خانومه با سه تا دندون عقل



اینجانب الان یک عدد خانومه با سه تا دندون عقل می باشم که ایشالا تا دو هفته ی دیگه میشم یه خانومه با دو عدد دندون عقل.

ولی عجبببببببببب ترسناک بودها. تازه شم آخای دکتر بهم گفت که ۵ درصد احتمال داره که یه قسمت از لبت کلا بی حس بمونه چون ریشه ی دندون تو عصب فکه. ازم امضا گرفت که برای عمل رضایت دارم 

دیشب که خیلی عذاب ناک گذشت. هنوز هم مقداری از چونه و لبم پایین م بی حسه که نمی دونم طبیعیه٬ یا اون ۵ درصد ِ کار خودش رو کرده؟ البته بی حس کامل نیست هاااا. حالا برای خانومه ی دوس جون دعا کنین که خدا بی لبش نکنه


هنوز اون یه ذره از صورتم یه کم بی حسه ولی از دیروز بهتره

عکس های تولد رو دوباره آپلود کردم. ببینید باز میشه؟

فردا دوس جون جان رو می بینم

یه روز مفرح و یه خانوم دست و پا چلفتی

دیروز هم برای من و دوس جون تبدیل شد به یه روز خیلی قشنگ و پر از خاطره. ممنونم عزیز دلم به خاطر تک تک لحظات قشنگی که برام درست می کنی.

با اینکه یکی از دوستای گل ِ اینجا بهم توصیه کرده بود فیلم دموکراسی... رو نرم٬ با نقدهایی که ازش خونده بودم دلم می خواست ببینمش. دوس جون هم با اینکه ترجیح می داد به جای سینما بریم یه کم دور بزنیم٬ ولی به خاطر دل خانومش قبول کرد بریم سینما.

با دوس جون جلوی سینما قرار داشتیم. چون دیر از خواب بیدار شده بودم و صبحونه هم دیر خورده بودم٬ موقع نهار گرسنه نبودم (این اتفاق سالی یه بار می افته چون معمولا سحرخیزم٬ حتی روزای تعطیل) دوس جون هم سرکارش یه چیز کوچیک خورده بود. تصمیم گرفتم سر راهم برم و از رستورانی که هم من و هم دوس جون غذاهاشو دوس داریم٬همبرگر بگیرم تا با دوس جون دلی از عزا در بیاریم.

حالا نکته ی جالبش چی بود؟ اینکه وسط های کوچه ای بودم که رستوران نزدیکشه. می بینم دوس جون جان با یه لبخند پت و پهن سر کوچه وایساده در حالی که اصلا اونجا مسیر دوس جون نبود. هیچی دیگه آقا فقط می خواست برنامه سورپرایز منو خراب کنه اتفاقی هوس کرده بود اونجا از تاکسی پیاده شه از مغازه آب بگیره از اون روزهایی هم بود که حسابی نفس و جیگر و خوردنی شده بود.

بهش گفتم چه نقشه ای داشتم. گفت پس بریم پیش بسوی همبرگر. هر کاری هم کردم که بذاره من حساب کنم نذاشت. هی می گفتم: نه نمی خوام این برنامه ی من بود٬ دوس دارم خودم بخرم که نذاشت

ساندویچ ها رو که گرفتیم چون دیگه داشت دیر میشد رفتیم سمت سینما که همونجا هم تناول کنیم

به نظر من فیلمش جالب بود شوخی با مرگ و مردن و اون دنیا از همه با نمک ترش هم اونجایی بود که فر*خ*نژ*اد ادای ا*ن رو در میاورد

دوس جون هم خیلی از فیلم خوشش اومد. بعد از سینما طبق معمول همیشه رفتیم پارکی که نزدیک سینماس یه کم نشستیم به حرف زدن٬ از هر دری سخنی. چقدر وقتایی که با دوس جون عشقولی هستیم و این طوری صمیمانه حرف می زنیم رو دوس دارم

برگشتنی تو یه کوچه یه کم خاک و خل بود. دوس جون هم به گرد و خاک حساسیت شدید داره٬ گفت تند تند برو تا عطسه های من شروع نشه. منم تا اومدم یه کم خیر سرم تند راه برم پام پیچ خورد. دوس جون هم عذاب وجدان گرفته بود که تقصیر منه. همون جا هم یه کم مصالح و این چیزا ریخته بود. دقیقا همون لحظه ای که دوس جون گفت مواظب باش پات گیر نکنه٬ پای من گیر کرد به اون چیزا اینجا بود که دوس جون نمی دونست عصبانی بشه یا بخنده از دست این خانوم دست و پا چلفتی ش. دیگه بعدش نمی دونین چه همت مضاعفی داشتم که مواظب باشم شصت پام نره تو چشمم

ولی به جاش روز شاد و مفرحی بود و اینجانب حسابی اسباب تفریح دوس جون رو محیا کردم.

عزیزای دل برای دوس جون خیلی دعا کنید. هم برای مشکلات کاری ش هم برای یه سری مشکلات دیگه ش که گفتنی نیست. این مشکلات داره خیلی ناامیدش می کنه... و فقط و فقط خدا می تونه ظرف یه چشم بهم زدن همه چی رو براش درست کنه.

پ.ن: نمی دونم چرا عکسای پست پیش دیگه باز نمیشه. تا دیروز درست بودهاااااا


واییییییی امروز یعنی یکشنبه بالاخره می رم برای جراحی اولین دندون خدایا درد و خون ریزی رو از ما دور بفرماااا

تولد دوس جون به روایت تصویر



این ساک ادکلن دوس جونه!

این ساک و ادکلن در کنار هم. این دو تا عکس رو تو خونه گرفتم.

اینم کیک تولدش که البته لازم نیست بگم که کیک بی بی ِ

اینم شام تولد دوس جون در کافی شاپ ۵ستاره

دوباره شام٬ بانضمام دستای دوس جون که آماده ی بلعیدن بود اونم در حالی که اصلا میل نداشت!

ادکلن دوس جون پس از باز شدن

چایی با کیک بعد از شام

شمع ها رو علامت سوال گرفتم که کسی نفهمه دوس جون ۲۴ ساله شد

کیک بعد از بریده شدن توسط دوس جون البته دقت دارین که تیکه بزرگه مالِ من ِ  و خب  تیکه کوچیکه هم سهم ِ دوس جون!

همون طور که گفتم دوس جون نتونست مرخصی بگیره.منم با سواستفاده از موقعیتم تصمیم گرفتم که شام بریم بیرون. البته تو این ۴ سال اولین بار بود.

خلاصه من بدون اینکه به گل پسر بگم رفتم که یه کیک خوچمزه براش بخرم و با دست پر برم پیشش. الکی هم بهش گفتم می خوام برم برای خونه خرید کنم

دوس جون هم حدود ۸.۳۰ رفت سمت خونه تا حاضر شه و بیاد. منم با خوش شانسی زیاد موفق شدم یک عدد کیک نسبتا کوچیک بی بی بخرم (چون معمولا خیلی کوچیک نداره) و برم پیش بسوی دوس جون. البته با یه کم تاخیر رسیدم و تو راه که بودم کمی تا قسمتی غرغر هم شنیدم.

ولی لحظه ای که منو کیک به دست دید٬ حسابی نیشش باز شد. الهی بچه م٬ با یه ذوقی می گفت: تو چقد خوبی!

اول یه کم کل کل کردیم که یه وقت یادمون نره از این کارا هم بلدیم. ولی بعدش عشقولی شدیم. برای شام همبرگر سفارش دادیم. که من خوشم اومد ولی دوس جون خیلی خوشش نیومد. بعد هم از آقاهه خواستیم برامون بشقاب و چاقو بیاره.

دقیقا همون لحظه ای که من شمع ها رو روشن کردم٬ دوستش زنگ زد که بهش تبریک بگه. همین باعث شد کیک مون شمعی بشه. دوس جون هم در حین صحبت تندی شمع شو فوت کرد.

بعد که تلفنش تموم شد دوباره براش شمع ها رو روشن کردم. دوس جون هم اول آرزو کرد و بعد فوت کرد. به اصرار من یه برش از کیک رو هم به آقاهه دادیم که کلی ذوق کرد. عطرش رو هم که البته از قبل دیده بود٬ بهش دادم. خیلی بوشو داس دارم. خدا کنه خودش هم همین قدر خوشش اومده باشه.

دیگه ساعت ۱۰.۲۰ بود که بلند شدیم. دوس جون هم با من تا نزدیک خونه مون اومد.

بازم تولدت مبارک جناب نفس خان. ایشالا تولد ۱۲۴ سالگی ت عزیز دلم البته در کنار من و بچه ها و نوه ها و نتیجه هامون.

راستی تو شب آرزوها وقتی دارید آرزوهای خوب خوب می کنید به یاد منو دوس جون هم باشین. هر چند مطمئنم لازم به گفتن دوباره نیست چون شما دوستای گلم٬ ماه تر از اونی هستین که ما رو فراموش کنین. انشاالله خدا آرزوهای قشنگ تک تک مون رو برآورده کنه

تولد جناب آقای نفس خان


۲۴ سال پیش ساعت ۴ صبح یه گل پسری به دنیا اومد که خودش هم نمی دونست ۲۰ سالش بعدش می خواد تمام زندگی یه نفر بشه. بیست و چهارمین بهار زندگی ت مبارک همراه و همنفس همیشگی م. بینهایت دوستت دارم عزیزدلم. خوشحالم که چهارمین سالیه که تولدت رو در کنارهم جشن می گیریم. ایشالا به زودی زود تولدت رو زیر سقف خودمون جشن بگیریم مرد مهربون و بی نظیرم. لحظه لحظه ی زندگی ت پر از سلامتی و شادی و عشق

 کادوی روز زن رو هم دوس جون جان بصورت نقدی و با یک عدد تراول پنجاهی حساب کردن درسته که ما واقعا توقع نداشتیم اما دروغ چرا؟ کلی ذوق مرگ شدیم

دوس جونم متاسفانه برنامه ش ردیف نشد که امروز رو مرخصی بگیره ولی از سر کارش که بیاد حتما با هم می ریم بیرون. به زودی این آپ تکمیل میشه البته به همراه عکس

دل تنگی



با عرض سلام خدمت همه. دلم لک زده بود بیام یه سر وبلاگمون  انقدر خسته و داغونم که حد نداره . عزیز دلم منو ببخش که دیر دیر میام اینجا سر میزنم . همون طور که در جریان هستید عزیز دلم خانوم گلم رفته مشهد با مامان باباش زیارت کنه . با هم دیگه ام در تماسیم و به خوبی از هم خبر داریم . دیروزم میگفت رفتم حرم برای دوتاییمون کلی دعا کردم  خیلی دلم برات تنگ شده عزیز دلم در حدی که ببینمت قورتت میدم  راستی در مورد کادوهامم بگم که فقط شرمنده ام همین   یعنی سنگ تموم گذاشته قربونش برم من واقعا ممنونم خانومه گلم همه زندگیه من خیلی زیاد دوست دارم  ایشالاه به بهترین نحو ممکن جبران میکنم عزیز دلم. خانومم احتمالا فردا بر میگرده و اگه بشه میرم میبینمش . منو ببخش عزیز دلم که انقدر کم نوشتم خیلی بیشتر از اینا حرف داشتم که بزنم اما خیلی خسته ام  ایشالاه در اولین فرصت میام یه آپ درست حسابی میکنم . خیلی زیاد دوست دارم خانومم ایشالاه به زودیه زود کارام درست میشه و سریه بعد دوتایی باهم میریم مشهد زیارت  دیوانه وار دوست دارم عشقه من بابت همه چیز هم بینهایت ازت ممنونم
خانومه می نویسه:

سلام دوستای گلم خوبین؟ من دیروز برگشتم (یعنی عصر دوشنبه) جاتون خالی خیلی سفر خوبی بود٬ مخصوصا که شهره جان رو هم بالاخره دیدم:) بیاد تک تک تون هم بودم. دیروز هم دوس جون رو دیدم.

چون سه روز سرکارنبودم رئیس جان کل کارهای این سه روز رو برای من جمع کرده. الان حسابی سرم شلوغه. علاوه بر اون به تعداد موهای سرم آپ نخونده دارم. احتمالا فردا شب یه آپ گنده و اساسی می ذارم. مناسبتش رو هم که می دونید؟

کادوهای نفس خان

امروز عصر داریم تشریف می بریم مراسم کادو خرون برای گل پسرم. دعا کنید با امنیت و موفقیت برگزار شه

به زودی بقیه پست رو می نویسم.


بالاخره کادوهای دوس جونم رو خریدیم. یعنی حسابی خیالم راحت شد. آخه همه ش نگران بودم که نکنه نتونیم بخریم. منم که از فردا تا دوشنبه شب نیستم. تولد دوس جون هم چهارشنبه ی دیگه س اون وقت بچه م بدون کادو می موند.

دوس جون جان یک عدد پیرهن مردونه گوگولی انتخاب کرد، که رنگش به سلیقه ی من شد طوسی شکلاتی و یک عدد هم شلوار مردونه نوک مدادی که الان هر چی فکر می کنم اسم طرحش یادم نمیاد. ولی چهارخونه خیلی ریز بود.

با اینکه دوس جونم لاغر و قد بلنده و تقریبا لباس پیدا کردن براش سخته، لباس هایی که براش خریدیم خیلی عالی بود تو تنش. راستی تو خیابون هم اصلا از اون " گ ش تا" نبود. یعنی خدا رو شکر چشم من هنوز به جمال شون روشن نشده. ایشالا هیچ وقت هم روشن نشه.

بعد هم با دوس جون ذوق زده م (به خاطر کادوهاش) اومدیم پارکی که پشت خونه ی ماست. بادوم زمینی و مغز تخمه خوردیم. بماند که دوس جون برای خودش بادوم زمینی گرفته بود بعد خیلی جالب انداختش تو سطل آشغال و نصف مغز تخمه ی منو خورد. ساعت یه ربع به نه بود که دیگه رفیتم سمت خونه. چون برای من نگه داشتن کادو یه کم سخت بود، قرار شد دوس جون اونا رو ببره خونه. فقط ادکلنش موند که اونم همون چهارشنبه بهش میدم.

این طوری که دوس جون تعریف کرد، مامانش اینا حسابی از پیرهن و شلوارش خوششون اومده. اینم از کادوهای امسال دوس جونم. دوس جون مهربونم مبارکت باشه، اصلا قابل تو نداشت، امیدوارم که واقعا خوشت اومده باشه. ایشالا خرید عروسی مون عزیز دلم.

پ.ن: ما فردا راه می افتیم. اگه قابل باشم برای همه تون دعا می کنم دوستای خوبم. دوشنبه شب هم تهرانم. در اولین فرصت بعد از رسیدنم آپ می کنم.

پ.ن2: چند روزه اسمس هام به خط دوس جون نمیره. نمی دونم چرا اینطوری شده چون هم اسمس های اون به من و هم اسمس هایی که من به بقیه می دم دلیورد میشه.

پ.ن3: واییییییییی این خبر مهم رو یادم رفت تو آپ پیش تعریف کنم. پنجشنبه زنگ زدم به مامان دوس جون و روز مادر رو بهشون تبریک گفتم. مثل همیشه مهربون و دوست داشتنی... حسابی هم منو با حرفاش شرمنده کرد.

پ.ن4: گفتم بزرگ بنویسم یه کم چش و چالتون حال کنه

پ.ن۵: عکس ادکلن و احتمالا کیک دوس جون رو میذارم.

پ.ن۶: یکی از بچه های وبلاگی "مریم جان" حالش خوب نیست برای سلامتی ش خیلی دعا کنید.

دو روز دوست داشتنی با دوس جون



از صدقه سر این تعطیلات! دو روز با دوس جونم بودم که خیلی عالی بودن خدا رو شکر. جمعه من نتونستم ماشین بگیرم. دوس جون هم شاگرد داشت. قرار شد بریم سر گیشا و همون کافی شاپی که هفته ی پیش رفتیم. راستی اسمش 5 ستاره اس. حدود ساعت 6 رسیدیم اونجا. الهی من قربون این گل پسرم برم که چقد خوش تیپ شده بود.

اول یه لیموناد و پیتزای مخصوص سفارش دادیم. به همون دلیل تکراری نهار نخوردن دوس جون:) بعد از نوش جان کردن اونا هم به اصرار من دلستر و سیب زمینی گرفتیم. حسابی هم با دوس جون عشقولی بودیم. دوس جون دلش می خواست بریم پاساژ ولی چون ماشین نداشتیم و خیابون هم حسابی خلوت بود، منم یه کمی از اون "گشته" می ترسم قبول نکردم.

همه ش دلم می خواست دوس جون رو گاز گازی کنم. روابطمون خدا رو صد هزار مرتبه شکر خیلی عالی شده. تا حدود  7.30 اونجا بودیم. بعد هم هر چی دوس جون اصرار کرد که با من تا نزدیک خونه مون بیاد، قبول نکردم. بعد هم که رسیدم خونه. مامان و بابام بیرون بودن. که وقتی رسیدن تعریف کردن یه موتوری تو خیابون گردبند مامانی بیچاره م رو زده!! که حسابی حالم گرفته شد. ولی خدا رو شکر که خودش چیزی ش نشده بود فقط حسابی ترسیده بود.

دیروز هم دوس جونم تا ساعت 2 رفت سر کار. برای عصرش یه برنامه توپ داشتیم که متاسفانه بهم خورد. و حال دوس جون رو خیلی گرفت. منم مثل یه دختر خوب بدون هیچ غرغری، دوس جون رو دلداری دادم. چون از صبح هی براش اتفاقات اینطوری می افتاد، دلم نیومد که بخواد از دست منم ناراحت بشه. حدود ساعت 6 ماشین گرفتم و رفتم دنبالش. دوس جون برام دو تا سی دی سلکشن جدید آورده بود. با هم رفتیم سمت پاساژ. بماند که سر قفل فرمون بستن باز چه داستانی داشتیم:) آخه سوئیچ گیر کرده بود و از تو قفل فرمون در نمیومد! :) بعد هم که پیش بسوی مغازه ای که تاپش چشم خانومه رو گرفته بود. ولی چشمتون روز بد نبینه، تاپه رو تموم کرده بود. آییییییییی دلم سوخت. دوس جون هی غصه می خورد که حالا چیکار کنیم. از فروشنده پرسیدیم که دیگه نمیارید؟ که گفت نه! :( حالا دوس جون هی گیر داده بود که من می رم بهش می گم دو برابرش رو می دم، برامون بیاره!! که من نذاشتم. دوس جون می گفت: چون تقصیر من بوده٬ به جاش جریمه م کن و هر چی دلت می خواد بگو. ولی من واقعا هیچی ندیدم که خوشم بیاد. به جاش قرار شد دوس جون در اولین فرصت جبران کنه

بقیه پاساژ رو گشتیم. اولش من یه کمی لوس و بد عنق شدم. ولی باز دلم نیومد روزمون رو خراب کنم. و بازم خدا رو شکر عشقولی بودیم.

یه کم هم با ماشین دور دور الکی کردیم. دوس جون دلش می خواست یه جا وایسیم و یه کم صحبت کنیم که من به خاطر همون "ترسه" قبول نکردم. بعد هم رفتیم تو مجتمع شون و یه کم اونجا بودیم. دیگه حدود هشت بود که از هم جدا شدیم.

اینم از این دو روز ِ خدا رو شکر عشقولی ما. احتمالا تو این هفته بازم دوس جون رو می بینم. چون جمعه من نیستم. احتمالا هم می ریم به دنبال نصفه ی دیگه ی کادوی دوس جون. خدا کنه بتونیم یه چیز خوشمل براش پیدا کنم.

پ.ن: اگه آپم غلط تایپی نگارشی داره ببخشید. در اولین فرصت ویرایشش می کنم.

آپی به بلندی شب یلدا!



از اینا بگذریم. از صبح هر وبلاگی رو باز کردم در مورد روز زن نوشته شده بود. منم این روز رو به همه خانومای گل تبریک می گم. ما که فعلا تبریکات رو از دوس جون شنیدیم. کادومون رو هم که انتخاب کردیم خُ چیکار کنم؟ اون روزی که برای دوستم از پاساژ تاپ خریدم٬ یه لباس خوشمل هم بود که چشم خودم رو گرفت٬ به دوس جون جان سفارش دادم برام بگیره. ولی بچه م از صبح تا شب سره کاره و وقت نداشت بره. حالا فردا که با هم هستیم٬ کادوی اینجانب خریداری و تقدیم میشود دلم هم براش یه ذررررره شده

لیلا جان منو به بازی "۴۰ چیزی که بدم میاد" دعوت کردن. ما هم با تشکر بازی می کنیم

۱. خب البته همه تون می دونین که شخص ""     ۲. خسیس بازی ها و دروغ های "" ۳. (نمیشه تا شماره ده مربوط به "" باشه؟!) وقتایی که دوس جون عصبانی میشه.           ۴.بعضی از دوست های دوس جون      ۵.باقلی پلو    ۶. گ ش**ت ا*رش*ا  د و کلا اینکه انقدر محدودمون می کنن  ۷.آدم دوروغگو وخیانتکار    ۸. آب شنگولی   ۹.آدم حسود   ۱۰.تنهایی بیرون غذا خوردن.    ۱۱. فیلم های آبکی و جنگی و رزمی       ۱۲. وقتایی که تلفنی زیاد میحرفم٬ مامان شاکی میشه و جلوی همون دوست که پشت خطه دهوام می کنه( اون دوست معمولا٬ دوس جونه)   ۱۳. کسایی که سیزده ِ عزیز من٬ و روز تولدم رو نحس می دونن    ۱۴.سیا * ست    ۱۵. نگه داشتن حیوون تو خونه (متاسفانه دوس جون خیلی علاقه داره)     ۱۶. استقلال    ۱۷. بی معرفتی بعضی دوستام.    ۱۸.  تنبلی که البته خودم به طرز وحشتناکی دچارشم       ۱۹. دخترها و خانم هایی که مرد ِ یکی دیگه رو قاپ می زنن       ۲۰.طلای گنده و زرد (طلا دوس دارم ها٬ ولی سفید و ظریف)      ۲۱.کسایی که در ظاهر با آدم خوبن ولی پشت سر آدم حرف میزنن.         ۲۲. بچه مایه دارهایی که خیلی خودشون رو می گیرن.       ۲۳. کسایی که هی پز می دن٬ اونم پز الکی.          ۲۴. عکس بگیرم٬ بعد تو عکس زشت بیفتم      ۲۵. برم ارایشگاه٬ بعد اون چیزی که می خوام نشه.     ۲۶. ایرانسل کوفتی         ۲۷. بخوام برم یه جا٬ به هر کی زنگ بزنم که باهام بیاد٬ کار داشته باشه.       ۲۸. دوری دوس جون     ۲۹. قهر و دعوا با دوس جون٬ مخصوصا سر موضوعات الکی      ۳۰. وبلاگ هایی که زمینه سیاه دارن. (خب بابا چشم درد می گرم تا بخونم)          ۳۱. کیفم رو برداشتم که از سر کار برم خونه٬ مشتری بیاد.      ۳۲.روز بارونی بخوام با دوس جون برم بیرون.      ۳۳. هوای گرم.          ۳۴. دوس جون الکی از دستم برنجه. یعنی منظورم رو اشتباه برداشت کنه و به خاطر سو تفاهم از دستم ناراحت بشه.        ۳۵.کسایی که به حقوقم احترام نذارن و تو کارهام دخالت کنن.         ۳۶.النگو    ۳۷. مریضی مخصوصا گلودرد       ۳۸.بیمارستان         ۳۹.نظرهای تبلیغاتی و غرض ورزانه          ۴۰.وقتایی که دلم می خواد الکی آبغوره بگیرم.

به جز دو مورد اول که در راس مورد نفرت هام هست٬ بقیه شون به ترتیب نیست. خب دیگه من برم. به یکی از دوستام گفتم یه سر بیاد پیشم که حوصله م سر نره اگه نیاد باید به امر مقدس نگاه کردن به در و دیوار مشغول بشم 

دندان نوشت: بالاخره برای ۳۰ خرداد وقت جراحی گرفتم.

خبر نوشت: پنج شنبه ی دیگه عازم مشهدیم. یعنی دلم برای زیارت امام رضا لک زده ها. آخرین بار دقیقا خرداد ۸۷ بود که رفتم. یادش بخیر.

ترسو نوشت: خیلی از این ط*ر ح ن**س*ب*ت می ترسم. خدا بخیر بگذرونه

روز مادر نوشت: "عشق یعنی مادر٬ صبر یعنی یک زن٬ مهر یعنی دختر٬ نور یعنی خواهر٬ هرچه هستی٬ عشق یا صبر٬ مهر یا نور٬ روزت مبارک"

روزتون مبارک دوستای گلم

شروع جمعه های دوست داشتنی



شرمنده که منتظر موندین. آخه این داداشی و خانومش مثل بارون بهارن. اصلا خبر نمی کنه کی میان. وقتی هم اونا هستن من از کامپیوتر که تو اتاق اوشونه٬ محرومم

خب از هر چی بگذریم سخن دوس جون خوش تر است که این چند وقت به طرز غریبی جیگر و دوست داشتنی شده. که به نظرم از مواحب (درست نوشتم؟) سره کار رفتنه. که باعث شده هم کمتر تلفنی صحبت کنیم و بیرون رفتن هامون هم دوباره موکول شه به جمعه های دوست داشتنی. این بچه هم که دلش کوچولو موچولو. هی دلتنگ خانومش میشه و هی عشقولانه بازی در میاره.

جمعه هم با هم بودیم. دوس جونم حالش خوب نبود و حسابی خسته بود. چون جمعه هم تا ساعت ۲ رفت سرکار. وقتی رسید خونه٬ گرفت خوابید. حالا مگه میشد بیدارش کرد؟

منم که دیدم این طوریه٬ خودم ماشین گرفتم. (البته بامقادیر متنابهی جنگیدن با خانواده٬ چون با اینکه همین یه روز در هفته ماشین به من می رسه٬ بعد دقیقا برای همون یه روز هم کلی برنامه می ذارن واسه خودشون) و رفتم سمت پاساژ. می خواستم برای تولد دوستم کادو بخرم. هفته ی پیش با دوس جون یه تاپ دیدیم. ولی من مردد بودم که بخرمش. که دیگه جمعه تصمیم کبری م رو گرفتم و قورباغه رو قورت دادم و خردیمش. آخه کادو خریدن برای دخترها به نظرم خیلی خیلی سخته از همون جا هم یک عدد ادکلن دانهیل قهوه ای خوچبو برای دوس جونم خریدم. تا روز تولدش تقدیمش کنم.

بعد هم زنگیدم به دوس جون که بیدار شده بود. قرار شد حاضر بشه و من برم دنبالش. عطرش رو گذاشته بودم پشت صندلی که نبینه. سر گیشا٬دور برگردونش رو ورود ممنوع رفتم خودم تا حالا ندیده بودم کسی دور برگردونو ورود ممنوع بره٬ نیست دست فرمونم خییییییییلی خوبه! ماشالا اعتماد به نفسم هم بالاس. چشای دوس جون گرد شده بود. البته کلی هم دعوام کرد که دیگه نبینم از این کارا بکنی ها. منم که مظلوووووووووووم٬ گفتم: چشم. رفتیم کافی شاپی که سر گیشاس. (پستو نه٬ یکی دیگه تو خیابون پشتی گیشا). دوس جون میلک شیک پرتقال سفارش داد و من سیب زمینی. فکر کنم دوس جون آخر شبیه میلک شیک شه  

مهم تر از همه اتفاقی که فکر کنم در هر قرن یک بار رخ بده٬ دوس جون جمعه دوبار نهار خورده بود!!! یه بار سرکارش٬ یه بار هم خونه.آیییییییییییی از این آقایی که دوس جون پیشش کار می کنه خوشم میاد٬ هیچ روزی نمیذاره دوس جون اونجا ساندویچ بخوره٬ و هر روز مجبورش می کنه که پلو بگیره. بعد خودش گویا ورزشکاره٬ کلی از این پودرهای پروتئین برای دوس جون گذاشته و هر روز بهش می ده که بخوره. البته دوس جون می گفت٬ جوش زده که احتمالا به خاطر همون پودره س. یعنی همه ش دنبال بهوونه س که از زیر خوردنش در بره 

تا ساعت ۸.۳۰ اونجا بودیم. بعد هم من دوس جونو رسوندم. از اونجایی هم که کلا نخود تو دهن من خیس نمی خوره٬ عطر رو بهش نشون دادم و گفتم: ببین چی برات خریدم٬ الان فقط نشونت دادم که دلت آب شه٬ ولی تاروز تولدت نمی دم بهت که. تازه شم این نصف کادوته. یه کادوی دیگه هم برات می خرم تا اون روز. دوس جون هم هی ذوق می کرد. خب لازم نیست بگید خودم می دونم که خیلی لوس تشریف دارم. خلاصه که روز خیلی خوبی بود.

بازم معذرت که منتظر موندین.

پ.ن: راستی هنوز نتونستم برای دندون هام وقت نگرفتم. یعنی فکر کن ۲۴۰ تومن باید برای جراحی بدم!!!

ایستک و ادکلن و دندان!!!



جمعه با دوس جون رفتیم بیرون. خدا رو شکر روز خیلی خوبی بود. من رفتم دنبالش و رفتیم کافی شاپی که تو امیر*آبادپیدا کرده بودیم. بچه م بازم نهار نخورده بود و گشنه ش بود. تو منوی اونجا هم ساندویچ بود. بعد که ما سفارش دادیم آقاهه گفت ما از پیتزا فروشی پایین پاساژ ساندویچ می گیریم که الان تعطیله. ایستک استوایی یا به قول دوس جون استوانه ای! سفارش دادیم با سیب زمینی که خیلی خوچمزه بود. با اینترنت اونجا و گوشی م هم اومدم وبلاگ و یه کم از جار و جنجال های نظرات رو نشون دوس جونم دادم و براش خوندم. در یک حرکت انتحاری هم صورش رو بوسیدم که خیلی مزه داد. دوس جون می دونستی چند وقت بود بوست نکرده بودم؟

صبح همون روز هم دوس جونی رفته بود پاساژی که قبلا کار می کرد. و یه اتفاقاتی افتاده بود که باعث شد دوباره اونجا به دوس جون پیشنهاد کار بدن. اونم هی نظر من رو می پرسید. گفتم: باور کن من نمی دونم چی بگم. خودت هر کاری صلاح می دونی انجام بده.

حدودا یه ساعت اونجا بودیم. دوس دارم کافی شاپشون رو. همه ی آدماش خیلی خوش برخوردن. بعد یه کم تو پاساژ چرخیدیم. از بوی ادکلن دانهیل قهوه ای خیلی خوشم اومده بود. رفتیم تو یه مغازه که دوس جون هم بو کنه و اگه خوشش اومد برای تولدش بگیریم. آقاهه فقط یه دونه ۷۵ میلش رو داشت که می گفت تست نداره ولی به جاش می دم ۳۳ تومن.

با دوس جون رفتیم سمت پاساژ ن*صر. اونجا ۷۵ میلش رو قیمت کردیم که کمتر از ۳۸ تومن نبود. ۵۰ میلش هم ۲۹ تومن بود. دوس جون هم خیلی از بوش خوشش اومد. دقیقا بوی همون اسپیریتی رو میده که قبلا براش می گرفتم. ولی موندگاری ش خیلی بیشتره. به یکی از فروشنده ها گفتم: این رو از روی اسپیریت زدن؟ آقاهه هم گفت: نه خانم اسپیریت رو از رو این زدن یه عطر دیگه هم بود که قیمتش پایین تر بود ولی اونم همین بو رو داشت. دوس جون هم که قانععععع می گفت نه اون یکی گرونه. همینو برام بگیر. ولی من از دانهیله خوشم اومده.

خلاصه که این به احتمال خیلی زیاد یکی از کادوهای دوس جونم خواهد بود. از اونجا هم که داشتیم می رفتیم سمت ماشین دیدیم یکی داره با کلی جیغ و ویغ صدامون می کنه. برگشتیم دیدیم سه تا از دوستای منن که اونام با ماشین بودن. قرار شد صبر کنن تا ما هم بریم ماشین رو برداریم و بیایم پیششون. بعد هم یه کم با هم دور دور کردیم. من دوس جونو گذاشتم خونه. یکی از بچه ها هم اومد تو ماشین من. تا من احیانا از تنهایی نمیرم. اینم از جمعه ی ما که خیلی روز خوبی بود.

از شنبه هم دوس جون دوباره داره می ره اونجا سرکار. امیدوارم موفق باشی تو کارت٬ عزیزدلم و حسابی پیشرفت کنی.

پ.ن: دو عدد جراحی دندان عقل نهفته در پیش رو داریم که از بابتش بسی در وحشت بسر می بریم و سپس مقادیر متنابهی ارتودنسی. خودم می دونم که سنم واسه این قضیه زیاده. ولی خب همیشه دوس داشم دندونهام خیلی مرتب باشن. فقط خدا کنه تا همون یک سال و نیمی که پیش بینی شده کارم تموم شه.

پ.ن۲: این ماشین که ازش صحبت می کنم بنز آخرین مدل نیست ها. یه عدد پراید ناقابله متعلق به خانواده س قابل توجه اونایی که احساس می کنن ما مایه داریم.

پ.ن۳: الان با دوس جون بد صحبت کردم کلی عذاب وجدان دارم. آخه هر دفعه گیر می ده که باید برات شارژ بگیرم٬ منم خیلی این قضیه رو دوس ندارم. دیشب با کلی اصرار برام گرفت و رمزش رو اسمس کرد. بعد هر کاری کردم شارژ نشد. الان زنگ زدم پشتیبانی شون٬ به اندازه نصف پول شارژه صحبت کرده بعد می گه اگه تا ۴۸ ساعت دیگه درست نشد دوباره زنگ بزن!! یعنی انصافا مرده شور ایرانسل رو ببرن. منم به دوس جون گفتم چرا میخری که اینطوری شه. الهیییییی. تقصیره دوس جون چی بود آخه؟ بچه م هیچی هم نگفت. آپ کردم زنگ می زنم و ازش معذرت خواهی می کنم