سینما و سفره خونه

سلام خوبین؟ ما هم خدا رو شکر خوبیم. از ۵شنبه هم هر روز همو دیدیم. و دیروز برای اولین دو بار همدیگرو در روز دیدیم شنبه که قرار بود بریم سینما. ساعت ۳.۳۰ جلوی سینما قرار داشتیم. تا رسیدم دوس جون گفت من نه نهار خوردم و نه صبحونه بریم یه چیزی بخوریم.  رفتیم من آب طالبی خوردم و اون هویج بستنی. بعدش هم رفتیم سینما. اون پیرمرد بانمکه که توی ترش و شیرین و توفیق اجباری بازی کرده بود هم تو سالن سینما بود. انقدر مظلوم بود مثله دوس جونم

رفتیم فیلمه زن ها فرشته اند. اونقدر که من فکر می کردم خوب نبود. ولی بد هم نبود. فقط کارگردانش عقده ی چشمه سبز و مژه مصنوعی داشت همه زن ها از مهتاب کرامتی و نیکی کریمی و لیلا اوتادی چشم سبز بودن. واسه امین حیایی هم لنزه سبز-طوسی گذاشته بود. همه زن ها هم از دم مژه مصنوعی داشتن.

ولی فیلمش بد آموزی داشت نباید دوس جونو می بردم بعدش هم رفتیم میدون سیمکارته ایرانسل بگیریم. آخه اون سیمکارتم از اون موقع که از مشهد اومدم کاملا آنتنش رفته هر چی هم زنگ می زنم به ایرانسله مزخرف٬ میگن: در دسته بررسیه شما منتظر باشینو دیگه من بیخیالش شدم.

بعد هم رفتیم پارکه پشت ولیعصر. دوس جون هی فیلمه تولدش رو دید. بعد هم اومدیم سمته خونه.

دیروز هم من امتحان داشتم. بعد از امتحانم اومدم گیشا و دوس جونو ۱۱ اونجا دیدم و با هم رفتیم تا دوس جون کفش بگیره. ولی از اونجایی که کفش ها خیلی بی ریخت بودن. یا جنسشون خیلی بد بود نشد کفش بگیره تا فاطمی اومد باهام. بعدش هم خودش کلی پیاده راه رفته بود.

عصر هم قرار بود بریم سفره خونه. باهاش نزدیکه سفره خونه قرار گذاشتم. و تا اونجا پیاده رفتیم چون خیلی نزدیک بود. اولین بار بود می رفتیم اونجا. و دوس جون کلی غر زد. قلیونش هم به نظره من خوب بود ولی دوس جون پدره آقاهه رو درآورد. یه ساعت نشستیم. من اسمس هایی که از خودمو دوس جون تو گوشیم نگه داشته بودم بهش نشون دادم. اون هم کلی با ذوق خوندشون و می گفت انگار اون موقع خیلی بچه بودم و تو بزرگم کردی. گفتم:نه عزیزم هنوز هم بچه ای. 

بعد رفتیم پاساژه که جدیدا جلوی پارک لاله باز شده یه کم اونجا دور زدیم چیزه خاصی نداشت. پس رفتیم توی پارک نشستیم. بعد من دو سه بار که تلفنی حرفیدیم و عشقولی بودیم صدامون رو ضبط کردم. و دوس جون تا حالا گوش نکرده بودشون. چون صداش کم بود٬ سرمون رو چسبونده بودیم بهم که بشنویم. پشتمون هم شمشاد بود. دیدیم یکی صدامون می کنه برگشتیم دیدیم پلیسه پارکه ولی آقاهه خیلی مهربون بود و گفت یک درست تر بشینید ما هم گفتیم چشم و رفت

بعدش هم یه کم در مورده این دو ماهی که دوس جونم نیست صحبت کردیم دیگه کم کم پا شدیم که بیایم سمته خونه. تا فاطمی با هم اومدیم و اونجا از هم خداحافظی کرذیم.

این هم از دیروز. باز هم خدایا شکرت. خیییییییییییلی ممنونم به خاطره این روزهای خوبی که داریم. همه روزامونو اینطوری کن و اینکه خدایا ازت خواهش می کنم دوس جونم بیفته تهران.

هانا جونم  منو به یه بازی دعوت کرده. بازی ۱۰ تایی ها.

اول ۱۰ تا چیزی که دوست دارم:

۱- اول از همه خدا رو که خیلییییییییییییی ددوسش دارم. هر چی من بنده ی بدی ام اون ۱۰۰۰۰ برابرش خدای خوبیه.

۲- دوس جونه عزیزم که خیلی دوسش دارم. و فکر کنم جز گرانبها ترین چیزاییه که تو این دنیا دارم.

۳- مامان بابامو داداشو فامیلهامو و خانواده ی دوس جونو

۴- دوستای خیلی صمیمیم: الهام یلدا مهرنوش دوقلوها سعیده حدیث

۵- کتاب خوندن و سینما مخصوصا کتاب ها و فیلم های عاشقانه

۶- آهنگ های عاشقانه و آهنگ هایی که دوس جون می زنه

۷- بیرون رفتن های اکیپی مخصوصا که دوس جون هم باشه و همین طور مهمونی

۸- برف و زمستان و هوای سرد

۹- خرید کردن٬ چیزایی که دوس دارم بخرم: لباس مخصوصا بلوز٬ بدلیجات ٬ کتاب ٬ و کادو برای دوس جون

۱۰- و در آخر وبلاگ و دوستای وبلاگیه گلم

حالا ۱۰ تا چیزی که بدم میاد:

۱- عصبانی شدنه دوس جون و غر زدن هاش

۲- آدم های تازه به دوران رسیده

۳- کسایی که هر کاری می کنن ولی در ظاهر خودشون رو خوب نشون می دن

۴- بیوفایی و خیانت و دروغ گفتن و بی معرفتی

۵- ایرانسل

۶- دوستای دوس جون

۷- آمپول زدن و دکتر رفتن و بیمارستان

۸-  هوای گرم و تابستون

۹- لوبیا پلو و باقالی پلو

۱۰- پسرهای سوسول وجلف

و ۱۰ تا دوستی که از طرفه من به بازی دعوت میشن:

تمامه بچه های لینک و میلاد  که تونظرات بازی می کنه.

سورپرایز تولده دوس جون

سلااااااااااااااااااااااام خوبین؟ ما که کلی خوبیم.

تولد تولد تولده دوس جونم مبارک

 امروز تولده دوس جونو سورپرایز کردم. بچه م از ذوق مرگی نزدیک بود دور از جونش بمیره.

خب بذار از اول تعریف کنم. اولا که دیروز دیدمش ولی زیاد خوب نبود کمی حرفمون شد. که خدا رو شکر امروز کلی جبران شد. واییییییییی خوب بذار امروز رو بگم.

خودم هنوز تو جو هستم. دوس جون می دونست براش شلوار گرفتم. ولی قرار بود فردا یا همون پس فرداش که تولدشه کادوهاشو ببرم و بریم بیرون. ولی من می خواستم سورپرایز شه. گفتم حالا که کادوشو تقریبا می دونه بذار امروز براش ببرم. کادوش به جز شلوار جین یه کراوات (دوس جون عاشقه کراواته) و یه ادکلن خیلی خوشبو بود که تو یه سا ک واسه ش با کلی زرورق رنگی رنگی تزئینش کرده بودم. صبح که حرفیدیم بهش گفتم عصر ماشین می گیرم میام پیشت.

ساعت ۴ اینا بود ماشین گرفتم رفتم. اول رفتم شیرینی فروشی براش کیک گرفتم بعد رفتم سر مجتمع ولی از اونجایی که اومده بود سره خیابون واستاده بود یه کم برنامه م بهم ریخت چون می خواستم رو کیکش شمع بذارم بعد بگم بیاد.

سوار شد دید جعبه شیرینی پشته ماشینه گفت این چیه گفتم هیچی. کادوش رو هم گذاشته بودم عقب رو زمین . به این خاطر ندیدش.

بعد وایستادم جلو مجتمع  گفت چرا نمی ری جای همیشگی؟ ـ نه بذار یکم وایسیم همینجا!

دوس جون ـ وا چرا؟

من ـ همین طوری! خب خوبی؟

د ـ آره چرا مشکوکی؟ چی شده؟ (الهی بمیرم بچه م ترسیده بود)

م ـ نه چرا؟   بعد آرایشم خیلی خوب شده بود. گفت: چقده خوشگل شدی امروز.

دستشو گرفتم رفتم سمتش روبوسی کنیم اون هم با تعجب هی می گفت: تو خوبی؟

همون طور که صورتشو بوس می کردم از پشت کادوش آوردم گذاشتم رو پاش گفتم : تولدت مبارک عزییییییییییییییییزم. اون هم هنگ. کیک رو هم آوردم درشون باز کردم گفتم این هم کیک تولدت.

دوس جون از ذوق جیغ می زد. نمی تونم اون لحظه ها رو بنویسم. انگار اصلا تو کلمات جا نمیشه. واقعا خوب بود. من از اینکه تونستم انقدرخوشحالش کنم لذت می بردم اون هم نمی دونست چه طوری ابراز احساسات کنه.

شمع ۲۲ تا برده بودم. ولی قرار شد ۴ تا به نیت خودم و دوس جونو دو تا نی نی هامون روشن کنیم. بعدشم دوس جون آرزو کرد و شمع هاشو فوت کرد و کیک رو برید. بعد رفت سراغه کادوهاش.

هر کدوم رو که در میاورد باهاش یه جیغ هم می زد. اول کراواتش بود که خیلی هم از رنگش خوشش اومد. بعد شلوار که خیلی ذوق کرد ولی فکر کرد یه کم واسش کوتاهه. قرار شد بره خونه بپوشه و اگر کوتاه بود بیاره تا من براش عوض کنم. و آخر هم ادکلنش. که از بوش خدا رو شکر خیییییییییلی خوشش اومد. هی هم وسطش منو میگرفت به زور بوس می کرد.من هم داشتم با گوشیم فیلم میگرفتم. هی فیلمو خراب می کرد.

 انقد تو جو فیلم بودم یادم رفت عکس بگیرم که بذارم اینجا. بعدش هم کیک خوردیم. یه تیکه از کیک برداشتم بیارم واسه مهرنوش که دوس جون به زور دو تیکه گذاشت. بعدش هم کلی ابرازه احساسات کردو بوسم کرد. همش می گفت حداقل یه کاری می کردی که من بتونم جبران کنم. اخه من چطوری این هم لطفتو جبران کنم واقعا ترکوندی واسه م.

 بعد رفتیم دقیقا جلوی خونه شون که دوس جون کیک و کادوها رو ببره خونه و شلوارشو هم بپوشه که ببینه اندازه س یا نه.

وقتی برگشت انقدر ذوق کرده بود که. خودش باورش نمی شد. می گفت واقعا شلواره عالی بود. فیت تنم بود. خودم هم میومدم باهات نمی تونستم شلوار به این تکی پیدا کنم. بعد تعریف کرد وارده خونه که شدم چد لحظه همه ساکت شدن. شلوارم رو که دیدن گفتن واقعا ترکونده ها. خوش به حالت.

ولی دوس جون فقط کیک رو بهشون داده و گفته بود بقیه ش رو برگشتم نشون می دم. اومد٬ رفتیم آبمیوه اینا گرفتیم. هر چی گفت بریم کافی شاپی چیزی گفتم نه. قرار شد به جاش فردا بریم سینما. پس فردا هم سفره خونه.

یه عالمه تو ماشین نشستیم. در حالی که دسته همو محکم گرفته بودیم آهنگای عشقولی گوش کردیم و پر از احساس همو نگاه کردیم که خیلی حال داد.

بعد رحمان زنگید و اومد پیشمون. یه تیکه از کیک مهرنوش رو دادیم خورد. فیلمه تولد رو هم نشونش دادیم. به دوس جون می گفت: وای حسودیم شد چقد تحویلت گرفته.

یه کم بودیم و ۷ این طورا دیگه اومدیم. دوس جون رو تا سره شهر آرا گذاشتم و اومدم سمته خونه.

خییییییییییییییلی عالی بود. هر چی بگم کم گفتم. خدایا شکرت به خاطره این روزه خوبی که داشتیم.

ایشالا تولده ۳/۴ ال دیگه ش رو تو خونه خودمون جشن بگیریم.

عزیزه دلم باز هم تولدت پیشاپیش مبارک. ایشالا تولده ۱۲۰ سالگیت رو با هم جش بگیریم. خیلی دوستت دارم. یادت نره همیشه ماله منی.  

پ.ن:هانا جون آپه بعدی تو بازی شرکت می کنم.

دوس جون میره سربازی

v\:* {behavior:url(#default#VML);} o\:* {behavior:url(#default#VML);} w\:* {behavior:url(#default#VML);} .shape {behavior:url(#default#VML);}

سلاااااااااااام خوبین؟ من با یه عالمه خبر اومدم. دوس جون ۱۸ تیر میره سربازیدیروز جوابه دفترچه ش اومد تو رو خدا دعا کنین تهران بیافته من فقط یه ماه دیگه دوس جون دارم.

و  خبر دیگه اینکه عزیزه دلم یکشنبه تولدشه حالا انقده می خوام واسه ش بترکونم دیگه حالا حالا باید دوری بچه م روتحمل کنم.

نکته  : الان تو سایته دانشگاهم و درحالی که ساعت ۱ امتحان دارم اومدم وبلاگ آپ می کنم تازه شم الان با دوستام رفتیم واسه ش یه شلوار جین خوشگل خریدیم. فقط خدا کنه خوشش بیاد.

چون مطمئنم که نمیاد اینجا دارم لو می دم.

و در آخر اینکه این روزا درگیره امتحانام. دو هفته دیگه هم عروسی داداشیمه به این خاطره این دوسه هفته من کلی کم پیدام. شما به دل نگیرین

برم به زودی میام. با خبرهای جدید

خدایا کمکمون کن

v\:* {behavior:url(#default#VML);} o\:* {behavior:url(#default#VML);} w\:* {behavior:url(#default#VML);} .shape {behavior:url(#default#VML);}

سلام خوبین؟ چه خبرا؟ ما هم خدا رو شکر بد نیستیم. عجب تعطیلی های بی نمکی بود. من که خیلی حوصله م سر رفت. دوس جون به حاش همه ش بیرون بود.

من یه بار چهارشنبه ماشین گرفتم رفتم پیشش. یه بار هم دیروز رفتیم بیرون. بقیه شو خونه بودم. دیروز هم رفتنمون یهمویی شد. رفتیم پارک پرنده. بعد به صورته کاملا اتفاقی دیدیم که هم من چیپس گرفتم و هم دوس جون. دو تا پلیسه هم ۲۰ دور اونجا دور زدن و فکرده بودن ما اومدیم ۱۳ به در با اون خوراکی ها 

یه عالمه حرفیدیم. آخه دو روزه دوس جونو جو گرفته نشسته واسه آینده فکر می کنه. همش می گه ما از کجا می خوایم بیاریم این همه پولو؟

بعد هم یه تزهایی می ده که آدم شاخ در میاره. من هم تنها کاری که از دستم برمیاد دلداری دادنشه وا اینکه بگم خدا بزرگه. حالا تا اون موقع یه چیزی میشه. ولی واقعا بهش حق میدم. یه جوون تو سن و ساله ما از کجا و با چه پولی می تونه خونه بخره؟ چند سال دیگه؟ از کجا باید خرجه یه زندگی رو بیاره؟ با چقدر حقوق؟ با داشتنه چند تا شغل؟ با چند ساعت در روز کار کردن؟ این فکراس که داره دوس جونمو دیوونه می کنه. به قوله خودش میگه هر شب دارم کابووس می بینم.

هیچی دیگه یه عالمه حرفیدیم. بعد علی زنگید به دوس جون و اومد دنبالمون. حالش هم خیلی گرفته بود. اون هم سره آیدا با خونه شون دعوا کرده و قهره. دیشب هم می خواست بمونه خونه دوس جون اینا که نشد. منو تا خونه رسوندن و خودشون هم رفتن بنزین بزنن. تا شب هم دو سه بار حرفیدیم با دوس جون. این هم از دیروز

این عکسه هم تقدیم به دوس جونم. به امیده حل شدنه مشکله همه جوونا

البته ما رنگ هامون برعکسه دوس جون سفیده و من سبزه.

 

Normal 0 false false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

شرمنده ام

v\:* {behavior:url(#default#VML);} o\:* {behavior:url(#default#VML);} w\:* {behavior:url(#default#VML);} .shape {behavior:url(#default#VML);}

 سلام. در حد مرگ شرمنده ام مخصوصا شرمنده عزیزه دلم شیده. الانم اومدم کافی نت اپ کنم . به خدا شرایتش نیست بیام اینجا خیلی دوست دارم همش بیام ولی خوده خانومه میدونه چرا نمیتونم. دیروز میخواستم بیام ولی همون طور که شیده میدونه بعضی از دوستام دست از سر کچلم بر نمیدارنفردا شیده قراره بیاد ازمم قول گرفته ببرمش فیلم زنها فرشته اند. دیشب کلی باهاش حرف زدم که میگفت یه المه دعا کرده امروزم سر یه مزاحم تلفنی که داشتم حرفمون شد من دستم خیلی ارومه خیلی حرف دارم که بنویسم ولی متاسفانه نمیشه کاریش کرد حرف اخرمم اینه که بزرگ ترین ارزوم ازدواج با شیدست و خشبختیه با اونه 

پانوشت از طرفه خانومه دوست: من برگشتم کلی هم واسه همه مخصوصا دوس جونم دعا کردم. اگه امروز دیدمش می آپم. دوس جون خیلی غلط غلوط نوشته. درستش کنم یا نه؟

سلام خوبین؟ اول بگم که دلم نمیاد آپ جدید بذارم و چون می خوام تا یه مدت آپه دوس جون آخرین آپ باشه در ادامه ش می نویسم.

خب من برگشتم. کلی هم واسه همه دعا کردم. خیلی سفره خوبی بود و خوش گذشت. ایشالا یه روز با دوس جون برم زیارت امام رضا. اونجا هم به یاده همه بودم. و اگه دعام به درد بخوره واسه همه دعا کردم.

از طرف دانشگاه رفته بودیم ولی من هیچ کسو نمی شناختم چون دوستام نیومده بودن. اونجا با همون ۵ نفر که هم اتاق و هم کوپه بودم کلی دوست شدم. ۵شنبه شب به دوس جون زنگیدم و کلی حرف زدیم. بعد هم اون کلی برامون ارگ زد و ساعت ۲/۳ نصفه شب بچه ها پا شده بودن می رقصیدن که خیلی حال داد.

بعد هم کلی از دوس جون و رابطه مون تعریف کردن. ولی انگار چشممون زدن چون جمعه ش با دوس جون حرفمون شد. شب باز دوس جون مهربون شد و آشتی کردیم. قطار هم خراب شد و به جای ساعت۹ صبح شنبه٬ ۱ اینطورا بود که رسیدیم. گوشیم شارژش داشت تموم می شد من هم قبل از خاموش شدنش دایورتش کردم رو خطه یکی از بچه ها. بعد که رسیدیم تهران گوشیم قاطی کرد و تا همین الان هم آنتن نداره و روی خطه دوستم دایورت مونده.

باز دوس جون یه کم نگران شده بود. بهش زنگیدم گفتم چی شده. و فعلا باید به ۹۱۲ هم زنگ بزنه.

عصر هم از خونه کلی باهاش حرفیدم. دیروز هم دیدمش. اولش که یه کم اعصابمون خورد شد چون نزدیک بود قرارمون بهم بخوره ولی بعد خدا رو شکر جور شد. رفتیم کلی خوش گذشت. براش حلقه خریده بودم که گشاد بود ولی قرار شد رحمان درستش کنه. با یه جانماز که دوس جون خیلی خوشش اومد. باز هم دمه اذان با هم بودیم و کلی با هم دعا کردیم. تا نزدیکه خونه باهام اومد. خلاصه که خوب بود و خوش گذشت.

برم بازم میام. راستی مرسی که من نبودم به اینجا سر زدین.

بازم پانوشت: اینو یادم رفت بگم که خیلی هم خاطره مهمی بود واسه اینجا ثبت شدن: ۵شنبه نماز مغرب و عشا تو حرم بودم. دقیقا لحظه اذان زنگیدم به دوس جونم و اون هم تلفنی با شنیدنه صدای اذان از حرمه امام رضا کلی دعا کرد که خیلی خوب بود. خدایا دعاهامون رو مستجاب کن.

و یه پانوشته دیگه: امروز (۴شنبه/۱۵ خرداد) باز ماشین گرفتم و رفتم پیشه عزیزه دلم که خیلی خوب بود. یکی دو ساعتی با هم بودیم و کلی خوش گذروندیم. جای همه خالی.

می دونم پانوشت زده تون کردم از بس پانوشت گذاشتم. این دفعه می آپم

 

میرم مشهد.

سلام خوبین؟

 ما هم خدا رو شکر خوبیم. شنبه پیشه دوس جون بودم. البته یهویی شد. من از دانشگاه میومدم که دوس جون یهو گفت میام می بینمت. روزه خوبی بود. خوش گذاشت. (با دوس جون همیشه خوش می گذره)

امروز هم احتمالا می بینمش و شب عازمه مشهدم. واسه همه دعا می کنم البته اگه لایق باشم. از دوس جون هم به زور قوله یه آپ رو موقعی که من نیستم گرفتم.

ایشالا که به قولش عمل میکنه و میاد آپ می کنه. خب دیگه این هم از این. من اگه خدا بخواد شنبه بر می گردم.

مواظبه خودتون باشین. خیلی دوستتون دارم. حلالم کنید.

از دوست داشتن

v\:* {behavior:url(#default#VML);} o\:* {behavior:url(#default#VML);} w\:* {behavior:url(#default#VML);} .shape {behavior:url(#default#VML);}

 سلام خوبین؟ ما هم خدا رو شکر بد نیستیم. یکشنبه دوس جونو دیدم که خیلی روزه خوبی بود. من با الی می خواستم برم دفتره استادمون واسه کارهای پروژه مون. دوس جون گفت برگشتنه بیا ببینمت. چون از نزدیکه خونه اونا رد می شدم. ۷ و خورده ای بود رسیدم پیشش 

رفتیم پارکه همیشگیه. من کتابه فروغ فرخزاد تو کیفم بود. چند تا از شعر هاشو با هم خوندیم. و یک دو تا از شعر هاشو هم من تقدیم کردم بهش. وقتی صدای اذان بلند شد دوس جون دستمو محکم گرفت و کلی واسه هم دعا کردیم. که خیلی حال داد. بچه ها تو رو خدا ما رو از دعای خودتون بی نصیب نذارید ها دوس جون هم تا خونه باهام اومد بعد برگشت خونه.

سه شنبه بالاخره دوس جون دفترچه شو پست کرد خدایا خودت بهمون کمک کن.

دیروز هم بیرون بودیم. من می خواستم از گیشا کفش بگیرم که با دوس رفتم. اولش خوب بودیم. ولی بعدش از دسته هم ناراحت شدیم و من تا آخرش قهر بودم و یه کم بچه بازی در آوردم. بعد هم رحمان اومد دنبالمون که من باز هم به بچه بازیم ادامه دادم و یه سری حرفایی رو که نباید می زدم به رحمان زدم. ولی اون موقع اصلا فکر نمی کردم دوس جون و حتی رحمان چه برداشت هایی ممکنه از حرفم بکنن.  شبش که با دوس جون حرفیدم تازه فهمیدم ندونسته چه حرفایی زدم و اوضاع رو چقدر خراب کردم. بعدش کلی از دوس جون معذرت خواهی کردم. اولش خیلی عصبانی بود. ولی بعد دوباره شد همون دوس جون مهربون و صبوره همیشگیه خودم و منو بخشید و حتی هی می گفت فدای سرت. بیخیال. نشینی هی بهش فکر کنی ها. از بس مهربونه 

باز هم با هم خوب شدیم و کلی عشقولی. اصلا ما نی تونیم با هم قهر باشیم.

این هم یکی از شعرهای قشنگه فروغ که تقدیمش می کنم به دوس جونم:

امشب از آسمان ديده تو

روی شعرم ستاره می بارد

در سكوت سپيد كاغذها

پنجه هايم جرقه می كارد

 

شعر ديوانه تب آلودم

شرمگين از شيار خواهش ها

پيكرش را دوباره می سوزد

عطش جاودان آتش ها

 

آری، آغاز دوست داشتن است

گر چه پايان راه ناپيداست

من به پايان دگر نينديشم

كه همين دوست داشتن زيباست

 

از سياهی چرا حذر كردن

شب پر از قطره های الماس است

آنچه از شب بجای می ماند

عطر سكر آور گل ياس است

 

آه، بگذار گم شوم در تو

كس نيابد ز من نشانه من

روح سوزان آه مرطوبت

بوزد بر تن ترانه من

 

آه، بگذار زين دريچه باز

خفته در پرنيان رؤياها

با پر روشنی سفر گيرم

بگذرم از حصار دنياها

 

دانی از زندگی چه می خواهم

من تو باشم، تو، پای تا سر تو

زندگی گر هزارباره بود

بار ديگر تو، بار ديگر تو

 

آنچه در من نهفته دريائيست

كی توان نهفتنم باشد

با تو زين سهمگين توفانی

كاش يارای گفتنم باشد

 

بسكه لبريزم از تو، می خواهم

بدوم در ميان صحراها

سر بكوبم به سنگ كوهستان

تن بكوبم به موج درياها

 

بسكه لبريزم از تو، می خواهم

چون غباری ز خود فرو ريزم

زير پای تو سر نهم آرام

به سبك سايه تو آويزم

 

آری، آغاز دوست داشتن است

گر چه پايان راه ناپيداست

من به پايان دگر نينديشم

كه همين دوست داشتن زيباست.

پ.ن: اگه حوصله م اومد می نویسم چه بچه بازی هایی  کردم و کله قضیه چی بود. شاید هم ننوشتم که راحت تر بتونیم فراموشش کنیم.

بقیه پست ( ساعت ۹ شب جمعه اضافه شد)

امروز هم ماشین گرفتم با یلدا رفتیم یه کم گشتیم. بعد هم رفتم پیشه دوس جون که باز با رحمان بود. ولی خدا رو شکر حرفی از دیروز نشد. رفتیم یه جا وایستادیم. من رفتم عقب پیشه دوس جون نشستم و رحمان هم پشته فرمون نشست.

کلی خوش گذشت و خندیدیم. دوس جون هم خیلی تحویلم گرفت و دوسم داشت. خداییش خیلی دله مهربونو بزرگی داره شاید اگه من جاش بودم به این راحتی نمی تونستم ببخشم ولی اون خیلی راحت همه چی رو فراموش کرد. تا ۸ و خورده ای باهم بودیم. و بعد اونا رو گذاشتیم نزدیکه خونه شون و ما هم اومدیم خونه. خدایا ازت خواهش می کنم دوس جونو هیچ وقت از من نگیر خودتم می دونی که من خیلی دوسش دارم.

 

Normal 0 false false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}