ما خدا رو شکر خوبیم. خیلی بهتر از قبل.
هر چند بحث های وحشتناک تحملشون خیلی سخته ولی اینکه باعث میشه رابطه مون
محکم و محکم تر از قبل بشه خیلی برامون ارزش داره.
من کم اورده بودم و دوس جونو یه کم اذیت
کردم. در شرایطی که اون کاری از دستش بر نمیومد. این همه صبر کردم یه کم
دیگه هم روش. ایشالا تا یکی دو هفته دیگه کاره دوس جون درست میشه. برای
پسته دفترچه ش هم تنها چیزی که مونده گروه خونی شه که تو جوابه آزمایشش
ننوشته بود. نمی دونیم باید کجا بره تا گروه خونی شو معلوم کنن؟ هر کی می
دونه بهمون بگه لطفا. ( منظورم هما جونم بود
)
دفترچه ش رو که پست کنه تا موقعی که باید بره میره سره کار ایشالا. من هم تمامه سعی م رو می کنم که بیشتر درکش کنم.
دوشنبه دوس جون حلقه شو گم کرد
.
پارسال همین موقع ها بود که ما تا پای یه به هم زدنه منطقی رفتیم. من
حلقه ای که دوس جون برام گرفته بود رو پس دادم و دوس جون همون موقع گمش
کرد. و به جاش یه حلقه ی دیگه برام گرفت. و حالا هم حلقه ی خودشو... فدای
سرش یکی دیگه می گیرم براش.
سه شنبه و دیروز هم پیشش بودم. سه شنبه
که من از نهار خونه یلدا اینا بودم. دوس جون هم می خواست بره سره تمرین که
کنسل شد. قرار شد بیاد خونه یلدا اینا دنبالم. بچه م یه تیپ مردونه ای زده
بود که دوس داشتم بپرم بغلش. از ترسه من کلاه هم نذاشته بود. یه کم راه
رفتیم. برام یه عالمه کاکائو خرید و کلی ذوق مرگم کرد. بعد من یاده یه
پارکی افتادم که همون ورا بود. رفتیم اونجا. که دوس جون خییییییلی خوشش
اومد چون کلی دنج بود. یه عالمه نشستیم کلی حرفای دلمون رو زدیم.
یه پیرمرده بی ادب هم اومده بود بغلمون هی (با عرض معذرت) اخ و تف و خلط می کرد
.
کلی حالمون رو بهم زد. اصلا هم نمی رفت. اخر ما مجبور شدیم پاشیم فرار
کنیم. یه کم دیگه هم با هم بودیم بعد دوس جون منو سواره تاکسی کردو
خداحافظی کردیم.
۴شنبه با الی رفتم واسه تولده داداشم یه
بلوز بگیرم که از یه تی شرت واسه دوس جون خوشم اومد. بماند که بهش زنگیدم
که ازش بپرسم چه رنگیشو دوس داره و اون هم کلی دعوام کرد که براش نگیرم.
ولی من کاره خودم رو کردم. دوس داشتم همون موقع بیاد ازم بگیره که نشد چون
من دیر می رسیدم این ور و دوس جون تمرین داشت.
دیروز باهاش قرار گذاشتم و رفتم پیشش.
وایییییی که چقدر ذوق کرد و خوشش اومد از لباسه خدا رو شکر. بعد هم از
اونجایی که کلی بی جنبه ایم رفتیم همون پارکه باز. باز هم کلی حرفیدیم و
کلی با هم خوب بودیم.
بعد اومدیم دوس جون برام از اون کاکائوها گرفت که من عاشقشم. و تا نزدیکه خونه باهام اومد.
دیشب هم که به لطفه ایرانسل از ساعتع ۱۲
تا ۳ نصفه شب حرفیدیم. فکر کنم دیگه هیچ حرفی تو دلمون نیس که اون یکی ازش
خبر نداشته باشه. خیلی حال داد
. و به قوله دوس جون میگه ما روحمون با هم یکی شده. به این راحتی ها امکان نداره از هم بگذریم
. که باهاش موافقم شدیدددددد.
امروز هم شاید بتونم ماشین بگیرم برم پیشش.
پ.ن۱: حاج خانوم رفت. خانومی امیدوارم
همیییییییشه موفق و شاد باشی هرجای این دنیا که هستی. ودوستایی رو که هیچ
وقت فراموشت نمی کنن٬ فراموش نکنی.(می دونم با معرفت تر از این حرفایی
)
پ.ن۲: مرسی از تمامه دوستای گلم که با
خوندنه پست پیشم کلی بهم دلداری دادن و امیدوارم کردن. اسم نمی برم چون خدا
رو شکر خیلی زیادن دوستای گلم. مرسییییییی
پ.ن۳: داداش منصور زود تند سریع بر می گردی.
پ.ن۴: و واقعا متاسفم واسه کسایی که
همیشه سر می زنن به اینجا تا یه روز بخونن که ما از هم جدا شدیم. و با
خوندنه یه پست مثله پسته پایین چنان خوشحال میشن که.... آخه جدا شدنه ما چی
به شما می رسونه؟ تو رو خدا یه کم دلتون رو پاک کنین. و حتی اگه مطمئنین
که ما به هم نمی رسیم (که خیالی بیش نیس و در به هم رسیدنه ما هیچ شکی
نیست) انرژی منفی تونو نگهدارین واسه خودتون و تو کامنتیگ اینجا خالیش
نکنین. خدا به هممون کمک کنه. هم به شما! و هم به منو دوس جون.
این عکس هم تقدیم به عزیزه دلم.
