موخر بر مقدم!

این پستی که مشاهده می فرمایید، یک عدد پست مقدم بر موخر میباشد. (این اصطلاح مربوط به شغلی فعلی اینجانب میباشد) یهنی چی؟ یهنی اول دومی٬بعدا اولی.

من دوس جونو دیروز دو سری دیدم.بعد اینی که الان تعریف می کنم سری دومه و اولی ش به دلایلی در ادامه مطلبه. رمز همون رمز قبلیه. و من بازم شرمنده ی دوستان بدون وب هستم. به خدا هیچ چیز خاصی هم نیست. فقط چون دلم نمی خواد احیانا آشنایی بخونه اجبارا این طوری می نویسمش.

پس اونایی که رمز دارن اول ادامه رو بخونن بعد اینجا رو.

ما یه مدت ماشین نداشتیم. از وقتی هم که دوباره گرفتیم من سوار نشده بودم. حالا از شانسم دیروز که می خواستم ماشین بگیرم، مهمون می خواست برامون بیاد. اینم بگم که با اجازه تون گواهینامه هم تا اطلاع ثانوی ندارم و فقط برگه ای که رسید در خواست گواهینامه س٬ دستمه.

نمی دونم با اون میشه رانندگی کرد یا نه؟ در هر صورت که دیروز تا ساعت ۷ منتظر شدیم بلکه مهمونا تشریف بیارن. وقتی دیدم نخیر٬ اینا نشستن که فوتبال ببینن و بعد تازه راه بیفتن. منم دیگه منتظر نموندم و زدم بیرون.

در اون حد که فکر می کردم رانندگی یادم نرفته بود. آخه در جریان هستین که دست فرمونم کمی تا قسمتی تعطیله. هیچی دیگه با کلی سلام و صلوات رفتیم٬ پیش بسوی مجتمع دوس جون اینا.

دوس جون هم کلی ذوق کرده بود بچه م. ماشین قبلی ما ضبط نداشت. ما هم عقده ای شده بودیم. ولی این یکی خدا رو شکر داره. دوس جون هم دیروز یه سی دی سلکشن آورده بود. جاتون خالی مثل این ندید بدید ها یه ذوقی می کردیم. این بچه هم گیر داده بود که بریم اتوبان، تا دست فرمونت خوب بشه. من سرخوش هم به دوس جون گفته بودم اولین بار که ماشین گرفتم بریم فرحزاد. ولی با این دست فرمون افتضاح٬ دیدم اصلا نمیشه.

خلاصه همین طوری یه کم اتوبان گردی کردیم. به جز یه تصادف سهمگین که از بغل گوش مون گذشت٬ من خییییییییییییلی راننده خوبی بودم. تو اون حادثه هه که پیش نیومد هم اصلا من مقصر نبودم که. تقصیر اون دو تا ماشینی بود که این ور، اون ور من بودن:دی

بعد هم رفتیم اطراف خونه ی دوس جون اینا. تا ساعت حدود ۸.۳۰ با هم بودیم. همون جا هم من دوس جونو گذاشتم و خودم برگشتم سمت خونه.

و به این نتیجه رسیدیم که نه بابا این طوری نمیشه. باید یه فکر به حال این دست فرمون کرد. این چه وضعشه آخه؟


 محض نمونه یه نفر هم رمزم رو یادتون نبود؟؟  در اولین فرصت می ذارم براتون

دو روز ما

من بعد از کلی تاخیر بالاخره تونستم بیام بنویسم. اول جمعه رو تعریف کنم که با این همه برنامه بازم نمی دونستیم کجا بریم. بعد از ظهر هم که حسابی بارون گرفت کلا تصمیم گرفتیم بیخیال بیرون رفتن بشیم.

ولی ساعت 6/7 که دیدیم هوا خوب شده نظرمون عوض شد. من رفتم سمت گیشا دوس جون هم اومد همون جا. یه کمی گشتیم و قدم زدیم. دوس جون هم دل درد و ببخشید حالت تهوع داشت! بعد هم رفتیم پاساژ ذرت خوردیم. من پیشنهاد دادم بریم سفره خونه که از شانس ما گویا تعطیلش کردن. دوباره برگشتیم سمت پاساژ، که بالاخره من یه مانتو گرفتم. البته اصلا اونی که می خواستم نیست. من دلم یه مانتو تک و درست حسابی می خواست که در حدود 50 تومن باشه. ولی اینی که گرفتم تقریبا معمولیه و البته قیمتش هم خیلی خوب بود. ایناهاش دیگه حدود 8.30 بود که اومدیم سوار شیم و برگردیم خونه که جاتون خالی اون رگبار وحشتناکه گرفت. وایییی خیلی فجیع بود، یعنی یخ بستیم. دوس جون هم گیر داده بود، بیا با آژانس بریم سمت خونه شما، من از اون ظرف خودم برمی گردم خونه. من قبول نکردم. دوس جون بهدش خیلی سر این قضیه دعوام کرد.  از شانس ما، یکی دو تا از بچه های مجتمع شون رد شدن و سوارمون کردن. تا برسیم نزدیک خونه ی، خدا رو شکر بارون بند اومد. دوس جون هم که با اونا رودرواسی داشت با من پیاده شد و خودش تهنایی برگشت سمت خونه.

دیروز هم با هم بودیم. که دوس جون گفت بریم اون کافی شاپه که تو امیر*آباده. منم عصر یه کم خوابیدم. ولی خواب موندم. این شد که 7 تازه رسیدم پیش پسمل گوگولی م. که خیلی هم با نمک شده بود. اون کافی شاپ هم تو یه پاساژه. هر دومون دلستر سفارش دادیم. اونجا هم با گوشی م و اینترنت مجانی شون رفتم وبلاگ تا دوس جون خان که طبق معمول تلفن شون یه طرفه شده، آپ ها رو بخونه. بعد هم یه کم مغازه هاش رو دیدیم. البته نصف بیشتر مغازه هاش خالی بودن :)

از اونجا تا سر امیر*آباد با هم اومدیم و من تونستم دوس جون رو راضی کنم که باهام تا خونه نیاد. بچه م هم گوش کرد.

این هم از این دو روز ما.


از دست این بلاگفا. برای من هیچ کوم از وب های بلاگفا باز نمیشه حتی وب خودم. نمی دونم اصلا پستم ثبت شده یا نه

اضافه نوشت: راستی ممنون که اصلا نگفتین عکس مانتوم باز نمیشه.

امروز به کجا می رویم؟

ما امروز دقیقا ۴ تا برنامه برای بیرون رفتن داشتیم که هیچ کدوم هم نشد...

اولی٬ که یکی از دوستای دوس جون می خواست از صبح با چند نفر دیگه برن پیک نیک.

دومی٬ دوستای من که حدود ۱۲/۱۳ نفر بودن و می خواستن با هم برن چیتگر.

سومی٬ یکی از دوستای دوس جون که جمعه ها تور یه روزه دارن٬ تور امروزشون هم از ۵ صبح بود تا ۹ شب. دریاچه نمی دونم چی چی هم می خواستن ببرن.

چهارمی٬ هم یکی دیگه از دوستای دوس جون که با دوستای دانشگاش می خواستن برن کنسولوقون (درست نوشتم)

همه شون هم از ما دعوت کردن که باهاشون بریم سه تای اولی که کنسل شد. حالا شاید عصر این اخری رو بریم. البته اگه اونم نریم خودمون با هم میریم بیرون. حالا دیگه ببینیم قسمت چیه

میام تعریف می کنم بالاخره کجا رفتیم.

خانومه فیلم!

سلام خوبین؟ (لیلا نزنی هاااا) ما هم ای بد نیستیم هر چند الان داریم از اون دوره هایی رو می گذرونیم که تقریبا دعوایی هستیم. مخصوصا دوشنبه که با دوس جون رفتیم سینما. فیلم سلام بر *عشق. یعنی مزخرف به معنای کامل کلمه بعد هم رفتیم تو پارک یه کم نشستیم و حرفمون شد منم کاری که خیلی بدش میاد رو انجام دادم یعنی حلقه ش رو پس دادم خودم می دونم کارم بد بود. دوس جون هم اول هی باهام کل کل کرد که یعنی چی این کارا؟ هی گفت: پس نمی خوایش دیگه؟ اوکی منم نمی خوامش و بعد در یک حرکت متهورانه پرتش کرد تو یه عالمه شمشاد که جلومون بود. یعنی من چشمم در اومد. گفتم وایییییییی بدبخت شدیم مگه دیگه میشه اینو پیداش کرد دیگه؟

خودش هم پاشد رفت اون طرف نشست. منم رفتم تو شمشادها به دنبال حلقه م. 5دقیقه بعد خودش هم اومد و با هم شروع کردیم به گشتن. بعد از یه ربع گشتن خودم پیداش کردم و اومدم. اونم اومد دنبالم و بعد هم بقیه دعوا رو ادامه دادیم.

خلاصه که چه روزی بود. منم از اونجایی که یه کم خلم و دیدم دعوا داره بالا می گیره، طی یهک نقشه ی شیطانی خودم رو زدم به افتادن که مثلا پام پیچ خورد. همین کافی بود تا مهربون بشه و کلی تحویلم بگیره و آشتی بشیم. البته شبش که حرفیدیم اعتراف کردم که فیلم بازی کردم و زمین خوردنم الکی بود. آخه بچه م هی می گفت دستت درد می کنه؟ زانوت زخم شده؟ منم خنده م می گرفت. از اونجایی هم که راستگو هستم گفتم بهش:) بعدش هم کلی خندید از دست دیوونه بازی های من.

احتمالا فردا هم با همیم. حالا میام تعریف می کنم.

راستی وب های پرشین بلاگ برام باز نمیشه؟ برای شما هم؟

برگشتم:) + اضافه نوشت

اومدم که آپم رو کامل کنم و با جزییات همه چی رو تعریف کنم. اول شنبه هفته ی پیش رو بگم که باز با دوس جون می خواستیم بریم سینما ولی مامان اینای من برنامه عید دیدنی رفتن چیده بودن.

به دوس جون گفتم من یه طوری برمی گردم که به سانس 7 سینما برسیم. حالا مگه مامان اینام بلند می شدن؟ بعد هم کلی تو ترافیک موندیم. دوس جون هم راه افتاده بود بهش اسمس دادم که اگه بارون میاد برو خونه. که قبول نکرد و منتظرم موند. ساعت 7.20 رسیدم پیشش. چون دیگه به سانس سینما نمی رسیدیم با هم رفتیم 8 * میلی*متری. یه پیتزا و یه ساندویچ هم گرفتیم که نصف نصف بخوریم. من که خیلی غذاها شو دوس دارم. بعد هم اومدیم سمت خونه.

روزهای بعد هم که همه ش دعوایی بود. تا چهارشنبه شب که دیگه آشتی کردیم.

پنج شنبه هم من با دوستام می خواستم برم سفره خونه، دوس جون هم برنامه داشت. تا ما رسیدیم زنگید که من دلم برات تنگ شده و می خوام بیام یه سر ببینمت. دوس جون یکی از بچه ها هم باهاش بعد از چهارسال کات کرده بود. و حال دوستم وحشتناک بد بود. منم همه ش این میومد تو ذهنم که اگه ما هم تموم کرده بودیم، حال من هم به همین افتضاحی بود. ساعت حدود 7.30 بود که دوس جون رسید. من هم رفتم دنبالش جلوی در و با کلی اصرار آوردمش پایین. تو اون چند دقیقه ای که باهامون بود یکی از دوستام هی دوس جون و منو اذیت می کرد. چون دوس جون خیلی دیرش شده بود زود پا شد که بره و کلا 5 دقیقه با هم بودیم.

راستی دو روز قبل بالاخره تونستم با لیلا (سوشیانت) جان صحبت کنم. آخه هر دفعه به دوس جون می گفتم، می گفت: نه. ولی بعد از آشتی کردنمون از  اونجایی که خیلی عزیز شده بودم راضی ش کردم که اجازه بده به دوست خوبم زنگ بزنم. لیلا هم گفت که احتمالا می خوان یه قرار بذارن و با همه بچه ها برن بیرون. حالا فکر کنم من از الان باید با دوس جون چوونه بزنم تا اجازه بده منم برم:)

و آمااااااا دیروز؛ قرار بود من با چهارتا از دوستام و البته دوس جون تشریف ببریم سیزده به در. ما هم همه مون کلی غذا و بار و بندیل دنبال خودمون راه انداخته بودیم. یکی از بچه ها که ماشین داشت اومد دنبال ما و رفتیم پارک مل ت. دوس جون هم قرار بود خودش بیاد که حدود ساعت یک رسید پیش ما. 

قبل از اینکه دوس جون برسه فکر کنم 6/7 باری جامون رو عوض کردیم تا یه جای نسبتا خوب پیدا کنیم. از بس که همه از شش صبح اومده بودن و جاهای خوب پر بود. تا دوس جون رسید بساط قلیون رو راه انداخت.

ار بس که همه مشغول خوردن بودن ما هم تصمیم گرفتیم نهارمون رو بخوریم. من سالاد الویه و سوسیس سیب زمینی درست کرده بودم. یکی از دوستام کتلت و سالاد و ژله، یکی دیگه هم سالاد ماکارونی.

فقط یادم رفت عکس بگیرم :( جاتون خالی همه ی غذاها هم خوب شده بود. دوس جون هم می خورد و ذوق می کرد. کلی هم از دستپخت خانومش لذت برد. یه عالمه از غذاها هم زیاد اومد.

از اونجایی که خیلی فعال هم بودیم به جز دنبال wc گشتن و بلند شدن برای عکس گرفتن هیچ ورزش و یا کار مفیدی هم انجام ندادیم. مهرنوش می خواست بره پیش دوستمون که با دوس جونش بهم زده. ساعت 2 این طورا رفت. دوس جون هم یه دور دیگه قلیون درست کرد. و یه سری اتفاقاتی رو که سر برنامه ی شب پیش افتاده بود برام تعریف کرد. حسابی ناراحت بود از دست دو تا از دوستاش. که البته به خاطر همون اتفاقا احتمالا رابطه شون دیگه قطع میشه.

عصر همه مون گلاب به روتون wc لازم شده بودیم. اول که بعد از کلی گشتن یک عدد پیدا کردیم ولی انقدر کثیف و شلوغ بود که منصرف شدیم. بعد هم هر چی گشتیم جای دیگه ای رو پیدا نکردیم. این شد که زودتر از اونی که تصمیم داشتیم٬ بار و بندیل  رو جمع کردیم و رهسپار خونه شدیم. در کل روز خیلی خوب و خاطره انگیزی بود.

همون دوستم که ماشین داشت کلی تو زحمت افتاد و همه مون رو رسوند. من و دوس جون هم با هم قرار گذاشنتیم بریم خونه یه کم استراحت کنیم بعد ساعت 7 بریم سینما.

ولی من رسیدم خونه انقدر خسته بودم که اصلا زیر بار نرفتم:دی قرار شد در اولین فرصت بریم سینما. این هم شرح این هفته ی ما البته من از سرکار آپ کردم و بازم خیلی سعی کردم خلاصه بشه. ببخشید دیگه اگه خسته شدین.

اضافه شد:

راستی بچه ها به نظر لیلا صدای من خیلی متفاوت تر از اونی بوده که فکر می کرده. به قول خودش می گفت فکر می کردم لوس و با ناز حرف بزنی حالا شما بگید تو ذهن شما من چه شکلی ام؟ البته من خودم تا حالا خیلی راهنمایی تون کردم ها. ولی دوس دارم ببینم چه تصوری از من تو ذهن تون هست. اگه دوس داشین در مورد دوس جون هم بگین. منظورم قیافه و تیپ و ایناس هاااااا.


آخه باهوشا اگه من الان جواب تک تک تون رو بدم که دیگه بقیه می فهمن چی شکلی ام و بی مزه میشه. وقتی پست جدید گذاشتم همه ی نظرات پست پیش رو جواب می دم مهربوونا

 اینو داشته باشید تا سر فرصت با دست پر بیام


سلام من با کلی خبر اومدم. اولین ومهم ترین ش هم آشتی مونه. که به خاطرش خدا رو صد هزار مرتبه شکر می کنیم. با هم فعلا یه تصمیم هایی گرفتیم که هر دومون تو رفتارمون تجدید نظر کنیم. امیدوارم که بتونیم موفق باشیم. روز ۴شنبه دوس جون رو دیدم. تقریبا یه ساعتی با هم بودیم و از همه چی حرف زدیم و تا حدودی آشتی کردیم. بماند که من چه دل و جراتی داشتم که "اون جای خاص" باهاش قرار گذاشتم.  اگه وقت کردم تو ادامه مطلب برای خودم و خودش می نویسمش که ثبت بشه.

ما یکشنبه ی این هفته هم با هم بودیم که چون بعدش دعواها پیش اومد نشد که اینجا تعریفش کنم.

دیروز هم من با دوستام رفته بودیم سفره خونه که پسر مهربونم با اینکه شبش برنامه داشت٬ به خاطر دیدن من یه کم کارش رو عقب انداخت و ۵ دقیقه اومد و باهامون بود. یکی از دوستام هم دوس جونش بعد از ۴سال باهاش بهم زده بود. چی بگم که چقدرررررررر داغون بود بیچاره...

امروز هم با دوس جونم و ۴تا از دوستای من رفتیم سیزده به در که جاتون خالی خییییییییییلی خوب بود و خوش گذشت.

از اونجایی که همین الان کلی مهمون تو راهن که دارن تشریف شون رو میارن اینجا٬ فعلا اومدم یه پست خلاصه ای بذارم تا فردا که سر فرصت٬ کامل و باجزئیات همه رو تعریف کنم.

بازم یه دنیا ممنون بابت این همه مهربونی تون عزیزای دل. 

تشکر

به حرفای تک تک شما دوستای گلم احترام می ذارم و فکر می کنم. شما درست می گید ما نه می تونیم به خاطر همچین موضوعی از هم جدا بشیم و نه می تونیم همین طوری و به راحتی از کنارش بگذریم. باید یا حل ش کنیم. یا اگر هم می خوایم تصمیم جدی تر و مهم تری بگیریم خیلی منطقی تر رفتار کنیم. دیشب هم قبل از اینکه به وب سر بزنه دو تا اسمس بهم داد که حرفای دلش بود و تمام حرفش هم این بود که نمی تونه و نمی خواد به جدایی فکر کنه. یه فرصت دوباره می خواد. شاید هم امروز ببینمش.

واقعا نمی دونم چطوری باید ازتون تشکر کنم. بی نهایت برام عزیزین. شمایی که من و مشکل انقدر براتون مهم بود که انقدر از وقت عزیزتون رو بذارین و این همه برام از تجربیات سودمند و راهکارهاتون بنویسید. به خدا خیلی ماهید. تک تک تون رو می گم.

علت دعوا

همه چی از یه دلخوری خیلی کوچیک و بی اهمیت شروع شد. و اصلا همین که سر همچین موضوعی اینطور حرفایی شنیدم برام انقدر سنگین بود که باعث شد این تصمیم رو بگیرم.

من دیروز سر کار که بودم براش شماره چند تا آژانس پیدا کردم که برای کیش رفتن زنگ بزنه و اطلاعات بگیره.من بهش گفتم می رم خونه، می زنگم و شماره ها رو بهت می دم. گفت من بیرون کار دارم می رم و برمیگردم. گفتم: اون ساعتی که تو برگردی دیگه آژانس ها تعطیله.

نیم ساعت زودتر اومدم خونه یعنی ساعت سه وقتی بهش زنگیدم گفت من دارم می رم بیرون تا یه ربع بیست دقیقه دیگه برمی گردم که بحرفیم. منم نهارمو خوردم و کارامو کرد. یه ربع به چهار بهش زنگیدم که گفت من میردامادم!!!

ساعت 4.15 هم زنگید که من دارم می رم سمت خونه. منم خسته بودم گفتم اوکی منم می خوام بخوابم. دو ساعت بعدش که بیدار سدم و کارهامو انجام دادم با هم حرف زدیم که من باهاش سرسنگین بودم. بعد هم که گفت: شماره آژانس ها رو بده. گفتم به من چه اصلا؟ وقتی تو نگران کار خودت نیستی چرا من دنبال کارت باشم؟

اونم تل رو قطع کرد!! دو دقیقه بعد هم زنگ زد و هر چی از دهنش در اومد بهم گفت!!! که اصلا به تو چه و از این حرفا. منم قطع کردم. بعد هم اس داد که" تو لیاقت احترام منو نداری، جمعه خودتو هم بکشی من نمیام، از این به بعد هم می دونم چطوری باهات رفتار کنم"!!!! از یه هفته پیش کلی برای جمعه بیرون رفتن برنامه ریخته بودیم که با دوستامون اکیپی بریم بیرون. اون وقت بحث دیروز چه ربطی به جمعه داشت منم نفهمیدم!!

حالا من هنگ کرده بودم که این چه رفتاریه این داره می کنه.

یکی دو ساعت بعد زنگ زد. خیلی هم حق به جانب صحبت می کرد. برگشته می گه: تو اعصابم رو خورد کردی. منم قاطی کردم و این طوری خودمو خالی کردم!! از این به بعد هم هر وقت اعصابم رو خورد کنی توقع شنیدن هر حرفی رو داشته باش!!! بعد که یه کم کل کل کردیم برگشته می گه: اگه پیشم بودی لهت می کردم!!!!!!!

منم بهش گفتم اگه یه بار دیگه بهم توهین کنی باهات تموم می کنم. که گفت: تو اگه اعصابم رو خورد کنی امکان داره بازم همچین چیزی پیش بیاد!!!

گفتم: باشه پس اگه این طوریه همین الان باهات تموم می کنم. اول یه کم غدبازی در آورد بعد که دید دارم جدی می گم شروع کرد به معذرت خواهی.

می گفت: آره اصلا فکر کن الان زن و شوهر بودیم، به خاطر یه دعوا که طلاق نمی گرفتی!!! کوتاه بیا تا آشتی کنیم!!!!

گفتم: مگه من احمقم که با تو ازدواج کنم. وقتی الان که دوستیم و می دونی که به راحتی می تونیم رابطه مون رو کات کنیم با من این طوری رفتار کنی، بعدا که مطمئن باشی یه راحتی نمی تونم کاری بکنم، می خوای چطوری باهام رفتار کنی؟

دوباره یه کم حرفمون شد که اون تل رو قطع کرد و من که بهش دوباره زنگیدم باز بهم توهین کرد!!! منم دیگه بهش زنگ و اسمس نزدم. نیم ساعت بعد هم اس داد " به خاطر همه توهین هایی که بهت کرد حلالم کن. هنوز باورم نمیشه همچین حرفایی بهت زدم هیچی تو دلم نبود. فشارم افتاده بود. خیلی عصبانی شدم. دست خودم نبود. کاش یه کمی درکم می کردی من خیلی ضعیفم. من بهترین خاطرات زندگی م با تو بوده چطوری می تونم فراموشت کنم. دارم دیوونه می شم."

دوسه تا اسمس بازی کردیم و من بهش گفتم دیگه نمی خوامش. بعد هم شروع کرد به زنگ زدن که من جواب نمی دادم و اونم هی یه بار می زنگید یه اسمس میداد.

بالاخره جوابش رو دادم و زنگید خونمون. دوباره یه عالمه حرفای تکراری که بعد از هر دعوا می زنه. همه ش هم حرف پشیمونیه. ولی واسه من چه فایده ای داره. اون کلا همینه من مطمئنم که ده بار دیگه هم دعوامون بشه، چشمش رو می بنده و دهنش رو باز می کنه. منم نمی تونم و نمی خوام اینو تحمل کنم. ده بار هم تا حالا قول داده که دیگه این رفتار رو تکرار نکنه ولی هر دفعه....

از صبح هم چند بار اسمس داده و یکی دو دقیقه هم حرفیدیم. به نظرش خیلی مسخره س که من می خوام ازش جدا شم و همه ش می گه مگه الکیه؟ مگه میشه ما به همین راحتی از هم جدا شیم؟

به خدا خسته شدم اون فکر می کنه که من خیلی بهش گیر می دم. منم می گم یا تو می تونی وقتت رو با من تنظیم کنی یا نمی تونی. اگه نتونستی منم کار داشتم و نشد که با هم بحرفیم چرا تو بهت می خوره؟ اصلا بر فرضم که بهت بر بخوره باید همچین رفتاری بکنی؟!!!

خیلی حالم بده. هر ثانیه دارم با زور بغضمو فرو میدم. چیکار کنم که نمی تونم بعضی رفتارهاش رو تحمل کنم؟ من آدمم. حق دارم که انتظار احترام داشته باشم. حق دارم توقع  نداشته باشم که در بدترین شرایط و دعواها هم همچین توهین هایی بشنوم چه برسه به یه دلخوری به این کوچیکی...

آهان اینم یادم رفت بگم. تو یکی دو روز قبل از دعوا یه کم با هم از آینده حرف زدیم. از اینکه چطوری زودتر کارامون پیش میره. منم یه کم از نگرانی ها و ترس هام از آینده گفتم که با حرفاش کاملا توجیه شدم. بعد حالا تو دعوا برگشته میگه آره تو به خاطر همون ترس ها و نگرانی هات از من خسته شدی الان هم دنبال بهوونه بودی که با من بهم بزنی!!! یعنی من به این ادم چی بگم که در مورد من اینطوری فکر می کنه؟

بازم میام می نویسم. ولی اون انقدر خونسرده که هنوز هم یه سر نیومده به اینجا بزنه....

خداحافظی...

اومدم بهتون بگم همه چی بین من و اون تموم شد... حق دارین باورتون نشه، خودمون هم هنوز باورمون نشده. همه چی از یه دلخوری کوچیک تو بعد از ظهر نهمین روز امسال شروع شد. و به تصمیم من برای جدایی انجامید چون تو همین دلخوری حرفایی ازش شنیدم که...

بگذریم شاید قسمت ما هم این بود که بعد از سه سال و نیم به جدایی برسیم... سه سال و نیمی که به جرعت می تونم بگم که تک تک روزها و ساعت ها و لحظاتش برامون پر از خاطره بود... الان که دارم اینا رو می نویسم اشکم در اومده و هر لحظه توهم صدای زنگ مخصوصش تو گوشم می پیچه...

شاید هم بالاخره دعای خیلی ها که چشم دیدن با هم بودن ما رو نداشتن گرفت و الان با خوندن این پست من کلی ذوق می کنن....

نمی دونم چی باید بگم. می دونم هر دومون روزهای خیلی خیلی سختی پیش رو داریم. شاید بیشتر از سه سال و نیم هم طول بکشه تا یاد و خاطره مون تو ذهن اون یکی کم رنگ بشه.

با توام شاهین؛ هنوز و همیشه دوستت دارم و هیچ وقت نمی خوام و نمی تونم فراموشت کنم. بدی هامو ببخش. همیشه برات دعا می کنم. سلامتی و خوشحالی و موفقیتت از بزرگترین آرزوهامه...

اینجا رو هم همیشه به عنوان بزرگترین یادگاری از احساسامون نگه می دارم. تا با مرور روزاها و خاطراتمون زندگی کنم. توام اگه حرفی داشتی همین جا برام بنویس...

خودم هم هر وقت دلم گرفت، مطمئنا هیچ جا رو ندارم، به جز اینجا، اینجایی که یه روز خونه ی عشقمون بود...


اومدم بگم کاشکی به قول شما دروغ سیزده بود ولی متاسفانه این طور نیست. الان سرکارم و نمی تونم راحت بنویسم. ولی با خوندن هر نظری اشکم درمیاد.عصر از خونه آپ می کنم و تمام دیروز رو تعریف می کنم تا ببینید که من حق داشتم که بخوام همچین تصمیمی بگیرم. اون حتی انقدر براش مهم نبوده که وقتی من دیشب بهش اس دادم که آخرین آپ وبلاگ رو نوشتم و اگه دوس داشتی برو بخون. به خودش زحمت نداده که بیاد ببینه من چی نوشتم. همه ی اینایی هم که بگه شرایط خونمون طوریه که من راحت نمی تونم بشینم پای کامیوتر بهانه س. چون کسی که واقعا بخواد کاری رو بکنه به هر دری می زنه. پس نخواسته که بیاد و بخونه.

عصر ادامه این آپ رو کامل می کنم.

و باز هم کار...

سلام خوبین؟ سال نوتون مبارک دوستای خوبم. یعنی نمی تونین تصور کنین چقدر زور داره که آدم بعد از یه هفته خوردن و خوابیدن ساعت 7 صبح بیدار شه و تشریفش رو بیاره سرکار.

 خداکنه تا آخر هفته اصلا ارباب رجوع نداشته باشیم.

بگذریم... تو این یه هفته اکثر روزا دوس جون رو دیدم. که چند روزش رو خودش تعریف کرده. پنجشنبه هم من رفتم خونه ی دوستم یلدا، و دوس جون بعد از کلی اصرار اومد. برگشتنی چند دقیقه دیدمش. قربون اون دل کوچیکش برم که انقدر زود تنگ میشه.

دیروز هم قرار بود باز با هم بریم سینما. که از شانس من داداشی م زنگید و ما رو دعوت کرد خونه شون. منم بعد از اینکه کلی منت دوس جونو کشیدم تا ناراحت نباشه که برنامه مون بهم خورده، راضی ش کردم با هم بریم کافی شاپ.

رفتیم همون پاساژ که سه تا کافی شاپ داره. تصمیم هم داشتیم بریم اونجایی که قبلا مشتری ش بودیم. ولی بعدش چقدر پشیمون شدیم چون دوس جون نهار نخورده بود، و چیپس و پنیر سفارش دادیم و  آبمیوه. بعد دقیقا قیمتش از یه نهار درست حسابی که با هم می رفتیم ۸*میلی متری می خوردیم بیشتر شد. (آخه من غذاهای این رستوران رو خیلی دوس دارم٬ فکر کنم چند جا هم شعبه داره) چیپس و پنیرش هم خیلی کوچولو و مختصر بود. با دوس جون به این نتیجه رسیدیم که دیگه این کافی شاپ نیایم.

تا ساعت ۵.۳۰ با دوس جون اونجا بودیم و کلی با هم حرف زدیم.

بعد هم که رفتیم خونه داداشی م٬ همه ش دوس جون بهم اسمس های عشقولی می داد و کلی دوسم داشت. منم با دیدن داداشی م و خانمش و کارهاشون همه ش دلم می خواست ما هم زودتر مستقل شیم و خودمون خانم و آقای یه خونه باشیم. خدای خوبم خودت برامون شرایطش رو محیا کن.

دوس جون احتمال داره بعد از تعطیلات یکی دو روز بره کیش تا شرایط کار اونجا رو بررسی کنه و ببینه به صلاحش هست که بره یا نه؟ براش دعا کنین که هر چی به صلاحمونه اتفاق بیفته.

این هفته هم می خوایم خودمونو خفه کنیم با بیرون رفتن که اگه برنامه ی دوس جون برای رفتن جور شد٬ دلمون نسوزه که از با هم بودنمون استفاده نکردیم.

بازم سال نو رو به تک تک شما دوستای گلم تبریک می گم و براتون بهترین ها رو آرزو می کنم.

راستی امروز سومین سالگرد تاسیس این وبلاگه. سه سالگی وبلاگمون مبارک امیدوارم اینجا همیشه پابرجا و پر از خاطرات خوبمون و روزهای شیرین مون باشه

چهارمین عید باهم بودنمون

سلام خدمت همه دوستای وبلاگیه گلمون وبخصوص عزیز دلم.  سال نو رو هم به همتون تبریک میگم و از خدا میخوام تو این سال جدید به هممون کمک کنه که مشکلاتمون حل بشه و سال خوبیرو در پیش رو داشته باشیم  خوب این چند روز رو بگم که با عزیز دلم بودم . ما هنوزم  سر این مانتو خریدن کلی مکافات داریم. شنبه صبح ساعت ۱۲ اینطورا ۷ تیر قرار گذاشتیم که بریم مانتو بخریم که بعد از کلی گشتن و وسواسی شدن عزیز دلم از یه مانتو خوشش اومد که من نپسندیدمش و اون هم ناراحت شد و منم بهش گفتم تو این همه رو دیدی نپسندیدی آخر سر که من اینو نپسندیدم تو گیر دادی بخریش.  منم بهش گفتم ایرادی نداره خوب بود برو بخرش که لج بازی کردو نخرید و برگشتیم سمت خونه . من قرار بود که براش چند تا سی دی ببرم که هی یادم میرفت . بعد از ظهرش اون رفته بود  با دوستش یه کمی خرید کنه که من بهش زنگیدم گفتم نرو خونه که سی دی هارم برات بیارم . بماند که چقدر الاف شدم برای ماشین گرفتن که آخر سر رفتم دیدمش و کلا ۱۵ دقیقه باهم بودیم که اونم دیرش شده بود زود رفت خونه منم ترسیدم سال تحویل بیرون بمونم سریع رفتم خونه. دیروز هم حوصلمون سر رفته بود گفتیم کجابریم گفتیم بریم سمت آریاشهر مانتو فروشیهای اونجاروهم ببینیم که رفتیمو از هیچ کدومشون خوشش نیومد و آخر سر گفت من میرم همون مانتورو میگیرم از ۷تیر . آخرسر رفتیم یه عالمه خوراکی خریدیمو رفتیم  سمت پاتوق قدیمیمون و از اونجا هم رفتیم خونه . امروزم رفتیم سینما فیلم تسویه حساب که عزیز دلم بدش نیومد و بعدش اومدیم خونه. اینم از این چند روز که باهم بودیم که خدا روشکر خوب بود . در آخر هم چهارمین عید باهم بودنمون رو به عزیز دلم تبریک میگم و از خدا میخوام پنجمین عید باهم بودنمون رابطمون رسمی بشه و تا آخر عمرمون سر سفره سال تحویل در کنار هم و با عشق به هم سالمون رو شروع کنیم عید همتون مبارک و ایشالا همتون به آرزوهاتون برسید. خیلی دوست دارم عزیزم