فولکس(فلاکس)

سلام دوستان امروز من یعنی دوست جون شیده اومدم امروزو یعنی دیروزو بنویسم . امروز باهم قرار گذاشتیم افطار بریم بیرون و همون پارک خودمون بریم پرنده. نمیدونم چی دارم بگم آخه انقدر عزیز دلمو بردم اونجا دیگه خودمم شرمندش شدم  من روزه نبودم عزیز دلمم که الهی قربونش برم هروز روزه میگره گفت من واسه خودم افطار میارم تو چیزی نمیخواد بیاری اگه تونستی توی اون فلاکس کوچیکه چایی بیار اگه نتونستی هم بیخیال. منم چون خواستم حداقل یه کاری انجام داده باشم براش گفتم باشه رفتم سراغ فولکس که دیدم خواهرم باخودش برده رفتم سراغ یه فولکس دیگه که دیدم خرابه و نخواستم بد قولی کنم خیر سرم با هزار بدبختی ردیف کردمو رفتم پیش عزیز دلم که یه کمی هم دیر کرده بودمو خیلی دوییده بودم . رفتیم نشستیم واذان شد و تا خواست افطار کنه یادم اومد لیوان نیوردم از این بابت که عزیز دلم گفته بود مهم نیست ومن انقدر به خاطرش اذیت شدم اعصابش خورد شد که چرا دارم انقدر خنگ بازی در میارم  بعدش من اومدم پاکت آب میورو پاره کردم چایی رو براش ریختم اونم همینطوری داشت واسه مسخره بازیای من حرص میخوردو آخر باهام قهر کرد  بعدش باهزار منت کشی که بماند صورتمو ماستی کردو از این برنامه ها باهام آشتی کرد و یکمی هم لاو ترکوندیمو رفتیم خونه. اینم از امروز یعنی دیروز که گذشت. عزیز دلم بازم بابت اون قضیه ازت عذر میخوام به خدا دست خودم نیست هی میخوام یه کاره خوب بکنم ولی نمیدونم چرا بد میارم وهی باعث میشه پیشت شرمنده شم  امیدوارم همه چیز بر وفق مرادمون خوب بشه ایشالا همچنین برای دوستای گلمون فعلا

دوس جون

پانوشت از طرفه خانومه دوست: تو رو خدا تو این شبای عزیز موقع دعا ما رو از قلم نندازین

التماس دعا

حالا بدونه عنوان نمیشه؟!

سلام خوبین؟ ما هم خدا رو شکر بد نیستیم.  ۵شنبه با دوس جون افطار رفتیم بیرون:10:. این دفعه رفتیم پارک پرنده. دوس جون افطاری خریده بود آورده بود. نشستیم خوردیم.

 بعدش هم کلی عشقولی بودیم     .یکشنبه هم با مهرنوش رفتیم جشن رمضان. البته فقط بازارچه هاش رفتیم.

بعد هیچ خطی اونجا آنتن نمی داد ساعت ۹.۳۰ از اونجا اومدیم داشتیم میرفتیم سمته خونه که دیدم به به دوس جون داره از اونور خیابون میاد باهامون.

میگم تو اینجا چیکار می کنی؟   گفت  چرا باطری موبایلتو کشیدی؟ هان؟ من هم نگران شدم هم مشکوک اومدم اینجا ببینم چه خبره؟  هیچی دیگه به جای اینکه بریم خونه. یه نیم ساعت رفتیم دور زدیم.

کلی از دیدنش ذوق کرده بودم. ساعت ۱۰ بود که دیگه ازش جدا شدیم و اومدیم سمت خونه.

فردا هم احتمالا می بیبنمش. برای کار دولتیه شنبه باید برم مصاحبه حضوری  . کمی نگرانم       . از اینکه هنوز کارهای پایان نامه م یه عالمه ش مونده و می ترسم اگه قبولم کنن کم بیارم. ایشالا که هر چی صلاحه همون بشه        203.gif. کامنت دونی رو می بندم چون یه کم حرفام تکراریه واسه نظر دادن. همین که اینجا ثبت شه کافیه

خانومه

کار یا درس؟!

سلام خوبین؟ ما هم خدا رو شکر خوبیم. نماز روزه هاتون قبول.

یه کم درگیر پیدا کردنه کار هستم. به این خاطر کم میام. یه کار هم پیدا شده که شنبه باید برم درخواست بدم. هر چند دوس جون راضی نیس و میگه بشین درستو بخون. ولی خودم دوس دارم برم سره کار. اگر هم این کاره جور بشه که خیلی خوبه. چون دولتیه.

سه شنبه هم یه دعوای اساسی کردیم. و از همین سره کار رفتن من شروع شد. وقتی هم به دوس جون گفتم دلم نمی خواد درس بخونم. کلی قاطی کرد که آره تو هیچ وقت حرفه منو گوش نکردی و از این حرفا. همین طوری هم دعوا بدتر شد. نتیجه ش هم فقط اعصاب خوردی بود. دوس جون میگه تو همه ش به من میگی این کار و بکن و اون کارو بکن. ولی خودت هیچ وقت به حرف من گوش نکردی (واقعا این طوری نیست)

افطارش هم با هم رفتیم بیرون. که خوب بود و یه کم بدی دعوامون جبران شد. دوس جون هم باز خوب و مهربون شده بود. فرق ما اینه که بدترین دعوا هم که پیش بیاد دوس جون دو ساعت بعدش کلا یادش میره دعوا هم کردیم و حسابی مهربون میشه ولی من تا دو روز بعدش هم اعصابم خورده و نمی تونم فراموش کنم و بداخلاقم. به قول دوس جون کینه ایم.

خلاصه افطار هم با هم بودیم. من هوس هایدا کرده بودم. که دوس جون رفته بود برام خریده بود. فلاسک چایی و مخلفات هم آورده بود. رفتیم پارک ورزش که پشته پاساژ نصره. انگار که پیک نیکه.

با اینکه می دونستم ساندویچه رو بخورم دل درد می گیرم ولی تا تهش رو خوردم (افطار های ما رو تو رو خدا) تا ۸ و نیم با هم بودیم. بعدش هم دوس جون اومد سوارم کرد و رفت.

امروز هم احتمالا افطار برم پیشش. تازه حلوا هم درست کردم می خوا ببرم براش. خدا کنه طعمش خوب شده باشه. چون اولین بارم بود. و چون روزه بودم نمیشد بچشم ببینم خوبه یا نه.

این هم از آپ تو رو خدا شرمنده که کم میام پیشتون دوستای خوبم ولی باور کنین به همه تون سر می زنم.

خانومه

من اومدم:)

 

سلااااااااااااااام خوبین؟ وای چقده دلم تنگولیده بود واسه اینجا. آخیش یه مدت بود عکس عشقولی نذاشته بودم. فضای اینجا غمگین شده بود connie_49.gif      ببخشین یه کم دیر دیر میام :196:. اومدم ۵شنبه و جمعه رو بگم که با دوس جون بودم. راستی نماز روزه هاتون قبول    203.gif.

تو رو خدا موقع دعا مارو یادتون نره ها   203.gif.  ۵شنبه و جمعه افطار با دوس جون رفتیم بیرون جاتون خالی      . ۵شنبه که روز خوبی نبود. چون دوس جون یه کم لج منو درآورد   من هم تا جایی که میشد لجبازی و قدبازی درآوردم و حسابی روزمون خراب شد  . البته یه کمی حقش بود. هاهاها   

ولی به جاش جمعه کلی خوش گذشت :cool_phalls_60:. به دوس جون گفتم نمی خواد تو برنامه ریزی کنی. نه سوال بپرس و نه کاری داشته باش    . فقط منتظر باش افطار میام دنبالت. ماشین گرفتم با مهرنوش رفتیم گیشا هات داگ بخار و پیتزا خریدیم  (افطاری رو داشتین؟!   ) بعد هم رفتیم دنبال دوس جون که رحمان هم باهاش اومد. من چایی و خرما هم برده بودم. خیلی خوش گذشت. دوس جون هم کلی ذوق مرگ شد    . بماند که چقدر اذیت کرد و روزه ش رو با پیتزا باز کرد!!!!!!!    laugh1.gif آخر هم دل درد گرفت   . تازه بعدش یادش افتاد چایی بخوره  drinks.gif. یه نیم ساعتی با هم بودیم و کلی گفتیم و خندیدیم   . منو دوس جون هم یه عالمه عشقولی بودیم       . این هم از جمعه.

پ.ن: دوستای خوبم که از کاره سربازی دوس جون می پرسین. هنوز کاملا حل نشده ولی داره انجام میشه. مرسی به خاطر این همه لطفی که به ما دارین    :196:.

پ.ن۲: بازم می گم تو این روزهای عزیز موقع دعا ما رو هم بی نصیب نذارید     203.gif. خیلی دوستون داریم.

خانومه

خدایا منو پیش عزیز دلم رو سفید کن

سلام با عرض شرمندگی من اومدم بنویسم نمی دونم در مورد اتفاقایی که افتاده چی بگم خودمم هنوز نمیدونم خوابم یا بیدارم . فقط تنها آرزوم اینه که خدا کمکم کنه تا پیش عزیز دلم سر بلند باشم. از ۵شنبه و جمعه و شنبه و یکشنبه دیروز بگم که باهم بودیم.

۵شنبه که واقعا روز عجیبی بود و نمی دونم عزیز دلم چش شده بود. باهم قرار گذاشتیم بریم پارک پرنده رفتیم نشستیم و نمیدونم چرا عزیز دلم انقدر خودشو گرفته بود واقعا در حد مرگ باهام لج کرده بود ومن دیدم اینطوریه گفتم بریم خونه بهتره اونم گفت باشه  اومدیم خداحافظی کنیم گفت اول تو برو بعد من. منم دیدم داره لج میکنه گفتم باشه خداحافظ. چند قدم که اومدم برگشتم دیدم داره پیاده میره رفتم دنبالش گفتم چرا اینطوری میکنی گفت با من نیا میخوام پیاده برم.  منم دیدم  نمیتونم واقعا حرفشو قبول کنم با هزار بد بختی باهاش رفتم. وسطای راه تو یه پارک نشستیم و کلی صحبت کردیم و آشتی کردیم.

جمعه هم ما مهمون داشتیم هم عزیز دلم رفته بودن مهمونی. قبل از اینکه برن مهمونی یه سر اومد پیشم با ماشین رفتیم پاتوقمون یه کم لاو ترکوندیمو بعدش خداحافظی کردیم. شبش هم دختر دایی گهم کلاهی که عزیز دلم برام خریده بود رو با یه تعارف مال خودش کرد و من در حد مرگ ناراحت شدم آخه کوچکترین چیزی ام که عزیز دلم واسم بخره برام خیلی با ارزشه نمیتونم به همین سادگیا از دستش بدم دیگه واقعا ایندفعه برام تجربه شد کی وقتی چیزی رو دوست دارم تعاروف شابدولعظیمی نکنم شنبه هم عزیز دلم رفته بود خونه دوستش بعدش باهم قرار گذاشتیم رفتیم کافی شاپ پیکو بماند که چقدر دختر پسرای فنچ ریخته بودن اونجا و واقعا موخمونو تیلید کردن وسرسام گرفتیم دیروزم عزیز دلم با دوستش رفته بودن دفتر استادشون کاراشونو تایید کنه از اونجا هم بعدش اومد پیشم رفتیم پارک ورزش الهی قربونش برم هم یه عالمه خوردنی گرفته بود خوردیم  عزیز دلمم یه کم حالش بد بود  خوب اینم از چندروزی که با هم بودیم از عزیز دلم هم معذرت میخوام اگه چیزی رو یادم رفت بنویسم آخه فکر کنم طولانی ترین آپی که تا حالا کردم این بوده و خواستم یه خورده خلاصش کنم  تا آپ بعدی که خوده خانومم بیاد بنویسه بای بای

دوس جون

به دعا احتیاج داریم

سلام خوبین؟ ما هم خدا رو شکر بد نیستیم. تو رو خدا  ببخشید که بهتون سر نمیزنم به خدا همه آپ ها رو خوندم. به زودی میام پیشتون دوباره.خب از مشکلات بگم که اگه خدا بخواد داره حل میشه. دعا کنید کارها خوب پیش بره چون اگه ایشالا جور بشه دیگه لازم نیست معافیت روانی بگیره.(بدون اینکه برگرده!) بهتره که از جزئیاتش نگم. فقط تو رو خدا دعا کنین که مشکلی پیش نیاد.خب امروز با هم بودیم. من رفته بودم با دوستم خانه هنرمندان پارک ایرانشهر که همایش مرتضی میمیز بود. دوس جون هم زنگید و اومد پیشم. ولی یه باد و طوفان بدی شد که مجبور شدیم زود برگردیم.علا حرف خاص دیگه ای نیست. باز هم میگم: از همه تون ممنونم واقعا نمی دونم چطوری باید لطف و مهربونی تون رو جبران کنم... سره فرصت و با خبرهای خوب ایشالا میام دوباره می نویسم. پ.ن: پرستو جونم خیلی از اتفاقی که افتاده ناراحت شدم. از ته دل از خدا می خوام که به زودی زود با خبرهای خوب برگردی. چون دوس دارم همیشه شاد و خوشحال ببینمت.

خانومه

نمی خواد بره

سلام اومدم یه کم از خبرها رو بگم. تا ظهر جمعه نتونسته بود به باباش بگه چیکار کرده ولی بالاخره گفت و یه دعوای وحشتناک شده. خیلی رو کمک باباش حساب کرده بود ولی باز هم هیچی اون طوری نشد که فکر می کرد. تا شب یه عالمه از آشناهاشون می رن خونه شون. از خاله و داییش و دوست باباش که دکتره و قبلا تو همون پادگان تو بهداری بوده تا دوستای خودش و ... هر کی هر کاری می تونسته کرده و هر جوری بلد بوده بهش گفتن که باید بری... ولی نخواسته!!!

از دست من هم کاری برنمیاد چون من قبل از همه ی اونا فهمیدم که نمی تونم و نمی خوام که مجبورش کنم کاری که نمی خواد رو بکنه. فقط می تونم بهش بگم اگه رفتی چی میشه اگه هم نرفتی چی میشه و منتظر شم تا خودش انتخاب کنه چیکار می خواد بکنه.

بعد هم که همه اونا فهمیدن نمی تونن تصمیم ش رو عوض کنن قرار شده براش معافی روانی بگن. فعلا هم دنبال کاراش هستن. من هم بهش گفتم که شاید خانواده من بتونن از تحصیلات بگذرن ولی از این یکی نه. پس وقتی می تونی بیای خواستگاری که تکلیف سربازیت روشن باشه.

دیگه نمی دونم معافیش جور میشه یا نه.... 

از تک تک شما دوستای گلم هم که اینقدر برام نگران بودین و با حرف های خوبتون کمکم کردین ممنونم از همه تون. خیلی دوستتون دارم. بیشتر از اونی که فکرشو کنین....

بابا مگه من بدم میاد که بره و خودشو منو واسه یه عمر راحت کنه؟!!!!! وقتی میگه نمی خوام چطوری باید مجبورش کنم؟ الان هم که نیومده منو عقد کنه تا جفتمون باهم بدبخت شیم. حالا تا اون موقع ۱۰۰۰ تا اتفاق میفته. بعد هم اون حتی اگه کارت پایان خدمت هم داشته باشه سره کاره دولتی نمیره چون شغلی که دوس داره و می تونه داشته باشه آزاده. تو رو خدا انقد نگید من باید یه کاری کنم بره. به خدا خسته شدم از جمعه تا حالا همش دعوا و بحث داریم. دیگه باید چیکار کنم؟ دست و پاش رو ببندم بکشونم ببرمش؟ یا زنگ بزنم دژبان بیاد سراغش؟ هیچ کس جای من نیست که ببینه چه زجری دارم میکشم.آرزوهام جلوی چشمم داره نابود میشه هیچ کاری هم از دستم برنمیاد مرسی که انقد برام وقت می ذارید و با حرفاتون راهنماییم می کنین.

خانومه