فولکس(فلاکس)
دوس جون پانوشت از طرفه خانومه دوست: تو رو خدا تو این شبای عزیز موقع دعا ما رو از قلم نندازین التماس دعا![]()
دوس جون پانوشت از طرفه خانومه دوست: تو رو خدا تو این شبای عزیز موقع دعا ما رو از قلم نندازین التماس دعا![]()
. ۵شنبه با دوس جون افطار رفتیم بیرون
. این دفعه رفتیم پارک پرنده. دوس جون افطاری خریده بود آورده بود
. نشستیم خوردیم.
بعدش هم کلی عشقولی بودیم بعد هیچ خطی اونجا آنتن نمی داد میگم تو اینجا چیکار می کنی؟ کلی از دیدنش ذوق کرده بودم فردا هم احتمالا می بیبنمش. برای کار دولتیه شنبه باید برم مصاحبه حضوری خانومه
.یکشنبه هم با مهرنوش رفتیم جشن رمضان
. البته فقط بازارچه هاش رفتیم.
ساعت ۹.۳۰ از اونجا اومدیم داشتیم میرفتیم سمته خونه که دیدم به به دوس جون داره از اونور خیابون میاد باهامون
.
گفت چرا باطری موبایلتو کشیدی؟ هان؟ من هم نگران شدم هم مشکوک اومدم
اینجا ببینم چه خبره؟ هیچی دیگه به جای اینکه بریم خونه. یه نیم ساعت
رفتیم دور زدیم
.
. ساعت ۱۰ بود که دیگه ازش جدا شدیم و اومدیم سمت خونه.
. کمی نگرانم . از اینکه هنوز کارهای پایان نامه م یه عالمه ش مونده و می ترسم اگه قبولم کنن کم بیارم. ایشالا که هر چی صلاحه همون بشه
. کامنت دونی رو می بندم چون یه کم حرفام تکراریه واسه نظر دادن
. همین که اینجا ثبت شه کافیه 
یه کم درگیر پیدا کردنه کار هستم. به این خاطر کم میام. یه کار هم پیدا شده که شنبه باید برم درخواست بدم. هر چند دوس جون راضی نیس و میگه بشین درستو بخون. ولی خودم دوس دارم برم سره کار. اگر هم این کاره جور بشه که خیلی خوبه. چون دولتیه.
سه شنبه هم یه دعوای اساسی کردیم. و از همین سره کار رفتن من شروع شد. وقتی هم به دوس جون گفتم دلم نمی خواد درس بخونم. کلی قاطی کرد که آره تو هیچ وقت حرفه منو گوش نکردی و از این حرفا. همین طوری هم دعوا بدتر شد. نتیجه ش هم فقط اعصاب خوردی بود. دوس جون میگه تو همه ش به من میگی این کار و بکن و اون کارو بکن. ولی خودت هیچ وقت به حرف من گوش نکردی (واقعا این طوری نیست)
افطارش هم با هم رفتیم بیرون. که خوب بود و یه کم بدی دعوامون جبران شد. دوس جون هم باز خوب و مهربون شده بود. فرق ما اینه که بدترین دعوا هم که پیش بیاد دوس جون دو ساعت بعدش کلا یادش میره دعوا هم کردیم و حسابی مهربون میشه ولی من تا دو روز بعدش هم اعصابم خورده و نمی تونم فراموش کنم و بداخلاقم. به قول دوس جون کینه ایم.
خلاصه افطار هم با هم بودیم. من هوس هایدا کرده بودم. که دوس جون رفته بود برام خریده بود. فلاسک چایی و مخلفات هم آورده بود. رفتیم پارک ورزش که پشته پاساژ نصره. انگار که پیک نیکه.
با اینکه می دونستم ساندویچه رو بخورم دل درد می گیرم ولی تا تهش رو خوردم (افطار های ما رو تو رو خدا) تا ۸ و نیم با هم بودیم. بعدش هم دوس جون اومد سوارم کرد و رفت.
امروز هم احتمالا افطار برم پیشش. تازه حلوا هم درست کردم می خوا ببرم براش. خدا کنه طعمش خوب شده باشه. چون اولین بارم بود. و چون روزه بودم نمیشد بچشم ببینم خوبه یا نه.
این هم از آپ تو رو خدا شرمنده که کم میام پیشتون دوستای خوبم ولی باور کنین به همه تون سر می زنم.

خانومه
سلااااااااااااااام خوبین؟ تو رو خدا موقع دعا مارو یادتون نره ها ولی به جاش جمعه کلی خوش گذشت پ.ن: دوستای خوبم که از کاره سربازی دوس جون می پرسین.
هنوز کاملا حل نشده ولی داره انجام میشه. مرسی به خاطر این همه لطفی که به
ما دارین پ.ن۲: بازم می گم تو این روزهای عزیز موقع دعا ما رو هم بی نصیب نذارید خانومه
وای چقده دلم تنگولیده بود واسه اینجا
. آخیش یه مدت بود عکس عشقولی نذاشته بودم. فضای اینجا غمگین شده بود
ببخشین یه کم دیر دیر میام
. اومدم ۵شنبه و جمعه رو بگم که با دوس جون بودم. راستی نماز روزه هاتون قبول
.
. ۵شنبه و جمعه افطار با دوس جون رفتیم بیرون جاتون خالی
. ۵شنبه که روز خوبی نبود. چون دوس جون یه کم لج منو درآورد
من هم تا جایی که میشد لجبازی و قدبازی درآوردم و حسابی روزمون خراب شد
. البته یه کمی حقش بود. هاهاها ![]()
. به دوس جون گفتم نمی خواد تو برنامه ریزی کنی. نه سوال بپرس و نه کاری داشته باش
. فقط منتظر باش افطار میام دنبالت. ماشین گرفتم با مهرنوش رفتیم گیشا هات داگ بخار و پیتزا خریدیم (افطاری رو داشتین؟!
) بعد هم رفتیم دنبال دوس جون که رحمان هم باهاش اومد. من چایی و خرما هم برده بودم. خیلی خوش گذشت. دوس جون هم کلی ذوق مرگ شد
. بماند که چقدر اذیت کرد و روزه ش رو با پیتزا باز کرد!!!!!!! 
آخر هم دل درد گرفت
. تازه بعدش یادش افتاد چایی بخوره
. یه نیم ساعتی با هم بودیم و کلی گفتیم و خندیدیم
. منو دوس جون هم یه عالمه عشقولی بودیم
. این هم از جمعه.
.
. خیلی دوستون داریم.
۵شنبه که واقعا روز عجیبی بود و نمی دونم عزیز دلم چش
شده بود. باهم قرار گذاشتیم بریم پارک پرنده رفتیم نشستیم و نمیدونم چرا
عزیز دلم انقدر خودشو گرفته بود واقعا در حد مرگ باهام لج کرده بود ومن
دیدم اینطوریه گفتم بریم خونه بهتره اونم گفت باشه اومدیم خداحافظی کنیم
گفت اول تو برو بعد من. منم دیدم داره لج میکنه گفتم باشه خداحافظ. چند قدم
که اومدم برگشتم دیدم داره پیاده میره رفتم دنبالش گفتم چرا اینطوری میکنی
گفت با من نیا میخوام پیاده برم. منم دیدم نمیتونم واقعا حرفشو قبول کنم
با هزار بد بختی باهاش رفتم. وسطای راه تو یه پارک نشستیم و کلی صحبت
کردیم و آشتی کردیم. جمعه هم ما مهمون داشتیم هم عزیز دلم رفته بودن مهمونی.
قبل از اینکه برن مهمونی یه سر اومد پیشم با ماشین رفتیم پاتوقمون یه کم
لاو ترکوندیمو بعدش خداحافظی کردیم. شبش هم دختر دایی گهم کلاهی که عزیز
دلم برام خریده بود رو با یه تعارف مال خودش کرد و من در حد مرگ ناراحت شدم
آخه کوچکترین چیزی ام که عزیز دلم واسم بخره برام خیلی با ارزشه نمیتونم
به همین سادگیا از دستش بدم دوس جون![]()
دیگه واقعا ایندفعه برام تجربه شد کی وقتی چیزی رو دوست دارم تعاروف شابدولعظیمی نکنم
شنبه
هم عزیز دلم رفته بود خونه دوستش بعدش باهم قرار گذاشتیم رفتیم کافی شاپ
پیکو بماند که چقدر دختر پسرای فنچ ریخته بودن اونجا و واقعا موخمونو تیلید
کردن وسرسام گرفتیم![]()
دیروزم
عزیز دلم با دوستش رفته بودن دفتر استادشون کاراشونو تایید کنه از اونجا
هم بعدش اومد پیشم رفتیم پارک ورزش الهی قربونش برم هم یه عالمه خوردنی
گرفته بود خوردیم
عزیز دلمم یه کم حالش بد بود ![]()
![]()
خوب
اینم از چندروزی که با هم بودیم از عزیز دلم هم معذرت میخوام اگه چیزی رو
یادم رفت بنویسم آخه فکر کنم طولانی ترین آپی که تا حالا کردم این بوده و
خواستم یه خورده خلاصش کنم
تا آپ بعدی که خوده خانومم بیاد بنویسه بای بای ![]()
خانومه
از دست من هم کاری برنمیاد چون من قبل از همه ی اونا فهمیدم که نمی تونم
و نمی خوام که مجبورش کنم کاری که نمی خواد رو بکنه. فقط می تونم بهش بگم
اگه رفتی چی میشه اگه هم نرفتی چی میشه و منتظر شم تا خودش انتخاب کنه
چیکار می خواد بکنه. بعد هم که همه اونا فهمیدن نمی تونن تصمیم ش رو عوض کنن قرار شده براش
معافی روانی بگن. فعلا هم دنبال کاراش هستن. من هم بهش گفتم که شاید
خانواده من بتونن از تحصیلات بگذرن ولی از این یکی نه. پس وقتی می تونی
بیای خواستگاری که تکلیف سربازیت روشن باشه. دیگه نمی دونم معافیش جور میشه یا نه.... از تک تک شما دوستای گلم هم که اینقدر برام نگران بودین و با حرف های
خوبتون کمکم کردین ممنونم از همه تون. خیلی دوستتون دارم. بیشتر از اونی که
فکرشو کنین.... بابا مگه من بدم میاد که بره و خودشو منو واسه یه عمر راحت
کنه؟!!!!! وقتی میگه نمی خوام چطوری باید مجبورش کنم؟ الان هم که نیومده
منو عقد کنه تا جفتمون باهم بدبخت شیم. حالا تا اون موقع ۱۰۰۰ تا اتفاق
میفته. بعد هم اون حتی اگه کارت پایان خدمت هم داشته باشه سره کاره دولتی
نمیره چون شغلی که دوس داره و می تونه داشته باشه آزاده. تو رو خدا انقد
نگید من باید یه کاری کنم بره. به خدا خسته شدم از جمعه تا حالا همش دعوا و
بحث داریم. دیگه باید چیکار کنم؟ دست و پاش رو ببندم بکشونم ببرمش؟ یا زنگ
بزنم دژبان بیاد سراغش؟ هیچ کس جای من نیست که ببینه چه زجری دارم
میکشم.آرزوهام جلوی چشمم داره نابود میشه هیچ کاری هم از دستم برنمیاد خانومه
مرسی که انقد برام وقت می ذارید و با حرفاتون راهنماییم می کنین.