو شکر خوبیم. خیلی بهتر از قبل. هر چند بحث های وحشتناک تحملشون خیلی سخته ولی اینکه باعث میشه رابطه مون محکم و محکم تر از قبل بشه خیلی برامون ارزش داره.

من کم اورده بودم و دوس جونو یه کم اذیت کردم. در شرایطی که اون کاری از دستش بر نمیومد. این همه صبر کردم یه کم دیگه هم روش. ایشالا تا یکی دو هفته دیگه کاره دوس جون درست میشه. برای پسته دفترچه ش هم تنها چیزی که مونده گروه خونی شه که تو جوابه آزمایشش ننوشته بود. نمی دونیم باید کجا بره تا گروه خونی شو معلوم کنن؟ هر کی می دونه بهمون بگه لطفا. ( منظورم هما جونم بود)

دفترچه ش رو که پست کنه تا موقعی که باید بره میره سره کار ایشالا. من هم تمامه سعی م رو می کنم که بیشتر درکش کنم.

دوشنبه دوس جون حلقه شو گم کرد. پارسال همین موقع ها بود که ما تا پای  یه به هم زدنه منطقی رفتیم. من حلقه ای که دوس جون برام گرفته بود رو پس دادم و دوس جون همون موقع گمش کرد. و به جاش یه حلقه ی دیگه برام گرفت. و حالا هم حلقه ی خودشو... فدای سرش یکی دیگه می گیرم براش.

سه شنبه و دیروز هم پیشش بودم. سه شنبه که من از نهار خونه یلدا اینا بودم. دوس جون هم می خواست بره سره تمرین که کنسل شد. قرار شد بیاد خونه یلدا اینا دنبالم. بچه م یه تیپ مردونه ای زده بود که دوس داشتم بپرم بغلش. از ترسه من کلاه هم نذاشته بود. یه کم راه رفتیم. برام یه عالمه کاکائو خرید و کلی ذوق مرگم کرد. بعد من یاده یه پارکی افتادم که همون ورا بود. رفتیم اونجا. که دوس جون خییییییلی خوشش اومد چون کلی دنج بود. یه عالمه نشستیم کلی حرفای دلمون رو زدیم.

یه پیرمرده بی ادب هم اومده بود بغلمون هی (با عرض معذرت) اخ و تف و خلط می کرد. کلی حالمون رو بهم زد. اصلا هم نمی رفت. اخر ما مجبور شدیم پاشیم فرار کنیم. یه کم دیگه هم با هم بودیم بعد دوس جون منو سواره تاکسی کردو خداحافظی کردیم.

۴شنبه با الی رفتم واسه تولده داداشم یه بلوز بگیرم که از یه تی شرت واسه دوس جون خوشم اومد. بماند که بهش زنگیدم که ازش بپرسم چه رنگیشو دوس داره و اون هم کلی دعوام کرد که براش نگیرم. ولی من کاره خودم رو کردم. دوس داشتم همون موقع بیاد ازم بگیره که نشد چون من دیر می رسیدم این ور و دوس جون تمرین داشت.

دیروز باهاش قرار گذاشتم و رفتم پیشش. وایییییی که چقدر ذوق کرد و خوشش اومد از لباسه خدا رو شکر. بعد هم از اونجایی که کلی بی جنبه ایم رفتیم همون پارکه باز. باز هم کلی حرفیدیم و کلی با هم خوب بودیم.

بعد اومدیم دوس جون برام از اون کاکائوها گرفت که من عاشقشم. و تا نزدیکه خونه باهام اومد.

دیشب هم که به لطفه ایرانسل از ساعتع ۱۲ تا ۳ نصفه شب حرفیدیم. فکر کنم دیگه هیچ حرفی تو دلمون نیس که اون یکی ازش خبر نداشته باشه. خیلی حال داد. و به قوله دوس جون میگه ما روحمون با هم یکی شده. به این راحتی ها امکان نداره از هم بگذریم. که باهاش موافقم شدیدددددد.

امروز هم شاید بتونم ماشین بگیرم برم پیشش.

پ.ن۱: حاج خانوم رفت. خانومی امیدوارم همیییییییشه موفق و شاد باشی هرجای این دنیا که هستی. ودوستایی رو که هیچ وقت فراموشت نمی کنن٬ فراموش نکنی.(می دونم با معرفت تر از این حرفایی)

پ.ن۲: مرسی از تمامه دوستای گلم که با خوندنه پست پیشم کلی بهم دلداری دادن و امیدوارم کردن. اسم نمی برم چون خدا رو شکر خیلی زیادن دوستای گلم. مرسییییییی

پ.ن۳: داداش منصور زود تند سریع بر می گردی.

پ.ن۴: و واقعا متاسفم واسه کسایی که همیشه سر می زنن به اینجا تا یه روز بخونن که ما از هم جدا شدیم. و با خوندنه یه پست مثله پسته پایین چنان خوشحال میشن که.... آخه جدا شدنه ما چی به شما می رسونه؟ تو رو خدا یه کم دلتون رو پاک کنین. و حتی اگه مطمئنین که ما به هم نمی رسیم (که خیالی بیش نیس و در به هم رسیدنه ما هیچ شکی نیست) انرژی منفی تونو نگهدارین واسه خودتون و تو کامنتیگ اینجا خالیش نکنین. خدا به هممون کمک کنه. هم به شما! و هم به منو دوس جون.

این عکس هم تقدیم به عزیزه دلم.

خسته شدم :(

سلام خوبین؟ ما که خوب نیستیم. دوس جون داره شرایط خیلی بد و خاصی رو طی می کنه. من هم کم و بیش تحمل کردم ولی الان دیگه بریدم. و به دعواهای خیلی بد رسیدیم....

از یکشنبه ی پیش هم ندیدمش که بخوام بیام تعریف کنم. کلا داریم روزای بدی رو می گذرونیم که شاید باعث شه رابطه مون رو از دست بدیم. به همین خاطر کمتر میام بنویسم. فقط برامون دعا کنین.

همش دارم فکر می کنم الان که تو دوستی انقدر داریم سختی می کشیم٬ الان که هنوز زیره یه سقف نیستیم انقدر بدبختیم. واییییییییی به حاله وقتی که با هم زندگی کنیم با این وضعه مالی که قراره داشته باشیم. و با این خرج هایی که هر کسی از عهده ش بر نمیاد.

تو رو خدا برامون دعا کنین. که خدا به من صبر بده. و واسه کار و سربازیه دوس جون. تا موقعی هم که رابطه مون مثه قبل نشه آپ نمی کنم.

همین 

دو روز با دوس جون

سلام خوبین؟ ما هم بد نیستیم. جمعه و دیروز که یکشنبه بود دوس جونو دیدم. ۵شنبه که قرار بود ببینمش طبقه معمول با لجبازیه طرفین قضیه کنسل شد

ظهره جمعه با دوس جون حرف زدم گفتم میام پیشت. اونم کلی عشقولی بازی در اورد گفت از همین الان قلبم دوب دوب داره می زنه به خاطره دیدنت. بدو برو کارات رو بکن بیا که بدجور منتظرتم

من هم حاضر شدم ماشین گرفتم رفتم. اول که رفتیم تو مجتمعشون یه کم وایستادیم. ای خداااا دوس جون منو کشته از عید تا حالا هر دفعه میریم بیرون کلاه می ذاره. حالم از هر چی کلاهه به هم می خوره اون روز هم کلاه گذاشته بود. یه کم تو مجتمعشون دور زدیم. بعد یه جا می خواستیم پارک کنیم که دوس جون گفت بذار من بشینم. که اون نشست پشته فرمون و کلی آبروریزی کرد.و تا بیرون مجتمع بردمون. از اونجا گفت بیا خودت بشین. بعد دیگه از اونجا الافی شروع شد. هی می رفتیم یه جا وایمیستادیم. بعد دوس جون می گفت نه راه بیفت برو فلان جا. وقتمون هم زیاد نبود که بتونیم جای دور بریم. به قوله دوس جون دوبار دیگه این جوری بریم بیرون دس فرمونم توپه توپ میشه.

هیچی دیگه هی الکی دور زدیم. بعد دیگه مامانم زنگ زد که بیا خونه. و چون دیر شده بود نتونستم دوس جونو تا خونه ببریم. دوس جون معذرت.

دیروز هم که قرار بود من برم سره گیشا. رسیدم دیدم دوس جون باز کلاه گذاشته. کلی باهاش دعوا کردم رفتیم سمته پاساژ یه کم دور زدیم من مانتو می خواستم. یه کم مغازه دیدم ولی از چیزی خوشم نیومد. به دوس جون گفتیم بریم اون پاساژه دمه خونه ما که مانتو فروشیه. اونجا کلی مغازه دیدم. و یه عالمه مانتو پوشیم. که یکی شون خوب بود و دوس جون هم خوشش اومد. وفقط یه کم نخ هاش در اومده بود. که همون موقع خیاط برام درستش کرد و همونو گرفتم. بعدش دوس جون گفت بریم یه جا یه چیزی بخوریم ولی دیر شده بود و ساعت ۸.۳۰ بود و نشد بریم. همونجا خداحافظی کردیم.

این هم از این دو روز که با هم بودیم.