خوییم خدا رو شکر

سلام خوبین؟

ما هم خدا رو شکر خوبیم. امروز هم دوس جونو دیدم. یعنی قرار نبود بریم بیرون ولی یهو قسمت شد.

می خواستم با یلدا برم بیرون (طبقه معمول دنباله پالتو!!) به دوس جون گفتم. اون هم با علی بیرون بود. علی و یلدا یکی دو سال پیش با هم٬ یه ماهی دوست بودن.

دوس جون گیر داده بود که بیاید با هم بریم دور بزنیم. اگر هم خواستی میریم یه مرکزه خرید که تو پالتو ببینی. از اون ور هم علی که فهمیده بود با یلدام گیر داده بود که باید حتما بیاید. من گفتم: نه! دوس جون هم ناراحت شد و قطع کرد. نیم ساعت بعد که زنگید گفت: چرا نمی خوای با ما بیای؟ بیا دیگه.

دیگه دیدم باز اگه بگم نه فکر می کنه واسه چی گیر دادم خودمون بریم. گفتم بذار ببینم یلدا چی میگه.

یلدا هم گفت نمی دونم. بریم؟ نریم؟ دوباره به دوس جون زنگیدم و گفتم باشه میایم. قرار شد ۵.۳۰ بیان دنبالمون. اول اومدن دنباله من بعد هم رفتیم دنباله یلدا.

یلدا خیلی شیطونه. طبق معمول تا نشست تو ماشین شروع کرد به شلوغ بازی و سر و صدا. کلی الکی دور زدیم. بعد هم علی رفت سمته تجریش. دوس جون طبق معمول کاره فوری داشت. که علی بردشون یه پارکه همونجا. من و یلدا و دوس جون پیاده شدیم. و من کلی یخیدم تا اونا بیان.

بعدش هم رفتیم یه جا تو فرشته که چند تا مغازه خوراکی بغله هم بود. من گفتم ذرت می خورم. دوس جون هم نسکافه خورد. علی و یلدا هم هات چاکلت گرفتن.

بعدش هم دیگه من گفتم ما رو بذار ولیعصر می خوایم مغازه ببینیم. تمامه راه هم خوابیدم رو شونه ی دوس جون. خیلی خوب بود چون خیلی وقت بود سرمو نذاشته بودم رو شونه ش.

دیگه رسیدیم ولیعصر (منظورم میدونه) دوس جون هم هر کاری کرد باهامون بیاد نذاشتم و گفتم خودمون می خوایم بریم. یه کم با یلدا دور زدیم. تا اینکه یه مغازهه از اون پالتو که من می خواستم داشت ولی اون هم مدیوم نداشت. و مجبور شدم لارژش رو بگیرم. این هم از پالتو.

فردا هم که قراره با الی و مهران بریم بیرون. امیدوارم روزه خوبی باشه.


آتش بس

سلام خوبین؟ ما هم خدا رو شکر بهتریم. فعلا هم در آتش بس به سر می بریم. مرسی از تمامه دوستای خوبم که برای پسته پایین کلی باهام هم دردی کردین و نگرانم شدین. خیلی ماهین.

دوشنبه یکی از اون دعواهای وحشتناک رو داشتیم که خیلی وقت بود پیش نیومده بود. سره یکی دو تا چیزه کوچیک شروع شد و خیلی ترسناک شد آخرش. دلم نمی خواد تعریفش کنم تا خاطره ش نمونه اینجا. چون می دونم که بعدها هم که باز بخونمش و یادم بیفته خیلی بدجور حالم گرفته میشه.

نمی نویسمش بلکه فراموشش کنم (منه کینه ای هم حتما تونستم...)

امروز هم خیلی اتفاقی قرار شد بریم بیرون چون از جمعه ندیده بودیم همدیگه رو. من و مهرنوش یه سر رفتیم پاساژ بعد هم می خواستیم بریم دنباله دوس جون که خودش زنگید و گفت من پاساژم شما کجایید؟ دیگه هم دیگه رو پیدا کردیم. یه دوره کوچولو زدیم هیچی هم از خوراکی های خوشمزه ی اومجا نخوردیم (قابل توجه سمیه جونم). اومدیم سمته ماشین. یه کم اونجا نشستیم. دوس جون کلاهشو بر نمی داشت گفتم اگه کلاهتو برداری بوست می کنم. تندی کلاهشو برداشت. بعد یه دونه لپشو بوس کردم. جای رژم وحشتناک موند رو لپش. هر کاری کردم پاکش کنه نذاشت می گفت نه باید یادگاری بمونه. یه جا که حواسش نبود. من پاکش کردم.

بعد دوستم یلدا زنگید. که کجایی؟ اونم با الهه دوستش بیرون بود. گفت بیایید دنباله ما با هم بریم سفره خونه ای کافی شاپی جایی.

دوس جون هم هی می گفت اگه فکر می کنی جلوی اونا زشته منم باهاتون باشم منو همین جا بذار می رم خونه.

قرار شد بریم امیرآباد دنبالشون. رفتیم سوارشون کردیم.

کلی بحث شد که کجا بریم کجا نریم. که اونا گفتن ما رفتیم طوبی بعد آقاهه گفته به خانومه تنها قلیون نمی دم. دوس جون گفت پس بریم همونجا.

رفتیم اونجا. یلدا تا از در رفت تو به مرده گفت: ببین رفتیم آقا پیدا کردیم!!! رفتیم نشستیم. بعد اون مرده که سرویس می داد چنان خصمانه باهامون رفتار می کرد که انگار ارث باباشو می خواد.

الهه بهش گفت زیر سیگاری بیار. گفت نمیشه سیگار بکشید!! بعد صاحب اونجا داشت بهش می گفت که چرا اینطوری گفتی؟

یلدا هم به صاحب اونجا گفت: یعنی چی آقا؟ ما قبلا هم اینجا سیگار کشیدیم. که مرده هم گفت بله خانوم الان می گم براتون زیر سیگار ی بیاره. مرده هم با کلی اخم و تخم آورد. خیلی رفتارش بد بود. یلدا قاطی کرد پا شد رفت به یارو گفت: این چه وضعشه انگار این آقا ناراحته که ما اومدیم اینجا! خوبه باره اولمون نیست و مشتری تون هستیم. دوس جون هم پا شد رفت که با یارو حرف بزنه. مرده هم گفت نه خانوم این چه حرفیه برید بشینید الان میاره سرویستون رو.

مرده هم وقتی داشت چایی رو می آورد از دوس جون معذرت خواهی کرد. ولی خیلی پررو بود. قلیونش هم بد نبود. یهو دیدم وای جای بوسم چقد تابلو رو صورته دوس جون مونده! و کلی جلوی الهه اینا خجالت کشیدم. بعد حالا مگه پاک می شد. الهه می گفت فکر کنم ۲۴ ساعته بوده. کلی سره این قضیه خندیدیم.

نیم ساعت بیشتر ننشستیم و دیگه کم کم پا شدیم. بعد هم من الهه و یلدا رو بردم رسوندم. که یلدا رفت از مامانش که سیده برای منو دوس جون و مهرنوش عیدی گرفت :دی

چون دیگه داشت دیرم میشد٬ نشد که دوس جونو برسونم و گذاشتمش سره گلها که از اونجا سواره تاکسی شه و بره خونه.

پ.ن۱: امیدوارم همین طوری اوضاع آروم بمونه. چون واقعا اعصابه دعوا کردنو ندارم.

پ.ن۲: ۳ هفته ای هست که تلفنه دوس جون اینا طبق معمول یه طرفه س. قول داد وصل شد ۲تا! آپ به عهده ی اون باشه. ببینیم و تعریف کنیم!

پ.ن۳: آخر هم قرار شد که مهران رو با الهام دوست کنیم. قراره شنبه ۴ تایی بریم بیرون.

پ.ن۴: از همه مهم تر٬ خیلی ماهین. خیلی دوستتون دارم.

پ.ن۵: از اون هم مهم تر عیدتون مبارک.

...



واقعا به خاطر رفتاره عصرت ازت ممنونم!!!

امروز رو هیچ وقت فراموش نمی کنم. امیدوارم تو هم یادت بمونه...

دوشنبه ۲۵ آذره ۸۷

فعلا که همه ش دعواس!

سلام خوبید. ما هم بد نیستیم. یعنی خوب هم نیستیم از بس این دو سه روز کم و بیش دعوایی بودیم... الان از اون دوره هاییه که دعوا خیلی پیش میاد.

واقعا هم بهم ثابت شده که بعدش روزای خوبی در انتظارمونه. همیشه تو رابطه مون هر چند وقت یه بار چند روز مدام دعوا می کنیم. دله همو مشکنیم و اعصابه همو خورد می کنیم. اما دوباره ۲/۳ روز که می گذره رابطه خیلی خوب و عاشقانه میشه. الان تو اون روز بدا هستیم.

۵شنبه با هم بودیم و روزه خوبی بود. اول یه سر رفتیم خونه ی علی اینا. کلی از آیدا و رابطه شون تعریف کرد. این یکی هم بی معرفت شد. حدودا یه سال پیشو یادش رفته که چطوری واسه آیدا میمرد... حتی تا پای نامزدی هم رفتن اما قطعی نشد. ولی حالا چی؟ دیگه آیدا رو نمی خواد... چرا؟ چون آقایون تنوع طلبن (با عرض معذرت از همه ی آقایون)

یه کم اونجا بودیم. بعد که علی رفت اون ور کلی دوس جونو بغل کردم. بعدش هم دیگه اومدیم. رفتیم سمته مجتمع دوس جون اینا. اونجا هم رحمان رو دیدیم. ما می خواستیم بریم پاساژ گیشا که رحمان هم اومد باهامون. کلی شلوغ بود انگار شبه عیده.

یه کم دور زدیم. بعد دوس جون برامون پیراشکی و ذرت و سیب زمینی سرخ کرده خرید.  دیگه من خیلی دیرم شده بود. ساعت ۸.۳۰ بود که از همونجا دوس جون برام ماشین گرفت و برگشتم خونه.

جمعه هم طبق معمول جمعه ها ماشین گرفتم و رفتم دنباله دوس جون. بعد دوس جون با پرهام (همون که رفتیم مهمونی ش) قرار داشت که برن مغازه تمرین کنن. سره پاساژ پرهامو دیدیم. هی گیر داده که واسه من دوس دختر جور کن. من که از این کارا خیری ندیدم. هر وقت که یکی از دوستامو با دوستای دوس جون دوست کردم٬ موقعی که خوش بودن کاری به ما نداشتن ولی دعواشون که میشد یاده ما می افتادن.

قرار شد دوس جونو ساعت ۷ بذارم مغازه. پرهام خداحافظی کرد و رفت. ما هم رفتیم تو یه کوچه رو به روی پاساژ وایسادیم. اولش خوب بودیم. ولی سره یه کاری که دوس جون کرد. من قهر کردم. هر چی هم منت کشی کرد آشتی نکردم که حقش بود. بعد آخر سر قاطی کرد گفت حالا که تو باهام قهری منم میرم مغازه. برم؟ من هم گفتم آره پاشو برو. گفت: نمی رسونیم؟ هوا سرده منم مریضم.

گفتم: نه خودت برو. که اونم خداحافظی کرد و پیاده شده. من هون طوری واسه خودم همونجا نشسته بودم. که دیدم دوس جون دوباره یواشکی برگشته. آخه حلقه شو ازش گرفته بودم. برگشته بود می گفت: حلقه مو بده تا برم. دیگه گفتم بشین می رسونمت. گذاشتمش سره پاساژ و اومدم سمته خونه.

بعدش هم دوس جون خان با حامد که از دوستای اراذلشه رفت بیرون. اون هم به زور شام بردش بیرون. بعدش هم به زور بردش خونه ی دوستش بشینن فیلم ببینن! دیگه من کشتم خودمو انقد غر زدم. به دوس جون  گفتم اگه تا قبل از ۱۲ خونه نباشی گوشی مو خاموش می کنم. که دوس جون نرسید و من هم گوشی مو خاموش کردم. هی دوس جون زنگ و اسمس می زد به ۹۱۲. در حده مرگ حرفمون شد. به حدی که تا ۴ صبح اسمس بازی می کردیم.

دیگه دیروز عصر آتش بس دادیم. عصرش هم دوس جون بالاخره رضایت داد و رفت دکتر. دکتره هم براش ۵ تا آمپول داده بود. که ۳ تاشو همون دیروز رفته بود زده بود. 

شبش هم باز سره یه مورده دیگه حرفمون شد. و سرسنگین خداحافظی کزدیم.

این هم از شرح دعواهای ما.

دعوا و آشتی

سلام خوبین؟ ما هم خدا رو شکر بد نیستیم. همون طور که گفتم سره یه بیرون رفتن تمام روزه یکشنبه دعوا کردیم. دوشنبه هم کم بیش ادامه داشت حرف و بحث هاش. کلی اعصابه جفتمون خورد شد. سره بعضی چیزا خیلی خیلی متفاوت فکر می کنیم. می دونم عادیه ولی تحملش خیلی برام سخته وقتی می بینم نظره اون 180 درجه با من فرق می کنه...

از اونجایی هم که وقتی دعوا میشه من حالا حالا نمی تونم بیخیال شم. تا سه شنبه هم باهاش سرسنگین بودم. که دیگه آخره شب دوس جون واقعا ناراحت شد و گفت بابا این چه وضعشه. همه ش با من کل کل می کنی. هر چی من می گم ضایعم می کنی. یه طوری باهام حرف می زنی که انگار من دشمنتم. ابرازه علاقه هم که بهم سالی یه بار می کنی. من آدم نیستم که دوس داشته باشم بشنوم دوسم داری؟ هر وقت می گم دوسم داری؟ میگی:نه! هر وقت می گم بوسم می کنی؟ می گنه: نه! و کلی حرفه دیگه... بعد من دیدم راست می گه این شد که یه کم مهربون شدم باز.

ولی دیروز به جاش کلی با هم خوب بودیم و تلافی اون دو سه روز در اومد.

دیروز دوس جون اومد سره کاج با هم از اونجا رفتیم سفره خونه ی طوبی. عجب قلیونی کشیدیم (جای همه ی اهالیه قلیون خالی) یارو گفت چه طعمی براتون بزنم؟ من هم خیلی بداهه گفتم هلو دو سیب!  بعدش هی دوس جون غر زد که بابا این چی بود گفتی به درد نمی خوره حالت بد میشه.

ولی بعد که آوردش دیدیم چه چیزه باحالی شده. یه ساعت اونجا بودیم. بعد رفتیم سمته پاساژ لاله که جلوی دره فاطمیه پارک لاله س. یه کم دور زدیم. یه جا آل استار داشت که قیمتش خیلی خوب بود و دوس جون کلی خوشش اومد. ولی از شانسش اون رنگی که می خواس یه شماره براش کوچیک بود. دوس جون هم بیخیال شد. یه جا هم من یه کیف دیدم که خوشگل بود بعد روش نوشته بود 58 هزار ریال. هی دوس جون گفت امکان نداره این 5800 باشه. من هم بهش گفتم نه بابا زده ریال دیگه. بعد که کلی انداختم رو دوشم و فیگور گرفتم. یارو گفت البته این کیفامون الان دیگه 58 هزار تومن! نیست و چون تو حراجه شده 47 هزار تومن! من هم گفتم: وای دوس جون اصلا خوشم نیومد!!! بریم بقیه جاها رو ببینیم. و اومدیم بیرون و کلی خندیدیم.

بعدش هم رفتیم پارک لاله. کلی اونجا مسخره بازی درآوردیم و خندیدیم. بعد دوباره برگشتیم میدون و از اونجا رفتیم پاساژ پرنیان. آخه واسه تولده مامانم که امروزه می خواستم یه شال بخرم. اونجا دو سه تا پالتو هم دیدم که پوشیدم و بد نبود ولی دقیقا اونی نبود که می خوام. یه شال مجلسی برای مامانم گرفتم و دیگه کم کم خداحافظی کردیم. دیروز از ساعت 4 بیرون بودیم تا 8 شب. دیگه آخرش کلی یخ کردیم. این هم از دیروزه ما.

پ.ن: بابا به خدا من بهش ابرازه علاقه می کنم ولی نه مثله اون. آخه اون هر یه باری که بحرفیم کلی قربون صدقه میره و دوستت دارم میگه. ولی من هر وقت که یهو احساس کنم خیلی دوسش دارم بهش می گم. کلا هم اهله قربون صدقه رفتن نیستم. یعنی سختمه...

مهمونی

سلام خوبین؟ ما هم خدا رو شکر بد نیستیم. ۴شنبه طی یک عملیات کاملا اتفاقی با دوس جون رفتیم مهمونی.

یعنی دوستش از هفته ی پیش دعوت مون کرده بود. ولی اصلا قرار نبود بریم. ۴شنبه ظهرش که حرفیدیم یه کوچولو دعوامون شد (البته خیلی هم کوچولو نبود) سره م ش روب خوردن دوس جون. از مرداد که سره این قضیه دعوای وحشتناک کردیم دوس جون دیگه این کارو نکرده بود. بعد می گفت عصر بیا بریم مهمونی به شرطی که اجازه بدی من یه کوچولو بخورم!!!!

من هم گفتم چه الان چه بعدا٬ اگه قراره من اجازه بدم حتی اجازه نمی دم یه قطره بخوری. اگر هم خوردی و من فهمیدم برای همیشه از زندگیت میرم. اون هم میگفت آخه چرا این قضیه برای تو انقدر مهم شده؟ (آخه اوایل دوستی مون من کاری به این قضیه نداشتم به این دلیل که رابطه مون رو اونقد جدی نمی دیدم که به خودم اجازه بدم تو این مسائله دوس جون دخالت کنم)

خلاصه که بحثی بود. آخر هم رضایت داد که بیخیال شه و دیگه هیچ وقت در موردش حرف نزنه. قرار شد حدوده ساعت ۶ بیاد دنبالم که بریم. من هم رفتم خونه یلدا که موهامو درست کنه. ۵ دقیقه ای موهامو برام صاف کرد چون موهام تقریبا لخته. بعد یه تکیه هم از بالاش جمع کرد برام٬ که با اینکه ساده بود خیلی خوشگل شد. دوستش هم اونجا بود که اون هم برام سایه زد. انگار که رفتم آرایشگاه. دوس جون هم دربست گرفته بود اومده بود جلوی خونه ی یلدا اینا. یک دقیقه یه بار زنگ می زد. دیگه زودی حاضر شدم رفتم. بچه م چه تیپی هم زده بود.

نزدیکه ۷ رسیدیم گیشا. این دوستش که تولدش بود از بچه هاییه که جدیدا دوس جون باهاشون کار می کنه و من ندیده بودمش.  به نظرم پسره خوبی بود. رفتیم دیدیم هیچ کس نیست!!! و ما اولین مهمونا هستیم.

هیچی دیگه با دوس جون نشستشم. تا کم کم مهموناشون اومدن. یکی دیگه از بچه های گروهشون رو هم که تا حالا ندیده بودم اومد. با اینکه ۲۷ سالش بود انگار بچه ی ۷ ساله داشت. خیلی سنش زیاد به نظر میومد. اونا می خواستن مش رو ب بخورن. بعد از دوس جون پرسیدن که توهم می خوری؟ دوس جون هم خیلی جدی گفت نه خانومم اجازه نمیده!! هیچی دیگه شده بود سوژه. انقد شوخی شوخی اذیتش کردن که خدا می دونه. بعد چشمتون روزه بد نبینه. دو تا پسر با سه تا دختر اومدن٬ چی بگم از دخترا که نگم بهتره. یه قیافه های بد و وحشتناکی برای خودشون درست کرده بودن که نگو.

لباسشون هم بد نبود٬ افتضاح بود. یکی شون به دوس پسرش گفت: ما کجا لباس عوض کنیم. اون هم جلوی همه برگشت بهش گفت: شما چیزی هم پوشیدین که بخواین عوض کنین؟!

خیلی بد بودن. حالا یکی شون هم دقیقا اومده بود نشسته بود جلوی ما با اون لباس افتضاحش. دلم می خواست خفه ش کنم. که خدا رو شکر دوس پسرش صداش کرد بلند شد رفت یه جا دیگه نشست.

دیگه ساعت ۸ بود که به دوس جون گفتم من داره دیرم میشه. و کم کم پا شدیم که بیایم. بعد من کلی حرص خوردم چون دوس جون قرار بود منو که گذاشت٬ دوباره برگرده و براشون ارگ بزنه. ساعت ۹ اینطورا بهش زنگیدم. پرسیدم اون دخترا چیکار می کنن؟ که گفت اونا رفتن و یه کم خیالم راحت شد. نزدیک ۱۱ هم دیگه مهمونی تمام شد.

این هم از ۴شنبه. امروز هم با دوس جون بودم که اونو می ذارم تو ادامه مطلب.

پ.ن: نمی دونم دیگه چرا حسش نیست از شکلک ها استفاده کنم...

پ.ن۲: احساس می کنم خیلی پست هام شخصی هستن. البته از اول هم همین طوری بود ولی اون موقع ها دوست و خواننده های گلی مثله شما نداشتم. بعد حالا همه ش فکر می کنم چقد حوصله ی خواننده ها از خوندنه خاطرات تکراری ما سر می ره. به بزرگی خودتون ببخشید چون دوس دارم اینجا همین طوری روزمرگی نویسی بمونه.

پ.ن۳: خیلی دوستتون دارم.

(اضافه شده در صبحه دوشنبه)

پ.ن۴: سرتاسره دیروز رو دعواهای وحشتناک کردیم سره یه بیرون رفتن!!!! اون شروعش کرد و من ادامه ش دادم. الان هم اعصابم خورده.

پ.ن۵: یه دوس وبلاگی خوبی داشته به نام سوگند که داستان زندگی شو می نوشت... آدرسه وبشو گم کردم. کسی داره آدرسشو؟

 

سوتیه سال


سلام خوبین؟ ما هم خدا رو شکر بد نیستیم خوبیم. هم ۵ شنبه دوس جونو دیدم و هم جمعه. ۵شنبه که از صبح کلی قرار گذاشتیم که بریم دنبال پالتو. ولی ظهر که شد دیدم خیلی تنبلی م میاد.

به دوس جون گفتم بیخیال. امروز بریم پارک بعد یه روز دیگه بریم خرید که گفت باشه. قرار شد بریم همون پارک پرنده. ساعت ۵ رسیدیم. دوس جون کلی برام خوراکی خریده بود از بادوم هندی که من خیلی دوس دارم گرفته تا چیپس و رانی. بعد حاله خودش هم خیلی بد بود. همه ش سرفه میکرد. یه ساعت نشستیم و کم کم برگشتیم سمته خونه.

نکته: دوس جون به مزاحم تلفنی های من خیلی حساسه. به این خاطر من هر کی زنگ و اسمس بزنه بهش میگم. بعد هفته ی پیش یه ایرانسله دو بار بهم اسمس داد که من جوابشو ندادم. دوس جون وقتی اسمس هاشو دید شماره ش رو برداشت.

بعد یه شب ساعت ۴ صبح! زنگید به من و بیدارم کرد که آره الان می خوام زنگ بزنم به مزاحمه و اون رمزه رو که شماره نمی افته بزنم تا شماره م هم نیفته و حسابی حالشو بگیرم. هر چی گفتم بابا این موقع شب بدبخت سکته می کنه گوش نکرد.

یه ربع بعد زنگید که: واییی بیچاره یه دختره بود. سکته کرد از ترس. من هم بهش گفتم تو مزاحمی؟! اونم قطع کرد و گوشیش رو خاموش کرد. من هم اسمس دادم که مزاحمه نامزدم شده بودی٬ حالا اسمتو بگو ببینم دوستشی؟ اونم جواب نداده. کلی دعواش کردم که بابا مگه من نگفتم دختر بود حرف نزن و قطع کن. هیچی دیگه دوس جون کلی شرمنده شده بود و هی می گفت بیچاره دختره خیلی ترسید.

بعد یکی دو روز بعد٬ از شمارهه یه پسره می زنگه به دوس جون که ببینه جریان چی بوده (دوس پسره دختره بوده) دوس جون هم جریانو میگه. هر چی پسره گفته اسمه نامزدتو بگو شاید دوسته دوس دخترم باشه٬ دوس جون نگفته. پسره هم گفته انگار سوءتفاهم شده و قطع کرده. اینو داشته باشید فعلا.

جمعه قرار بود عصر ماشین بگیرم برم پیش دوس جون.سمیه یکی از دوستای صمیمی م که چند ماهیه رفتن مشهد زندگی کنن. دو سه روز اومده تهران پیش خواهر دوقلوش. آخه خواهرش نی نی داره و نی نی ش تا دو سه هفته دیگه به دنیا میاد. سمیه قرار بود جمعه بیاد پیشه من و تا عصر پیشم باشه. صبحش دیدم اسمس داده که دیرتر میرسه. دیدم شمارهه چه آشناس نگاه کردم دیدم شماره ی همون مزاحمه س!!!!!!!!!!!!! زنگیدم به دوس جون گفتم. وای دوس جون خودشو کشت انقد قسم داد که تو رو خدا بهش نگو من بودم. جونه دوس جون نگو. گفتم: نه میگم تا درسه عبرت بشه برات. هی می گفت بابا من که نمی دوستم اونه فکر کردم مزاحمه خواستم بترسه دیگه زنگ نزنه.

هیچی دیگه سمیه اومد. یه کم حرف زدیم که یهو بهش گفتم می بینم که مزاحم میشی و ساعت ۴ نصفه شب دوس جونم زنگ می زنه حالتو می گیره!!! اول هنگ کرد بعد جیغ زد: مگه دستم بهش نرسه!!!! بعد برام تعریف کرد که دوس جون چطوری صداشو ترسناک کرده بوده. وای یه ربع همین طوری می خندیدم. دیگه دل درد گرفتیم.

عصرش هم ماشین گرفتم با سمیه و مهرنوش رفتیم بیرون. بعد هم رفتیم پیش دوس جون. هی سمیه به شوخی دعواش می کرد. دوس جون هم هی سرخ و سفید و بنفش می شد و معذرت خواهی می کرد. خلاصه که خیلی باحال بود و کلی خندیدم. البته دوس جون اصلا نخندید فقط تا تونست خجالت کشید. جای خاصی نرفتیم. همونجا تو ماشین نشستیم و تو سروکله ی هم زدیم.

این هم از سوتی ساله دوس جون.

پ.ن۱: می دونم پستم خیلی طولانی شد. شما به بزرگی خودتون ببخشید.

پ.ن۲: عکسی که گذاشتم تکراریه؟ اگه آره بگید تا عوضش کنم. انقد از این عکس ها دارم که نمی دونم کدوم رو تو وب گذاشتم و کدوم رو نذاشتم. 

پ.ن۳: بازم ممنون که تا آخرش رو خوندین.

پ.ن۴: دوس جون هنوز مریضه و اصلا هم حرف گوش نمی کنه که بره دکتر. از دستش دیوونه شدم.

فاله قهوه


سلام خوبین؟ ما هم خدا رو شکر خوبیم. یکشنبه با دوسته دبیرستانم رفتم بیرون. بعد دوس جون اومد دنبالم وتا خونه اومدیم با هم. دوشنبه هم با دوستای خودم رفتیم فال قهوه که واقعا خیلی باحال بود.

شبش به دوس جون اسمس دادم که من فردا با بچه ها دارم می رم فال قهوه.

دوس جون _بیخود! منم میام. اگه می خوای تنها بری نمی ذارم. خطرناکه!

من _نهههههههههههه اذیت نکن. آشنای دوسته الیه. اصلا بذار برم ببینم تو آخر منو می گیری یا نه؟

دوس جون_ پولتو الکی دور نریز. اگه واسه این میری که بدون بخوای نخوای واسه منی. حالا اگه واسه چیزه دیگه ای میری خودت می دونی.

هیچی دیگه فرداش رفتیم. از بچه های تهران هر کی آدرسشو خواست بگه بهش بدم. با خیال راحت هم بره چون آرایشگاهه. وای خانومه خیلی باحال در مورده دوس جون گفت. کلی گفت پسره خوبیه و پاکه. و یه سری چیزا که خیلی درست بود. یه چیزایی هم در مورده خانواده م گفت که اونا هم درست بود.

خلاصه که کلی انرژی مثبت گرفتم. واسه الی هم خیلی چیزا رو در مورد شهریار درست گفته بود.

زنگ زدم به دوس جون می گم آخ جون خانومه هم گفت تو منو می گیری. میگه من که همینو دیشب بهت گفتم حالا باید 8 تومن می ریختی دور تا یکی دیگه هم بهت بگه؟

دیروز هم از صبح رفتم خونه الی اینا. ظهرش دوس جون شاگرد داشت. من هم می خواستم با بچه ها برم تهرانپارس پالتو ببینم. بعد با هم قرار بذاریم. ساعت 6 دوس جونو مترو امام خمینی دیدم. از اونجا با هم اومدیم سمته خودمون. رفتیم پالتوهای پاساژ فاطمی رو ببینم که هیچ کدوم خوب نبود. یکی دو تا هم که خوب بود و پوشیدم خیلی کوتاه بود. کلا مدل های امسال کوتاهه. بعد برای من که یه کوچولو قد بلندم مثلا 15 سانت بالای زانوم وایمیسه. بعد فروشنده ها هم می گن نه خانوم همه از اینا می برن. مطمئن باش گ ش ت ار شاد نمی گیره.

خلاصه که هیچی نگرفتیم. دوس جون هم رفت پیراشکی و ذرت گرفت. که پیراشکی ش بد بود ولی ذرتش رو دوس داشتم. دوس جون هم یه هفته س به شدت مریضه. هم سرما خورده هم گلوش چرک کرده. واسه خودش سره خود قرص می خوره ولی دکتر نمیره.

امروز هم احتمالا با دوس جون میریم بیرون.

همین دیگه. فعلا.

پ.ن: طبق خبرهای ارسالی مامان دوس جون هم فال قهوه های توپ می گیره. حیف که الان نمیشه برام فال بگیره

دیوونتم به خدا

v\:* {behavior:url(#default#VML);} o\:* {behavior:url(#default#VML);} w\:* {behavior:url(#default#VML);} .shape {behavior:url(#default#VML);}

دوس جون

سلام . واقعا نمیدونم چه طوری باید عذر خواهی کنم   خانومم به بزرگواریه خودت منو ببخش که انقدر دیر اومدم به وبلاگمون . باور کن همون طوری هم که بهت گفتم تو این مدت اومدم اینجا و یه سری یه عالمه تو نظرات حرفایی رو که تو دلم بودو با هزار زحمت نوشتم که از شانس گندم به جای این که ارسال نظرو بزنم به جاش بازنویسی رو زدم که همش پاک شد که خیلی سوختم بی خیال حالا به جاش امروز که بهت قول داده بودم اومدم . خوب امروزو بگم  که خیلی عالی بود دوست داشتم خودت بیای بنویسی ولی حالا خودم یه کمی شو میگم . خدارو شکر موقعیت کاریم اگه خدا بخواد داره خوب پیش میره و یه کمی دستو بالم باز تر شده ومیتونم یه ذره از خوبیهای عزیز دلمو جبران کنم که واقعا هر کاری هم از دستم بر بیاد براش بکنم باز هم کمه و پیشش شرمنده ام . امروز بعد از مدتها فرصت شد که بیشتر باهم  باشیم و جای همتون خالی خوش بگذرونیم . رفتیم باهم یه عالمه گشتیم و یه کمی خرید کردیم که خدا کنه عزیز دلم راضی باشه  نمیدونم  دیگه چی بگم خواستم بیام فقط قولی رو که داده بودمو انجام بدم . خودم میدونم نمیتونم به خوبیه نوشته های عزیز دلم بنویسم پس میذارم خوده عزیز دلمم بیاد کلی براتون تعریف کنه ماجراهارو  و اتفاقات جدیدی رو که افتاده از دوستش...  پس تا آپ بعدی که خوده عزیز دلم بیاد بای 

ادامه این پست رو خانومه می نویسه: سلام خوبین؟ اول باید تشکر از دوس جونم یه عالمه. دوس جون خان چرا دیروز رو درست تعریف نکردی. این دوس جون چند وقت بود گیر داده بود برای من کیف بخره.

از اونجایی که خیلی مهلبونه و هر پولی دستش می رسه فقط دوس داره برای من خرج منه. اصلا هم به خرجش نمیره که پس اندازه هم خوب چیزیه. دیروز گیر داد که بریم پاساژ برات کیف بخرم. حالا هر چی من میگم بابا من کیف نمی خوام گوش نمیده که. مثلا خودش می خواد گوشی شو عوض کنه. هر چی گفتم بذار کنار پوله رو. که بذاریش روی پولی که می خوای واسه گوشی بدی قبول نکرد.

وقتی دیدم رضایت نمیده گفتم عصر با هم میریم ولی به شرطی که هی گیر ندی اینو بخر، اونو نخر. هر چی خوشم اومد بر میدارم. ساعت 5 سره گیشا دیدمش. با هم رفتیم بالا. از اونجا که من اصلا نمی تونم کیف انتخاب کنم. اصلا از هیچ کیفی خوشم نیومد.

دیگه دوس جون هم خسته شده بود وهم گشنه ش شده بود. گفتم فعلا برام یه کمربنده خوشمل بگیر. بعد خودم اگه جایی کیف دیدم خوشم اومد میخرم. پولشو ازت میگیرم. اومدیم سره پاساژ یه شلوار فروشی بود. گفتم بریم شلوار ببینم. دو سه تا آورد که برم پرو کنم. یکی ش خیلی روشن بود که دوس جون گفت این نه. بعد که رفتم پوشیدم از همون خیلی خوشش اومد. یه کوچولو دمپا گشاده ولی خیلی کم. به دوس جون گفتم همینو می خوام که دوس جونم هم برام گرفت. و طبق معمول یه شارژ هم برام گرفت. خلاصه که خیلی تو خرج افتاد اونم بدونه مناسبت. دوس جونم مرسی.

بعد هم رفتیم پیراشکی خوردیم و رفتیم پارک پرنده.

حالا دوستمو بگم. من و 4 تا از دوستای صمیمی م تو یه حدوده زمانی (تابستون و پاییز 85 ) با دوس جونامون آشنا و فابریک شدیم و همه مون هم رابطه هامون برای ازدواج بود.

یکی شون زمستونه پیش و یکی دیگه شون هم 3 ماه پیش دوس جوناشون ازشون جدا شدن. یعنی دوس جونا بی معرفتی کردن. الهام هم یکی دیگه از دوستام بود که رابطه شون یه ماهی بود که خیلی بد شده بود. چون خانواده ی پسره به هیچ وجه راضی نشده بودن که بیان خواستگاری الهام. و پسره هم از نظره مالی به خانواده ش خیلی وابسته س.

دیروز که بیرون بودم الی زنگید و گفت 5 شنبه شهریارو بردن خواستگاری. همه چی بینمون داره تموم میشه. وای که چقد حالم بد شد. دیگه زودتر اومدم خونه که باهاش حرف بزنم. ولی مگه آروم میشد؟ هر چی بگه حق داره. خیلی براش ناراحتم. بعد مشکله من هم اینه که بهم زدنه هر کدوم از اینا تو روحیه من خیلی تاثیر می ذاره. و اینا رو آینده ی خودمون می بینم. هر دفعه داستانی داریم با دوس جون. که هی میگه بابا من مثله اونا نیستم. من هم میگم می دونم الان نیستی. ولی اونا هم اولش خیلی خوب بودن. نکنه تو هم به یه جایی که رسیدی دیگه منو نخوای... خلاصه که پسرا خیلی بی معرفت شدن (دوس جونم نه ها)

این آپم خیلی طولانی شد. ببخشید دیگه. عکسه شلوارو کمربندم هم تو ادامه مطلبه.

فرحزاد

سلام خوبین؟

ما هم خدا رو شکر خوبیم. ۵شنبه بعد از مدت ها با دوس جون رفتیم فرحزاد. یادش بخیر اولین زمستونی که با هم بودیم (زمستون۸۵) چقدر با دوستاش فرحزاد و درکه و دربند و اوشون فشم می رفتیم....

اون موقع خیلی زیاد بودیم. یعنی با دوستاش و دوست دختراشون میرفتیم. بعضی از دوستاش هم با دوستای من دوس بودن. (چقدر دوست دوست کردم)  خلاصه که به عقیده ی جفتمون بهترین دوران دوستی مون اون موقع بود.

۵شنبه رو می گفتم. از دو سه هفته پیش با مهرنوش دوستم قرار گذاشتیم یه آخر هفته با دوس جونامون ۴ نفری بریم بیرون. بماند که چند بار روز و ساعتش عوض شد. حالا همون صبحه ۵شنبه به دوس جون خبر دادن که شب باید بره سره برنامه. که دوس جون گفت میریم ولی یه طوری بر گردیم که من ۷ این طورا خونه باشم که حاضر شم.

شایانه مهرنوش اومد دنبالمون. به دوس جون هم گفته بودم بیاد همون جا که با شایان قرار داشتیم. اول که دوس جون کلی شایانو اذیت کرد از بس آدرسه اشتباهی داد. آخر هم به خاطر راهنمایی های دوس جون اشتباهی فرحزاد رو رد کردیم. دوس جون هم از خدا خواسته می گفت به جاش می ریم دربند!!!

ولی منو مهرنوش قبول نکردیم. خب من دلم فرحزاد می خواست. عقده ای شده بودم از بس نرفتیم.

دیگه شایان بیچاره یه دور برگردون پیدا کرد و برگشت سمته فرحزاد. اون موقع ها که می رفتیم فرحزاد همیشه یه جا می رفیتم. اولین تولده من رو هم اونجا گرفتیم. بعد دوس جون دوباره کلی گم و گورمون کرد تا اونجا رو پیدا کنه و بریم اونجا. که آخر هم پیداش نکردیم. و رفتیم یه جای دیگه.

جاتون خالی قلیون گرفتیم. دوس جون مهرنوش که مثلا ترک کرده بود و یه ذره کشید. دوس جونه من هم چون کلا قلیون زیاد دوس نداره یه کوچولو کشید. مهرنوش هم برامون کیک  درست کرده بود که خیلی خوشمزه بود. دوس جون هم تا می تونست از فرصت استفاده می کرد و بغلم می کرد.

دیگه نزدیکای ۶ بود که پاشدیم. شایان از سمته گیشا اومد که دوس جونو بذاره خونه شون. جلوی پاساژ نگه داشت. رفتن پیتزا خریدن. نشستیم تو ماشین خوردیم. دیگه بارون هم گرفته بود. بعد هم شایان دوس جونو گذاشت دمه خونه شون. بعد هم ما رو رسوند. در کل روز خوبی بود و خوش گذشت.

پ.ن۱: از همه کسایی که برای پایان نامه م بهم دلداری دادن ممنونم. خیلی ماهین.

پ.ن۲: حالا هی من به دوس جون هیچی نمی گم ببینم خودش کی روش کم میشه سر بزنه وب٬ می بینم نه آقا خیلی پررو تر از این حرفا تشریف داره. باشه دوس جون دارم برات.... (لبخند شیطانی)