همه چی از یه دلخوری خیلی کوچیک و بی اهمیت شروع شد. و اصلا
همین که سر همچین موضوعی اینطور حرفایی شنیدم برام انقدر سنگین بود که باعث شد این
تصمیم رو بگیرم.
من دیروز سر کار که بودم براش شماره
چند تا آژانس پیدا کردم که برای کیش رفتن زنگ بزنه و اطلاعات بگیره.من بهش گفتم می
رم خونه، می زنگم و شماره ها رو بهت می دم. گفت من بیرون کار دارم می رم و
برمیگردم. گفتم: اون ساعتی که تو برگردی دیگه آژانس ها تعطیله.
نیم ساعت زودتر اومدم خونه یعنی ساعت
سه وقتی بهش زنگیدم گفت من دارم می رم بیرون تا یه ربع بیست دقیقه دیگه برمی گردم
که بحرفیم. منم نهارمو خوردم و کارامو کرد. یه ربع به چهار بهش زنگیدم که گفت من
میردامادم!!!
ساعت 4.15 هم زنگید که من دارم می رم
سمت خونه. منم خسته بودم گفتم اوکی منم می خوام بخوابم. دو ساعت بعدش که بیدار سدم
و کارهامو انجام دادم با هم حرف زدیم که من باهاش سرسنگین بودم. بعد هم که گفت:
شماره آژانس ها رو بده. گفتم به من چه اصلا؟ وقتی تو نگران کار خودت نیستی چرا من
دنبال کارت باشم؟
اونم تل رو قطع کرد!! دو دقیقه بعد هم
زنگ زد و هر چی از دهنش در اومد بهم گفت!!! که اصلا به تو چه و از این حرفا. منم
قطع کردم. بعد هم اس داد که" تو لیاقت احترام منو نداری، جمعه خودتو هم بکشی
من نمیام، از این به بعد هم می دونم چطوری باهات رفتار کنم"!!!! از یه هفته
پیش کلی برای جمعه بیرون رفتن برنامه ریخته بودیم که با دوستامون اکیپی بریم
بیرون. اون وقت بحث دیروز چه ربطی به جمعه داشت منم نفهمیدم!!
حالا من هنگ کرده بودم که این چه
رفتاریه این داره می کنه.
یکی دو ساعت بعد زنگ زد. خیلی هم حق
به جانب صحبت می کرد. برگشته می گه: تو اعصابم رو خورد کردی. منم قاطی کردم و این
طوری خودمو خالی کردم!! از این به بعد هم هر وقت اعصابم رو خورد کنی توقع شنیدن هر
حرفی رو داشته باش!!! بعد که یه کم کل کل کردیم برگشته می گه: اگه پیشم بودی لهت
می کردم!!!!!!!
منم بهش گفتم اگه یه بار دیگه بهم
توهین کنی باهات تموم می کنم. که گفت: تو اگه اعصابم رو خورد کنی امکان داره بازم
همچین چیزی پیش بیاد!!!
گفتم: باشه پس اگه این طوریه همین
الان باهات تموم می کنم. اول یه کم غدبازی در آورد بعد که دید دارم جدی می گم شروع
کرد به معذرت خواهی.
می گفت: آره اصلا فکر کن الان زن و
شوهر بودیم، به خاطر یه دعوا که طلاق نمی گرفتی!!! کوتاه بیا تا آشتی کنیم!!!!
گفتم: مگه من احمقم که با تو ازدواج
کنم. وقتی الان که دوستیم و می دونی که به راحتی می تونیم رابطه مون رو کات کنیم
با من این طوری رفتار کنی، بعدا که مطمئن باشی یه راحتی نمی تونم کاری بکنم، می
خوای چطوری باهام رفتار کنی؟
دوباره یه کم حرفمون شد که اون تل رو
قطع کرد و من که بهش دوباره زنگیدم باز بهم توهین کرد!!! منم دیگه بهش زنگ و اسمس
نزدم. نیم ساعت بعد هم اس داد " به خاطر همه توهین هایی که بهت کرد حلالم کن.
هنوز باورم نمیشه همچین حرفایی بهت زدم هیچی تو دلم نبود. فشارم افتاده بود. خیلی
عصبانی شدم. دست خودم نبود. کاش یه کمی درکم می کردی من خیلی ضعیفم. من بهترین
خاطرات زندگی م با تو بوده چطوری می تونم فراموشت کنم. دارم دیوونه می شم."
دوسه تا اسمس بازی کردیم و من بهش
گفتم دیگه نمی خوامش. بعد هم شروع کرد به زنگ زدن که من جواب نمی دادم و اونم هی
یه بار می زنگید یه اسمس میداد.
بالاخره جوابش رو دادم و زنگید
خونمون. دوباره یه عالمه حرفای تکراری که بعد از هر دعوا می زنه. همه ش هم حرف
پشیمونیه. ولی واسه من چه فایده ای داره. اون کلا همینه من مطمئنم که ده بار دیگه
هم دعوامون بشه، چشمش رو می بنده و دهنش رو باز می کنه. منم نمی تونم و نمی خوام
اینو تحمل کنم. ده بار هم تا حالا قول داده که دیگه این رفتار رو تکرار نکنه ولی
هر دفعه....
از صبح هم چند بار اسمس داده و یکی دو
دقیقه هم حرفیدیم. به نظرش خیلی مسخره س که من می خوام ازش جدا شم و همه ش می گه
مگه الکیه؟ مگه میشه ما به همین راحتی از هم جدا شیم؟
به خدا خسته شدم اون فکر می کنه که من
خیلی بهش گیر می دم. منم می گم یا تو می تونی وقتت رو با من تنظیم کنی یا نمی تونی.
اگه نتونستی منم کار داشتم و نشد که با هم بحرفیم چرا تو بهت می خوره؟ اصلا بر
فرضم که بهت بر بخوره باید همچین رفتاری بکنی؟!!!
خیلی حالم بده. هر ثانیه دارم با زور
بغضمو فرو میدم. چیکار کنم که نمی تونم بعضی رفتارهاش رو تحمل کنم؟ من آدمم. حق
دارم که انتظار احترام داشته باشم. حق دارم توقع نداشته باشم که در بدترین
شرایط و دعواها هم همچین توهین هایی بشنوم چه برسه به یه دلخوری به این کوچیکی...
آهان اینم یادم رفت بگم. تو یکی دو
روز قبل از دعوا یه کم با هم از آینده حرف زدیم. از اینکه چطوری زودتر کارامون پیش
میره. منم یه کم از نگرانی ها و ترس هام از آینده گفتم که با حرفاش کاملا توجیه
شدم. بعد حالا تو دعوا برگشته میگه آره تو به خاطر همون ترس ها و نگرانی هات از من
خسته شدی الان هم دنبال بهوونه بودی که با من بهم بزنی!!! یعنی من به این ادم چی
بگم که در مورد من اینطوری فکر می کنه؟
بازم میام می نویسم. ولی اون انقدر
خونسرده که هنوز هم یه سر نیومده به اینجا بزنه....