مراسمه کادو خرون


سلام خوبین؟ ما هم خدا رو شکر خوبیم. این پروسه ی کادو خریدن برای دوس جون همچنان ادامه دارد.

(با تشکر از دوستانی که از الان رفتن پیشواز و تولد این گل پسر رو تبریک می گن)

تولد دوس جونه الی٬ هم اول خرداده. دوشنبه با الی رفتیم که برای دوس جونش کادو بخره. من هم با اینکه قصد خرید نداشتم. کلی با دیدن پیرهن مردونه ها و تی شرت های اسپورت دلم قیلی ویلی می رفت. آخر هم طاقت نیوردم. زنگیدم به دوس جون که من یه عالمه لباس خوشجل پیدا کردم و الان می خوام برات بگیرم.

بالاخره بعد از کلی گشتن٬ یه پیرهن مردونه (خودش گفت پیرهن مردونه بیشتر دوس دارم) همون طوری که دوس داشتم پیدا کردم. آستین بلند و جیب دار بود و طرحش هم چهار خونه خیلی ریز بود. رنگ های خیلی زیادی هم داشت که من بنفشش رو برداشتم. (با کلی سلام و صلوات که نکنه دوس جون خوشش نیاد) ولی به آقاهه گفتم که اگه اندازه ش نبود یا از رنگش خوشش نیومد میام عوض می کنم. که گفت باشه.

دیروز با دوس جون قرار گذاشتیم که بریم بیرون. قرار شد بریم یه کافی شاپ که تو پاساژ ایرانیانه و با دوس جون تا حالا نرفته بودیم اونجا. دسته مامان دوس جونم درد نکنه. شیرینی هامو داده بود٬ دوس جون بیاره. به گفته دوس جون اسمش حلوای گردو بود که خیلی هم خوشمزه س.

من هم پیرهن دوس جون رو نشونش دادم که خدا رو شکر خیلی خوشش اومد و کلی ذوق کردو گفت فکر کنم که اندازه ش هم عالی باشه. قرار شد رفتنی بره توی دسشویی و بپوشه.

واییییییی تو کافی شاپه آهنگ های حمید عسگری رو گذاشته بود. من و دوس جون هم که با این آهنگ ها بی نهایت خاطره داریم کلی ذوق کرده بودیم. و حسابی برامون تجدید خاطره شد.

بعدش هم یکی از دوستای گلم بهم زنگید که کجایی: گفتم با دوس جون بیرونیم. اون هم همون طرفا بود و اومد پیشمون. پیرهن دوس جونو بهش نشون دادم که اونم گفت خوشمله.

دیگه کم کم پا شدیم. دوس جون رفت wc تا لباسش رو بپوشه ببینه سایزش چطوریه. که خدا رو شکر خوب بود. بعد هی می گفت: ببرمش دیگه؟ منم اذیتش می کردم: نخیر صبر می کنی تا تولدت برات بیارمش. اونم می گفت: نههههههههههه. الان می خوامش.

از اونجایی هم که جناب دوس جون خان جمعه یک عروسی خیلی مهم دعوت شدن٬ گفتم: باشه ببر. که اگه خواست اونجا بپوشه. بعد هم همون میدون باهاش خداحافظی کردیم چون تابلو بود اگه می خواست بیاد باهامون. منم با دوستم می خواستیم ولی عصر رو ببینیم و تا سر فاطمی بریم.

البته دوس جون جان هم با سرعت یک سانتی متر در دقیقه و با فاصله نیم متر همراهی مون کرد. از بس که این بچه مهلبونه.

ارش قول گرفتم که از پیرهنش عکس بگیره و بفرسته برام تا بذارم تو وب. این هم از اولین قسمت کادوی دوس جون. هر چند دوس داشتم تا روز تولدش نفهمه چیا گرفتم براش ولی چون می ترسیدم که سایزش مشکل داشته باشه یا از رنگش خوشش نیاد٬ مجبور شدم الان کادوش رو تقدیم کنم.

اینم یادم رفت تعریف کنم: اون دوسه هفته که رفت سرکار٬ توی پاساژ بود مغازهه. بعد یه روز داشتیم می حرفیدیم٬ که گفت: وایییییی خانومه این مغازه بالایی مون می خواد مغازه ش رو عوض کنه٬ همه چی شو حراج کرده. یه چیزای خوشگلی داره. منم دلم خواست. شاید برم بردارم ازش. گفتم مگه چی داره؟

گفت: از این ست های ژیلت هست که توش یه تیغ اساسی داره با یه افتر شیو و یه کف ریش خیلی هم قیمتش خوبه.   گفتم: دوس جون جان٬ جعبه ش نارنجیه؟   دوس جون: اهم.   من: تیغش هم فیوژن؟   دوس جون: اهم.   من: افترشیوش هم آبیه؟   دوس جون: اهممممممم. ببینم تو از کجا می دونی؟!!   من: چون همینو برات خریدم.   دوس جون: وایییییییییی نههههههههه. باورم نمیشه. خیلیییییی دوس دارم.

خلاصه که خیلی باحال بود و البته این طوری این یکی کادوش هم لو رفت. خوبه دیگه هر سال من از اردیبهشت سرم گرمه کادو گرفتنه تا آخر خرداد.

حالا به زودی عکس کادوها رو می ذارم.

پ.ن: بعضی وقتا نمی دونم عکسی که می ذارم تو وب رو قبلا گذاشتم یا نه

پ.ن۲: اون اولایی که وبم رو می نوشتم یه آقایی بود که همه ش بهم ضد حال می زد. یعنی هر یه پستی که دعواهامون رو می نوشتم٬ میومد می گفت: دیدی بهت گفتم این رابطه ها سرانجام نداره. الکی داری وقتت رو تلف می کنی. اصلا چرا مامانت خبر نداره؟ باید به مامانت بگی! و کلی از این مزخرفات. یه بار هم برگشت گفت: این عکس ها چیه می ذاری. به بلاگفا گزارش تخلف میدم وبتو ببندن. منم گفتم هر کاری دوس داری بکن. الان بعد از مدت ها رفتم وبش. بلاگفا به دلیل تخلف از قوانینش حذفش کرده. آیییییییییییی دلم خنک شد.

غرغرررررر

توجه:این پست پر از غرغره. هر کی حوصله نداره نخونه.

سلام خوبین؟ ما هم خدا رو شکر خوبیم.

یکشنبه و دوشنبه خیلی با هم خوب بودیم. قرار بود چهارشنبه با دوس جون بریم بیرون. ولی چون ساعت ۶ به بعد تمرین داشت قبلش می خواستیم بریم.

ولی سه شنبه ش دوس جون همه وقتشو گذاشت واسه اون دوستش که من ازش خوشم نمیاد اصلا. یعنی ظهر اومد خونه دوس جون این ها و با اینکه می دونست دوس جون نهار نخورده هنوز٬ تا ساعت ۶.۳۰ تلپ بود. بعد هم که رفت٬ دوس جون نهارشو خورد و ۵ مین حرفیدیم. ساعت ۷ بود که رفت بیرون.

۸ بهش زنگیدم: کجایی؟ میگه با ... اومدیم بیرون!! می گم شما که الان با هم بودین. گفت: نه حالش گرفته س می خواد بره حلقه شو بفروشه. هر چی می گم: به تو چه. تو برو خونه٬ گوش نکرد. گفت من ۹ خونه م. آخر هم ۹.۳۰ رسید. منم کلی باهاش دعوا کردم. و گفتم حالا که این طوری شد ۴شنبه نمیام بیرون.

چهارشنبه صبح هم زنگید که: بابای علی فوت کرده. من برم پیشش. گفتم: باشه. از طرف منم تسلیت بگو. تا ساعت ۲ که با اون بود. بعدشم اومد خونه ۵ مین حرف زدیم. منم یه کوچولو گرفتم خوابیدم. ساعت ۴ سمس داده که من دارم می رم مغازه بعدش با دوستم میایم خونه واسه تمرین. دیگه حسابی لجم گرفت که حداقل نیم ساعت نمونده خونه تا من بیدار شم٬ صحبت کنیم.

تا ساعت ۱۰ هم کارش طول کشید. بازم لج کردم و گفتم: اصلا جمعه هم نمیام بیرون.

۵شنبه عصر هم که برنامه داشت و کلا سرش شلوغ بود. هیچ کدوم از دوستام هم نبودن که باهام بیان بیرون. منم از شنبه تو خونه بودم و دیگه اصلا حوصله خونه رو نداشتم. ساعت۴ پا شدم تهنایی رفتم نمایشگاه.

ولی پدر پام در اومد. کتاب هایی که گرفتم: ۱ـ شب اول قبر (نویسنده: هادی خوبرو) ۲ـ زندگی بعد از مرگ (نویسنده:جی پی واسوانی)  (جدیدا خیلی به مردن فکر می کنم و خیلی هم از مرگ می ترسم. اصلا هم دست خودم نیست) ۳ـ زبان عشق (نویسنده: گری چاپمن) ۴ـ کتاب قانون جذب. جلد آخر هری پاتر رو هم گرفتم. جلد یکش رو خونده بودم ولی دوشو هیچ کدوم از دوستام نداشت.  منم یک دوشو گرفتم.

جمعه هم دوس جون دو ساعت به طور مداوم اصرار کرد که بریم بیرون. عصبانی میشد٬ قطع می کرد. بعد دو دقیقه بعد دوباره زنگ می زد که: خوب چه ساعتی میای؟ منم رضایت دادم که بریم. ساعت نزدیک ۶ رفتم دنبالش یه کم چرخیدیم. بعد رفتیم سمته اون سفره خونه که جدید باز شده بود. تعطیلش کردن!!! یعنی دو ماه هم باز نبود. چقدر با دوس جون برنامه چیده بودیم که برای تولدش بریم اونجا...

رفتیم سمت اون کافی شاپ که تو خیابون فروزانفره. چند ماهی بود نرفته بودیم. انقدر خوشگلش کرده بودن. همه دیوارهاش رو چراغ های ریز ریز زدن. با دوس جون هم یه عالمه در مورد مردن حرف زدیم. اونم دعوام کرد به خاطر اینکه انقدر بهش فکر می کنم. هی میگه آخر افسردگی می گیری با این فکرها...

نیم ساعت هم اونجا بودیم. بعدش تا نزدیکای ۸ دور زدیم. رفتیم سمت شهرک. دوس جون گیر داده بود بریم پارک پرواز. ولی چون دیر میشد٬ گفتم بذاریم واسه یه وقت دیگه.

تا ساعت ۹ مغازه بود. اومد خونه یه کم صحبت کردیم که گفت: علی اومده دنبالم. برم باهاش یه دور بزنیم؟ گفتم: برو ولی تا ۱۰ برگرد خونه. ساعت ۱۰ سمس داده که: این بیشعور منو آورده دربند٬ درد و دل کنه. تو رو خدا ناراحت نشو٬ خودم اعصابم خورده!!! منم بهش سمس دادم: اوکی عزیزم عیبی نداره. اونم گناه داره. ولی دیگه تا ۱۱ خونه باش که اعصابمون خورد نشه.

بعد حالا آقا کی رفت خونه؟ ۱۰ دقیقه به ۱۲!!! خلاصه که حسابی اعصابمون رو خورد کرد. منم بهش گفتم شنبه رو کلا بهم زنگ نزن. دلم نمی خواد بحرفیم. که تا ساعت ۹ شب خبری ازش نبود. بعدش زنگ زد که: بسه دیگه. یعنی چی این کارا؟

آخه اگه دوستش آدم بود٬ دلم نمی سوخت. باباش خیلی وقت بود بیمارستان بود تا حالا ۱۰۰ بار برگشته گفته: کاش بابام می مرد ما پولدار می شدیم!!! اون شبی هم که رفته بودن بیرون زنگیدم می بینم همچین آهنگی گذاشته تو ماشینش انگار عروسی باباشه. یه همچین آدم بیشعوری واقعا نیاز به دلداری داره به خاطر مرگ باباش؟

حالا خوبه دوس جون همیشه میگه: هر وقت به حرف تو گوش دادم دیدم چقد به نفعمه!! هر دفعه هم من با ایا رفتم بیرون. هم اعصابه خودمو خورد کردن. هم با تو حرفم شده. مامانش هم دیشب بهش گفته: این پسره آدم خوبی نیست. انقد باهاش نگرد.

خاله ی دوس جون اومده خونه شون. برای تولدش دو بلوز خیلی خوشمل آورده. (خاله ش هم مثه من هول بوده) بعد یه شیرینی هایی هم آورده. بعد مامان دوس جون چند تا جدا کرده به دوس جون گفت: می ذارم ببری برای دوستت. فقط ببخشید کمه. دفعه ی دیگه به خاله ت می گم براش یه جعبه جدا بیاره!! من ذوق مرگم.

پ.ن: خدایا ما رو از شر دوستانه دوس جون محفوظ بدار. آمین

همه چیییییی

سلام خوبین؟ ما هم خدا رو شکر بد نیستیم. اول از همه اینو بگم که دوس جون دیگه سره اون کاره نمیره. و فعلا خونه ست. این چند روز هم کم و بیش٬ رعد و برق و کلی تگرگ تو آسمون رابطه مون بوده. ولی الان خدا رو شکر خورشید داره سرک می کشه.

نمی دونم چرا این طوری شدیم؟ از کوچکترین حرف همدیگه می رنجیم... و به خودمون میگیرم. مخصوصا دوس جون که فکر می کنه من هر حرفی می زنم می خوام لجشو در بیارم. می خوام حرصش بدم. دشمن خونی ش هستمراستی اینم بگم که حال مامان دوس جون دوباره بد شده. و این دو سه روزه همه ش درگیر بودن. امروز عکس هاش حاضر میشه و باید ببرن تا دکتر ببینه. براش دعا کنین که چیز مهمی نباشه. حاله منو دوس جونم خیلی گرفته س به خاطر مامانش... ایشالا که هیچ چیز بدی تو نتایج آزمایش ها نباشه. سه شنبه هم با دوس جون می خواستیم بریم بیرون. چون من خیلی نمی تونستم راه برم٬ با علی اومد دنبالم. یه کم دور زدیم. دوس جون گشنه ش بود. رفتن معجون و شیرموز و آب طالبی گرفتن. حامد هم برنامه مون رو بهم زد و کلی حال دوس جون گرفته شد. ساعت ۸ هم علی منو گذاشت خونه مون. تا شبش کلی با دوس جون حرفمون شد سره کاری که حامد کرده بود.

احتمالا امروز یا فردا هم دوس جون رو می بینم. امروز بچه ها قرار وبلاگی گذاشتن تو نمایشگاه. خیلی دوس داشتم برم. ولی اصلا نمی تونم زیاد سرپا وایسم. پام هم خدا رو شکر خیلی بهتره. خیلی درد نداره ولی تا ۵/۶ سانت اطرافش کبود شده ورم هم داره.یه نکته دیگه هم خواستم بگم. بعضی از دوستای گلم در مورد اینکه چرا ما قرار خواستگاری مون رو گذاشتیم برای تابستون ۹۰ پرسیده بودن. آخه دوس جون الان بیاد جلو٬ بعد بگه من برای تشکیل یه زندگی چی دارم در حال حاضر؟ معلومه که در این صورت خانواده من قطعا میگن: نهاولا که دوس جون هنوز کار ثابتی نداره. علاوه بر کار ثابت٬ دوس جون باید یه سرمایه کوچیک هم جمع کنه تا با دست پر بتونه بیاد جلو. مشکل سر بازی دوس جون هم دقیقا بهار ۹۰ حل میشه. ولی حتی اگه همه این مشکلات هم نبود به نظر من برای یه دوس جون ۲۳ ساله خییییییلی زوده که بخواد مزدوج بشه و بره زیر بار مسئولیت. همین طور برای یه خانومه ی ۲۱ سال و نیمه. من خودم به شخصه اگه دوس جون الان٬ همه چیش هم اوکی بود٬ دوس نداشتم در این سن ازدواج کنم چون به نظرم واسه خودم هم هنوز زوده. نه اینکه نتونم٬ اگه بخوام می تونم. ولی فکر می کنم تو جامعه ی الان ما واقعا زود باشه و کلا من ازدواج تو سن پایین رو دوس ندارم. امیدوارم متوجه منظورم شده باشین
دوستای گلم هم که از دیروز آپ کردن نتونستم بهشون سر بزنم. سر فرصت پیش همه میام.
پ.ن: لینکامو می خوام یه کم بتکونم. می خوام فقط دوستایی تو لینکام بمونن که واقعا باهاشون در مراوده هستم. امیدوارم کسی ناراحت نشه

پاااااام


دیروز انگشت پام بدجور خورد به میز. تا شب هم درد و ورم داشت. شب رضایت دادم که برم دکتر. انگشت کوشولوی پام ترک برداشته ولی دکتر گفت اگه بخوای می تونی گچ نگیری. منم از خدا خواسته گفتم نه گچ نمی خواد. برام محکم بستش و گفت: تا سه هفته درد داری. دو ماه دیگه هم جوش می خوره دوس جون یالا بیا بخلم کن٬ نازم کن٬ پام خوب شه.

تازه شم دوس جونم دیشب تا صبح سره کار بود. ساعت ۸.۳۰ صبح رسیده بود خونه. گرفت خوابید. احتمالا دیگه تا شب نمیره سره کار. ولی من با این پام چطوری برم ببینمش؟ 

امروز آفتابیه؟

امروز جمعه س و بعده یه هفته دوس جونو می بینم. هفته ی بدی نبود و تقریبا واسه من زود گذشت. حتی سه شنبه و چهارشنبه رو بینهایت عشقولی گذروندیم و کلی به هم عشق دادیم... ولی دیروز و یه سری اتفاقات باعث شد باز حال و هوامون مثه آسمون خدا٬ ابری بشه...

البته این اتفاقات اول زندگی مون رو بارونی کرد بعد هم رابطه مون رو. نمی دونم چی بگم. فقط و فقط خداست که می تونه آفتاب رو بهمون برگردونه. من هم تنها امید و توکلم به خودشه. می دونم که بده بنده هاشو نمی خواد. ایشالا که خودش همه چی رو برامون درسته درست می کنه.

خدایا به امید خودت.

پ ن: امروز که دوس جونو دیدم٬ میام تو ادامه همین آپ تعریف می کنم.

پ ن: مشکل مون چیز جدیدی نیست. ضررهای مالی دوس جونه٬ که من نمی دونم چرا تمومی نداره. و این بی زبونی ش تو امور مربوط به شغلش که باعث میشه یه جورایی حقش خورده شه همیشه...


رفتیم بیرون. این دفعه برعکسه هوا٬ رابطه مون آفتابی بود دمه پاساژ دوس جونو دیدم. اول رفتیم سفره خونه ای که جدیدا پشت پاساژ باز شده. خیلی باحال بود. دقیقا عین سفره خونه های درکه و دربنده. من که خیلی خوشم اومد. دوس جون قلیون گرفت و با چیپس و ماست موسیر که من هوس کرده بودم.

بعد از یه ساعت پا شدیم که بریم سمته پاساژ تا دوس جون شلوار و کفش ببینه. بعد از یه کم چرخیدن از یه کفش خیلی خوشمل خوشش اومد که قیمتش هم خوب بود و همونو گرفتیم. من هم برای دوستم یه ساق شلواری خریدم.

اومدیم بیرون پاساژ٬ یه جا پیرهن های خوشگله دوبنده حراج کرده بود که من خیلی خوشم اومد و دوس جون جان یه دونه صورتی شو برام خرید.

شلوار هم نتونست بخره. قرار شد هفته ی دیگه بریم یه جا دیگه دنبال شلوار جین بگردیم. دوباره برگشتیم سمت پاساژ و دوس جون رفت میگو و پیتزا گرفت خوردیم. یعنی کل بیرون رفتن مون به خرید و خوردن گذشت. ولی خدا رو شکر خوب بود.

در مورد مسائل مالی و کاری دوس جون هم قرار شد من از این به بعد دخالت نکنم! چون خودش می دونه داره چیکار می کنه!!

جمعه ی ما

سلام خوبین؟ ما هم خدا رو شکر خوبیم.جمعه با دوس جون جونم بودم.

هفته ی پیش یه جا شلوار جین پیدا کردم که خییییلی قیمتش خوب بود. به دوس جون گفتم برات بگیرم؟ که گفت: آره بگیر.

بعد قرار بود جمعه شلوارو براش ببرم که ببینه اندازه ش خوبه یا نه؟ خودش هم می خواست لباس بگیره. رفتم دنبالش. تا نشست تو ماشین٬ شلوار رو نشونش دادم. که خیلی خوشش نیومد. قرار شد بپوشه ببینه چطوریه. منم پیشنهاد دادم اگه خوشت نیومد میرم عوضش می کنم و به سایزه خودم برمیدارم. که اون هم فوری گفت: آره آره خوبه!

رفتیم سمته پاساژ. همون اول پاساژ یه کیف فروشی بود و منو دوس جون از یه کیف خوشمون اومد و گرفتیمش برای من. آخه من هیچ وقت نمی تونم کیف انتخاب کنم و همیشه به دنبال کیفم

بعد رفتیم پایین٬ اون یکی شاهین هم اونجا بود. ما رو برد مغازه ی یکی از دوستاش که دوس جون٬ شلوار مردونه برداره. کلا دو مدل بیشتر نداشت. یکی ش رو دوس جون رفت پوشید. تو پاش خوب بود ولی من بهش گفتم: که حالا صبر کن بقیه جاها رو ببین اگه چیزی خوشت نیومد بیا اینو بگیر. که به حرفم گوش نکرد و گفت نه همین خوبه. قیمتش هم با توجه به اینکه مثلا آشنا بود فروشندهه٬ خیلی خوب نبود. بعد هم باید پایینش دوخت می خورد. رفتیم خیاطی پیدا کردیم. یه بار دیگه پوشید که آقاهه سوزن بزنه.

دوباره هم رفت٬ تو اتاق پرو و شلوار جینی که من گرفته بودم رو پوشید که هم براش بزرگ بود و هم تو پاش خوب نبود.

به آقاهه گفت شلوار جین چی دارید؟ آقاهه هم چند تا مدل آورد٬ بعد دوس جون هی منو نگاه می کرد٬ که من نظر بدم. من هم هیچی نمی گفتم.

اومدیم بیرون٬ گفت: چرا این طوری می کنی؟ من خوام با سلیقه تو شلوار جین بگیرم. هر چی تو بگی خوبه٬ همونو می گیرم. منم یه کم حرصم گرفته بود به خاطر اینکه سره شلوار مردونه به حرف من گوش نکرده بود.

بعد رفتیم سراغ پیرهن مردونه. یکی دو تا مغازه ی دوستاشو دیدیم که به نظر من لباس هاشون خوب نبود .

رفتیم طبقه بالا. تو یه مغازهه چند تا مدل خوشجل بود که دوس جون هم خوشش اومد. ولی اونی رو رفت پوشید که من انتخاب کردم که خداییش هم تو تنش خیلی قشنگ بود و حسابی "جیگره من" شده بود همون رو هم خرید.

بعد هم یه کم شلوار جین و کفش دیدیم که منو دوس جون از هیچ کدومشون خوشمون نیومد یا قیمتش نمی ارزید. قرار شد جمعه دیگه دوباره بیایم خرید. بعد هم دوس جون جان هات داگ بخار و پیتزا گرفت رفتیم تو ماشین نشستیم خوردیم.

دیگه کم کم داشت دیر میشد. رفتیم شلوار دوس جون رو از خیاط گرفتیم و رسوندمش خونه. این هم از جمعه.

چند روز پیش از دانشگاه زنگیدن: که تشریف بیارید دنبال کارهای فارغ التحصیلی تون. امروز با الی و حدیث رفتیم دانشگاه. بماند که چقدر از این اتاق به اون اتاق رفتیم٬ دنبال گرفتن امضا از این و اون...

بعدش با بچه ها رفتیم کوچه مروی. و قسمتی از کادوی تولد دوس جون رو خریدم. چیکار کنم خب؟ از بس که هولم من  دقیقا یک ماه و بیست روز دیگه تا تولدش مونده.

یکی از کادوهاش که لو رفت رو اینجا هم میگم: همون ادکلونی که پارسال براش خریدم آخه بوش خیلی محشر بود. دوس جون هم خیلی دوسش داشت. و کلا نظرش اینه که همیشه عطر مورد علاقه من رو باید بزنه. وعطرش باید به سلیقه من باشه. منم که کلی خاطره دارم با این بو که وقتی با بوی دوس جونم قاطی میشد چی میشد حالا بقیه کادوهاش رو به موقع ش میگم که چیه.

خوبیم. خدا رو شکر.


سلام خوبین؟ ما هم خدا رو شکر خوبیم.دفترچه های کاردانی به کارشناسی سراسری اومد. من هم گرفتم و رشته ی آموزش و پرورش ابتدایی شرکت کردم.(چه ربطی به گرافیک داره، خدا می دونه؟) اونم در حالی که دانشگاه های تهران و اطراف تهران فقط مرد برمی دارن. آخه من موندم برای دبستان معلم مرد می خوان چیکار؟ من فقط به این امید شرکت کردم که ظرفیت ها تغییر کنه. وگرنه نه مامان بابام راضی میشن برم شهرستان و نه دوس جون.

خودم که خیلی این رشته رو دوست دارم چون عاشق سر و کله زدن با بچه هام. تو رو خدا دعا کنید که قبول شم.
سه شنبه صبح همون طور که گفتم با هم بودیم. خیلی روز خوبی بود. به دوس جون گفته بودم برام نون بربری بخره. (چیکار کنم خب؟ خیلی دوس دارم) ساعت 8 صبح رسیدم پیشش. اون هم نون بربری خریده بود با خامه شکلاتی و خامه عسلی و دو تا شیرکاکائو. انقدر هم صورتش بامزه و سفید شده بود که حد نداره.
با هم رفتیم پارک ورزش. همه اومده بودن اونجا ورزش کنن. ما رفته بودیم صبحونه بخوریم. یه صندلی پیدا کردیم و نشستیم به صبحونه خوردن. جای دوستان خالی خیلی مزه داد. الی دوستم، برای دوس جون پودر چاقی داده بود. و دوس جون از جمعه شروع کرده به خوردنش. بعد نگاش می کردم هی الکی می گفتم: وایییییی تو چقدر چاق شدی. داری می ترکی ها!!!
بعد هم یه کم تو پارک دور زدیم. و رفتیم یه جا نشستیم که آفتاب باشه آخه من سردم شده بود. هفته ی قبلش الی اومده بود خونه مون و کلی از هم عکس های فشن گرفته بودیم. بعد از اونجایی که مثلا من گرافیستم تو فتوشاپ جوری عکس ها رو درست کردم که انگار عکس آتلیه ای هستن. و اصلا مشخص نیست که تو خونه گرفته شده.
نکته: "جمعه ی پیش چند تاشو ریخته بودم تو گوشیم که نشونه دوس جون بدم. که اون طوری دعوا شد. بعد تو همون دعواها عکس ها رو بهش نشون دادم. بعد از دیدن عکس ها دوباره هی اصرار کرد که بیا آشتی کنیم. وقتی من دوباره گفتم: نه، شروع کرد به زدنه خودش!!"
بعد سه شنبه باز عکس ها رو دید و به جبران عکس هایی که از گوشیش پاک کرده بودم. دو تاشو براش ریختم.
یه عالمه در مورد کنکور و رشته ای که انتخاب کردم صحبت کردیم. و به این نتیجه رسیدیم که معلمی یکی از بهترین شغل هاست برای خانوم ها. هم از نظر محیط کار و هم از نظر ساعت کار. از خوبی های بزرگش هم سه ماه تعطیلی تابستونه.
خدایا من این کارو می خوااااام.
تا ساعت 9.30 با هم بودیم. بعد دیگه کم کم پا شدیم که اون بره مغازه من هم می خواستم برم انقلاب و کتاب برای کنکور بگیرم.
فردا هم که قراره یه دله سیر همدیگه رو ببینیم.
الی بهم یه دعا داده بود که با روزی سه بار سوره ی "واقعه" به مدت 5 هفته باید خوند، برای رونق کار و زیاد شدن رزق و روزی حلال.
من هم از دوشنبه شب شرع کردم به خوندنش برای کاره دوس جونم. بعد دقیقا فرداش بهش زنگیدن و دو تا برنامه بهش خورد. برای دیشب و امشب. (یعنی علاوه بر کاری که فعلا کاره دائمش هست) خیلی خوشحال شدم. و ایمان آوردم به دعاهه. ایشالا که با خوندنه مداومش دوس جونم حسابی تو کارش موفق بشه و پیشرفت کنه.
فردا هم ایشالا روز خیلی خوبی داشته باشیم.
هر چند که با سره کار رفتنه دوس جون خیلی کم برای من وقت داره. و دیگه نه مثله اون موقع ها می تونیم زیاد تلفنی بحرفیم و نه میشه که زیاد همو ببینیم. ولی من خیلی راضی ام. احساس می کنم که حتی این باعث میشه بحث و دعواهامون هم خیلی کم بشه. خدایا بی نهایت شکرت.

پ.ن: الی چقدر تو این پست من نقش داشت. هر چند که می دونم اینجا رو نمی خونه ولی از همین جا: الهام جونم دوستت دارم خیلی.
پ.ن۲: دوس جون جان اینترنت اکسپلوررشون خراب شده. اینه که نمی تونه بیاد سر بزنه. بهونه رو می بینید تو رو خدا؟!
پ.ن۳: آرشیو وب قبلی م رو منتقل کردم همین جا. فروردین ۸۶. این طوری تولد وبلاگم میشه همون ۷ فروردین ۸۶