6 نفر آدم گنده تو 206!

سلام خوبین؟

امروز با دوست جون اینا بیرون بودیم.قرار بود علی بره دنبال یلدا دانشگاه .بعد بهم بپیوندیم. افراد به ابن ترتیب بودند: من و دوس جون.یلدا و علی.حامد و خانومش مولود.جواد و مونا.محسن دوسته جواد با خانومش که بچه های باحالی بودن و اونا با دوس جون اومدن دنباله منحامد و علی هم رفته بودن دنباله یلدا که بعد سر اینکه کجا همو پیدا کنیم یه عالمه حامد اینا اذیت کردن.آخر هم رفتیم مجتمعشون. اونجا منو دوست جون رفتیم تو ماشینه علی اینا.حامد اینا هم رفتن پیشه محسن اینا.

و دوباره برنامه دوره خودمون چرخیدن شروع شد.همه با اوشون فشم رفتن مخالف بودن. زنگ زدن به جواد که داشت می رفت اونوری٬مقصد رو عوض کردن.قرار شد بریم پارادایس که یه جا بود تو ازگل.بعد حامد خنگ بازی در می آورد هی آدرس اشتباهی می داد.

یعنی در حالی که ساعته ۳:۱۵ همدیگرو دیده بودیم تازه ساعته ۶ رسیدیم اونجا.مونا که طبقه معمول از دماغه فیل افتاده بود. محسن و خانومش هم که همش تو بغله هم بود. منو یلدا هم از هم دور نشسته بودیم نمی تونستیم حداقل غیبت کنیم.نیم ساعت نشسته بودیم که جواد و محسن اینا پا شدن که برن.

اونا که رفتن جو یه کم بهتر شد چون مولود خیلی باحال بود.یه کم غیبت کردیم.یلدا می خواست بره دسشویی می گفت من که می دونم برم پشته سرمون غیبت می کنید.بعد یواشکی گوشی ش رو گذاشت که حرفاشون رو ضبط کنه.بعد که برگشتیم بهشون گفت مرده بودن از خنده.مولود می گفت وقتی مونا اینجوریه چرا جواد میارش تو جمع که انقدر خودشو بگیره.

 بچه ها می خواستن شب برن مشروب بخورن که مولود گیر داده بود ما نمی ذاریم یلدا هم به علی می گفت اجازه نداری بری.فقط منو دوس جون سره این قضیه مشکلی نداشتیم٬حالا نمی دونم بالاخره رفتن یا نه.دیگه کم کم پا شدیم. حالا مونده بودیم چه جوری ۶ نفر آدمه گنده جا بشیم تو یه ۲۰۶ .آخر هم مولود و حامد نشستن جلو.منو دوس جون با یلدا هم رفتیم عقب.

تو راه یلدا خوابیده بود .من هم تو بغل دوس جون بودم . یه عالمه هم ترافیک بود. مولود اینا گیشا پیاده شدن. یلدا رفت جلو٬ دوست جون هم با سیره دل بوسم کرد. بعد هم منو گذاشتن.ولی دیر شده بود حسابی. که خدا رو شکر مامان اینا هنوز از بیرون نیومده بودن.این هم از امروز

اسباب کشی



سلام خوبین؟ ما یعنی: منو شاهین که من بهش می گم دوست جون یه وبلاگ داشتیم که خاطراتمون رو من توش می نوشتم. ولی چون آدرسش رو به یکی دو نفر از دوستاش داده بود٬ دیگه نمی تونستیم حرفای خصوصیمون رو اونجا بنویسیم. به همین خاطر اسباب کشی کردیم.

لطفا هر کی بلده به من یاد بده که چه جوری آرشیوم رو از اونجا بیارم اینجا.

خب من هر روزی که با هم هستیم رو میام تعریف می کنم. دیروز هم با هم بودیم. قرار بود من از دانشگاه بیام پیشه یلدا .بعد علی و دوست جون بیان دنبالمون. تمامه لوازم آرایشمو تو دانشگاه جا گذاشتم.زنگ زدم یلدا که زودتر بیاد و برام لوازم آرایش بیاره تا من یه کم آرایش کنم.که از شانسه ما دوست جون اینا هم زود رسیده بودن. سوار شدیم یه کم دور زدیم. که دوست جون طبقه معمول کاره فوری داشت.علی هم ما رو برد مجتمع شون.جلوی در خونه دوست جون اینا نگه داشت .دوست جون خودشو می زد. که الان یکی میاد زشته برو. شیوا اون یکی دوست دختره کوروش رو هم دیدم که فنچ بود ولی به اون بدی که بچه ها می گفتن نبود. ولی خب قابل مقایسه با مهرنوش (که دوسته ما هستو قبلا با کوروش دوست بود) نیست.

بعدش رفتیم سعادت آباد٬ آب هویج بستنی بخوریم.دوست جون گیر داده بود که باید تا آخرشو بخوری من هم وقتی حواسش نبود یه کمشو ریختم تو جوب.که دوست جون فهمید و یه عالمه دعوام کرده به یلدا می گفت : من نمی دونم این حس نداره؟ نه گشنه ش می شه. نه تشنه ش می شه . نه جیش داره. آخه این چرا اینجوریه؟بعد یه نخ سیگار کشیدیم.

تا یلدا و علی برن دسشویی حامد پدر ما رو درآورد از بس زنگ زد.دعوا کرده بود می گفت بچه ها برن دنبالش.که آخر هم دوسته خودش رفت پیشش و به ما گفت نریم دیگه.

چون یلدا دیرش شده بود اول اونو گذاشتن.تو ماشین یه عالمه دوست جون بوسم کرد .دلم واسش یه ذره شده بود چون یه هفته بود ندیده بودمش. و بعد یه عالمه تو ترافیک موندیم.گوشیه من هم آنتن نمی داد .مهرنوش زنگ زده بود خونمون سوتی داده بود.هی زنگ می زد به گوشیه دوست جون که بدو بیا مامانت عصبانیه.ساعت ۹ رسیدیم. رفتم خونه مهرنوش از اونجا زنگ زدم خونه٬ مامان یه کم دعوا کرد. وقتی رفتم بالا داداشم داشت به گوشیم ور می رفت که ببینه چرا آنتن نمیده٬ دوست جون سمس داد .داداشه من هم سمس رو خوند ولی هیچی به روم نیورود.

این هم از امروز تا بعد.

اومدیم خونه نو

سلام خوبین.ما از خونه قبلیمون اومدیم اینجا.من نمی دونم چه جوری میتونم آرشیوه اونجا رو بیارم اینجا خواهشا هر کی بلده یادم بده . مرسی.

آرشیو به اینجا منتقل شد

مي بوسمت دوست جونم!

سلام خوبين؟همچنان دوست جونو نديدم.ديروز هم يه عالمه داستان داشتيم.قضيه کوروش و شيوا تموم شده .حالا نوبته علي و يلدا بود. ديگه واقعا مغزم درد گرفته بود.

تازه آخر هم فهميدم که دوست جون خواسته بوده بهشون کمک کنه و علي بيچاره چيزي نگفته بوده. آخر هم همه کاسه کوزه ها سره دوس جون شکستحالا اين قضيه که ايشالا حل شد.به همشون مي گم: که بابا دست از سره کچله منو دوست جون بردارين.ما اصلا هيچ مسئوليتي قبول نمي کنيم.اصلا به ما چه.همين.

هيچي ديگه ندارم که بگم جز اينکه فردا دوست جونو مي بينم.يه ماچه گنده هم پيشه من داره چون دلم واسش يه ذره شده

نمی شناسمت!

سلام خوبین؟

دو روزه دوست جونو ندیدم خبر خاصی نیست.به جز گه بازیهای کوروش که همچنان ادامه داره.و اون یکی دوست دخترش که دست از سر دوست جونه من بر نمی داره و تا کوروش یه گنده جدید می زنه٬هی به دوست جون زنگ و سمس می زنه.من هم به دوست جون گفتم که از گوشیه خودش زنگ می زنم بهش و می گم.من دلم نمی خواد تو با دوست پسرم سمس بازی کنی.به من چه که شما حرفتون میشه.

برو گوشیه کوروش جونتو ببین.چند تا سمس بهش دادم وقتی با دوست جون حرفم شده بود.یا ازش بپرس چند بار تا حالا من بهش زنگ زدم.خلاصه که حسابی می خوام گرد و خاک کنم.

بیچاره شیوا هم خیلی از دسته کوروش عصبانیه.خداییش هم حق داره.همه زندگیه منو دوست جون شده حرف کوروش اینا.اینجا هم که قرار بود ماله خودمون دو تا باشه داره میشه جای حرفه کوروش.

اصلا ولشون کن.دیشب خوابه دوست جونو دیدم که خیلی مزه داد.هنوز از خواب بیدار نشده که صداشو بشنوم و براش تعریف کنم.

احتمالا تا دوشنبه هم نمی بینیم همو.چون کارهای دانشگاه من به شدت رو هم جمع شده.دوست جونه گلم هم گفت با اینکه دلم واست تنگ میشه اما باشه به کارهات برس.

چیزه خاصه دیگه ای برای گفتن ندارم.به جز اینکه دلم واسه دوست جونم تنگیده یه عالمه این شعره هم واسه تو عزیزه دلم:

تنت را می شناسم

وجب به وجب

آنقدر که می توانم بگویم کدام لحظه بدون من روییده است.

صدایت را می شناسم

واژه به واژه

و می توانم حرفهایت را کلمه به کلمه تکرار کنم.

چشمهایت را می شناسم

نگاه به نگاه

که اشک را با آنها شناختم.

دستهایت را می شناسم

خط به خط

که خیسی عرق را بارها با آنها دیده ام.

لبهایت را می شناسم

بوسه به بوسه

و شیارهای ظریف آنها را به خاطر سپرده ام.

دلت را می شناسم

سند به سند

که بارها به من دوستت دارم را هدیه کرده است.

بویت را می شناسم

نسیم به نسیم

که طراوتی را در من از بهار زنده کرده است.

روحت را اما،

اعتراف می کنم

افسوس، نمی شناسم.

                   

سینما

سلام خوبین؟امروز هم پیشه دوست جون جونیم بودم.قرار بود با یلدا و علی بریم سینما.که اول منو ویلدا یه کم لوس بازی در آوردیم چون خوابمون میومد.

بعد آدم شدیم.رفتیم فیلمه اخراجی ها که بد نبود.یعنی اولش خنده دار بود ولی آخرش گریه داشت.

تو سینما که من همش تو بغله دوست جون بودم.یه عالمه نازم کرد.بعد که فیلم تموم شد قرار شد بریم علی ماشین بیاره. یه دربست گرفتن تا اونجا که دوست جون جلو نشست.ما هم عقب بودیم.یلدا که انقدر بلند بلند حرف زد آبرمونو برد.من هم یه سوتی دادم به چه گندگی.هوا ابری بود.بعد راننده شیشه شور رو زد.من گفتم وای چه بارونی گرفت زمین چرا خشکه پس؟علی دیگه مرده بود از خنده.

رسیدیم اونجا یلدا اینا طبقه معمول جیش داشتن که علی گفت بیاید پایینه خونه ما.(آخه یه نیم طبقه س که علی داره واسه خودش درستش می کنه)رفتیم اونجا علی رفت بالا یهو داداشش اومد.دوست جون فوری زنگید به علی که اون گفت عیب نداره باهاش از این حرفا ندارم.خودش اومد .حالا هر چی می گفت بیاید بریم یلدا و من می گفتیم نه ما رومون نمیشه .اومدیم ولی چشم تو چشم نشدیم که سلام کنیم.ولی داداشش رفت جلوی در دیگه دیدیم زشته سلام کردیم.

علی ماشین آورد یه کم رفتیم اتوبان گردی.تو ماشین هم یه نخ سیگار کشیدیم.تو ماشین دوست جون یه عالمه بوسم کردو گفت که حرفای اون روز همش از روی عصبانیت بوده و هنوز منو خیلی می خواد.من هم کلی ذوق مرگ شدم.

داشتیم میومدیم سمته خونه که شیوا زنگ زد که بیا می خوام بیام پیشت.علی دمه پارک نگه داشت که دیدم شیوا و سمیه اونجان.شیوا اومد درو باز کرد یه عالمه فحش داد به کوروش که بچه ها بگن بهش.بعد هم زد زیره گریه و رفت.یلدا رفت دنباله اون.منو دوس جون هم رفتیم پیشه سمیه که تعریف کرد که از عصر تا حالا علافشون کرده و هی گفته الان میام الان میام که تا اون موقع که 8 بود نیومده بود دیگه گوشیش رو هم جواب نمی داد.سمیه نذاشت دوست جون هم بهش بزنگه.من هم رفتم پیشه شیوا که حالش خیلی بد بود .یلدا رفت که برسوننش.قرار شد سمیه رو هم بذارن.من هم شیوا رو آوردم خونمون.

هنوز هم هیچ خبری از اون بیشعور نیست.با دوس جون هم که حرف زدم گفت دیروز دروغ گفته دیروز هم پیشه اون دوست دخترش بوده.الان هم معلوم نیست کجا خودشو گم و گور کرده.اگه کوروش گند نزده بود تو امروز روزه خوبی بود.

از دسته کوروش!

سلام خوبین؟

دیروز با دوست جون بودم ولی نشد بعدش بیام تعریف کنم. روز یکشنبه که تبم زیاد شد .دانشگاه هم نرفتم.دوست جون هم رضایت داد که دوشنبه ببینیم همو .

دیروز از صبح کلاس داشتم.قرار بود تا آخرین کلاسم تموم شد.به دوست جون خبر بدم و قرار بذاریم.اول می خواستیم کلاس عصرو نریم که آخر هم پا شدیم رفتیم.دوست جون تازه ساعته ۴ یادش افتاد که یه شیده هم داره .زنگ زد گفتم من تا ۶:۱۵ میرسم.میدون فاطمی خوبه؟که اون هم گفت باشه.با الهامو حدیث تا مترو اومدیم.الهام هم می خواست با شهریار بره سینما.دوس پسره حدیث هم که رفته سربازی .حدیث هم دیوونه مون کرده .

شیوا تو راه بهم زنگ زد.گفتم دارم با دوست جون میرم.گفت ما هم قراربود بریم بیرون.اگه جور شد میایم پیشه شما. دوست جون زودتر از من رسیده بود.یه کمی راه رفتیم. قرار شد بریم کافی شاپه پاتوقمون. از قبل از عید تا دیروز نرفته بودیم.

چقدر هم دیروز هوا گرم بود.برای اولین بار قهوه نگرفتیمو به جاش آبمیوه گرفتیم.دوس جون یه کم بیحال بود نمیدونم چرا .هی هم شیطونی می کرد .فال قهوه که گرفته بودم رو الهام واسم نوشته بود دادم دوس جون خوند. شیوا هم زنگ زد که کوروش تا الان منو منتظر گذاشته و خبر نداده ٬احتمالا هم نمیاد من میام پیشه شما.یه سیگار با دوست جون کشیدیمو پا شدیم. شیوا رو دیدیم که عینه سگ بود از دسته کوروش. بیچاره دوست جون هی معذرت خواهی می کرد.بعد هم زنگ زد بهش.کوروش گفت بچه ها تا کی هستن ؟من گفتم تا نیم ساعت دیگه.اون هم گفت باشه می رسونم خودمو. بیچاره دوس جون کم نازه منو می کشه باید حرصه کارهای کوروشو بخوره و هوای شیوا رو هم داشته باشه.

یه کم راه رفتیم.وشیوا همینطوری غرغر میکرد.دوس جون دوباره زنگ زد به کوروش .آقا تازه برگشته می گه اگه من الان راه بیفتم بچه ها صبر می کنن تا بیام؟ما هم گفتیم معلومه که نه.نمی خواد بیاد.دیگه اومدیم سمته خونه.دیروز هم دوست جون بوسم نکرد.

اومدیم خونه ما شیوا زنگ زد بهش برنداشت.سمس داد که :می دونم جلوی بقیه دوست دخترات نمی تونی جواب بدی.همه که مثل من نیستن خر فرضشون کنی .کاری نداشتم فقط خواستم ازت به خاطر امروز تشکر کنم .خوش گذشت.   اون هم سمس داد که یعنی واقعا اینطوری فکر می کنی؟ شیوا گفت دلیل نداره اگه به روت نمیارم تو شورشو در بیاری. اون هم سمس زد که باشه خیلی با معرفتی دستت درد نکنه. شیوا بهش زنگ زد. کوروش چنان گریه ای می کرد .من نمی دونم گریه ش واسه چی بود دیگه.یه کم حرف زدن.قرار شد دیگه از این کارا نکنه.

امروز صبح هم که از خواب پا شدم.دیدم دوست جون دیشب ۳ تا سمس داده که من خواب بودم ندیدم .امروز هم احتمالا میریم سینما.تا بعد.

فال قهوه با تب 40 درجه!

سلام خوبین؟ من که خیلی بدم.به شدت تب دارمنمی خواممممم.من تازه خوب شده بودم.

دو روزه دوست جونو ندیدم.دیروز صبح حرف زدیم.

عصر هم با علی و حامد مست کرده بودن بهم زنگ زد.خیلی حالش گرفته بود و با چنان بغضی حرف می زد.که کم مونده بود من هم بزنم زیر گریه.دوباره یاد اون اتفاق مسخره افتاده بود.

وقتی قطع کرد نیم ساعت بعد این سمس رو واسش دادم:کاش خطه میخی بلد بودم تا یادمو تو اون قلبه سنگت میکندم.اون هم فوری زنگ زد.باز با یه بغضه گنده.گفت فقط زنگ زدم یه چیزی رو بگم٬من چنان ترسیدم فکر کردم می خواد تموم کنه همه چیو.ولی اون گفت خیلیییییییی دوست دارم.من هم یه عالمه ذوق مرگیدم.بعد پرسیدم کجایی؟که گفت :ایران زمین.گفتم به به چشمم روشن.خلاصه یه کم اذیتش کردمو از این حرفا.بعد هم که قطع کرد سمس داد که به جز تو دیدنه هیچ کس بهم لذت نمی ده.

امروز هم با بچه ها رفتیم فال قهوه که خیلی حال کردم اسم دوست جون قشنگ برام افتاده بود.بعد با عکسش یه فال هم واسه اون گرفتم که خداو رو شکر خیلی خوب بود.اومدم خونه الان هم باهاش حرف زدم.

یه عالمه نگرانم شد که تب دارم.حالم خیلی بده بیشتر نمی تونم بشینم.فردا احتمالا با همیم.تا فردا

دوست جونی یه عالمه آی لاو یو

یه روزه خوب

سلام خوبین؟

هر چی دیروز بد بود امروز به جاش خوش گذشت.قرار بود دسته جمعی بریم بیرون. هیلدا رو هم ببریم واسه حامد.صبح یه کم با دوست جون حرف زدم.قرار شد ساعت ۴ میدون فاطمی.

من و شیوا و هیلدا و یلدا با هم بودیم. که دوست جون زنگ زد گفت ما رسیدیم پاشید بیاید.رفتیم دیدم ۴ تا کله سر کوچه یکم پیداست:دوست جون٬کوروش٬علی و حامد.چون علی ماشین نداشت جواد که ماشین داشت با مونا دوست دخترش هم اومده بودن.از مونا اصلا خوشم نیومد امروز همش خودشو گرفته بود.

من و دوست جونو حامد رفتیم تو ماشین اونا.یلدا و علی و هیلدا هم با شیوا رفتن تو ماشینه کوروش. قرار شد بریم کهک.تو راه که من تو بغله دوست جون بودم. حامد هم هی زنگ می زد اون ماشینی ها رو اذیت می کرد.اون دوتا هم با هم حرف می زدن.رسیدیم اونجا که شلوغ بود و تخت خالی نبود.قرار شد بریم فرحزاد.دوباره سوار شدیم.تو ماشین حلقه ی دوست جونو از دسته چپش در آوردم و کردم دسته راستش .حلقه ی خودمو هم.چون می خوام فکر نکنه به من تعهدی داره.دوست جونم نمی خوام بهت تحمیل شده باشم اینو بفهم.ولی دوست جون از دستم ناراحت شد.من هم یه هو زدم زیره گریه چون این فکر همش میمود تو سرم که این کسی که الان پیشم نشسته و دستمو گرفته ماله من نیستاشکام هم همینطوری میومددوست جون هم هی اشکامو پاک می کردو می گفت گریه نکننننننننن.چرا اینطوری می کنی.ولی دسته خودم نبود نمی خواستم روز اونو هم خراب کنم.باز هم معذرت دوست جونم.

رسیدیم فرحزاد رفتیم جای همیشگی با هزار زور و زحمت جا شدیم . ۱۰نفر بودیماینور منو دوست جونو یلدا و علی بودیم.تا جایی که می شد خل بازی در آوردیمو خندیدیم.علی یلدا رو اذیت کرد چایی ریخت روش من گیر داده بودم که یلدا جیش کرده تو خودش.می خواستم به شیوا که اونور بود بگم یلدا جیشوا.همه فهمیدن به جز شیوا.جواد و مونا که اصلا با ما صحبت نمی کردن.حامد و هیلدا هم خوششون نیومده بود از هم تقریبا ساکت بودن.کوروش هم که هی اون یکی دوست دخترش زنگ میزد میرفت اونور.باهاش حرف میزد.فقط ما اینور حال می کردیم.

من سیگار می خواستم که دوست جون نمی ذاشت بکشم .چون از دیروز نهار تا الان هیچی به جز چایی و آبمیوه نخوردم .میگفت تا یه چیزی نخوری سیگار بی سیگار.

دیگه کم کم پا شدیم که بیایم.برگشتنه من و دوست جون و علی و یلدا رفتیم عقب ماشینه جواد اینا.انقدر خندیدم که دل درد گرفتیم.اون ماشینی ها رو هم گم کردیم.شیوا سمس داد که نریم خونه زوده.علی گفت من میرم ماشین میارم.ولی کوروشه گیج اونا رو برد سمته خونه.ما اومدیم سمته خونه دوست جونو علی که ماشین برداره.به اونا هم زنگ زدیم که دوباره برگردن پیشه ما.

یه کم با ماشینه علی دور زدیم.تو ماشین یه آهنگه سندی(کاشکی بودیو میدی٬میدی چقدر سخته زندگی بی تو...) رو گذاشتن که  من برگشتم به دوست جون گفتم وقتی بهم زدیم من اینو گوش می دم!!!تو هم قول بده اینو گوش کنی.که دوست جون یه عالمه ناراحت شد و گفت اینطوری نکن

شیوا اینا و جواد اینا دمه بستنی فروشی بودن.دوست جونو بچه ها طبق معمول جیش داشتن.رفتیم دمه پارک بچه ها رفتن.دوست جونم موند پیشم که تنها نمونم.گفت نکن شیده .اذیت نکن تو همش از بهم زدن حرف می زنی.من می خوام بمونم باهات و از این حرفا.کمی تا قسمتی آشتی کردیم.

بعد رفتیم که علی ماشینو بده خونه.حامد هم با ماشینه کوروش اومد که ببرتمون بستنی فروشی. رسیدیم اونجا همه پیاده شدن به جز منو دوست جون از بس تنبلیم.بچه ها رفتن آب هویج بستنی گرفتن اونا هم اومدن تو ماشین.حامدو جواد و مونا هم رفتن.دوست جون هم یه کم خشونت به خرج داد که حتما باید تا ته بخوری(از بس گله)بعد دوست جونو علی رفتن جلو نشستن که کوروش دیگه بذارتمون خونه.باز انقدر این سه تا(دوست جونو علی و کوروش) خل بازی در آوردن که مردیم از خنده.انقدر هم همدیگرو بغل کردنو بوس کردن که دیگه کم کم بهشون شک کردیم.

پشته خونه نگه داشتن اول قرار بود یلدا رو ببرن که ما گفتیم نه می خوایم بریم خودمون یه دور بزنیم. علی گیر داده بود که نه برید خونه ما هم یلدا رو میذازیم خونه. اون ول  می کرد . کوروش گیر می داد.خلاصه که داستانی بود سر خداحافظی.دیگه با دوست جونم روبوسی کردیم و رفتن. ما(من و یلدا و شیوا) هم یه دوره کوچولو رفتیم ولی عصر. 

این هم از امروز که خدا رو شکر خوش گذشت.این هم واسه تو دوست جونه عزیزم:

ديدي مي پرسي چته صداش يه جور تلخي ميلرزه و ميگه هيچي بعد اروم و نرم خودشو تو اغوشت جا ميده ... اون هيچي نميگه اما بغضش ديونه ات ميكنه ... بعد اشكاش اروم ميچكه ...داغ داغ ... اتيشت ميزنه ... دست مي كشي لاي موهاشو اروم تو گوشش مي گي :

از دليل هاي زنده بودني تو ......

شرمنده ام!

شرمنده ام
تقصیر من شد
هوا امشب
به خاطر اشکهای من
مرطوب است
اندوه من بیخود
شب را پر کرده
قول می دهم
آفتاب در نیامده بمیرم
خیالت راحت
فردا راحت می خوابی.

روز بد

امروز برای من (دوست جون) و شیده روز بدی بود . امروز کاریرو که به هم قول داده بودیم که دیگه انجام   ندیم دادیم. به خاطره همین شیده خیلی ناراحت شد و تخسیره منم شد. بعدش گفت باید باهم  بهم بزنیم. امروز ما تا مرز بهم زدن رفتیم ولی خدارو شکر نشد ولی بهم قول قول دادیم تا مقعی که تا باهم ازدواج نکردیم دیگه از این خاهشا من از شیده نکنم(قول میدم ) حالا فکر نکنید من چه جور آدمییم راستی امروز چون شیده جونم ناراحت بود من نوشتم. ببخشید دست من خیلی آرومه والا بیشتر از این حرف داشتم که بزنم. (شیده اگه حرفی یا کاری کردم که نارا حت شدی منو ببخش) خیلی دوست دارم

دوست جونمو می خوام

!
دلم می خواد تو بغله دوست جونم باشم.خیلی وقته درست بغلم نکرده.در ضمن هم دوست جون باشه من هم به دو تا نی نی رضایت دادم .نی نی های دوستام هستن.تازه اگه بخوای نی نی های علی و حامد رو هم نگه می داریم خوبه؟

نی نی های گولی گولی

اومدم عکسه چند تا نی نی گولی گو لی بذارم واسه دوست جون.در ضمن دوست جون به ۲ تا نی نی رضایت داد.

این که نی نیه آنجلینا جولیه.قربونش برم من با اون لبهای نازش

              

این هم یه نی نیه مظلومه مثل دوست جون

           

ولی این یه کمی تخسه مثله من

          

لپای اینوووووووووووجون می ده واسه گاز گرفتن.

 

           

13 به در

سلام خوبین؟۱۳تون به در شد؟

اول از همه یه سمس واسه ۱۳ به در:

// // // // /// /// //

// /// × // // /// /

اینا سبزه های ۱۳ به دره! اون وسطیشو برای رسیدنه تو به همه ی آرزوهات گره زدم!۱۳ به در خوش بگذره.(واسه تو دوس جونم)

امروز قرار بود با دوست جون و دوستامون بریم ۱۳ به در.(البته ۱۳ به در ٫که نه. یعنی امروز با هم بریم بیرون)

افراد عبارت بودند از:من٫ دوست جونه گلم،شیوا ٫ کوروش که دیروز از مسافرت اومد٬ یلدا دوسته من که با علیه دوست جون اینا دوست شده ٬خوده علی٬حامد٬رضا داداشه کوروش٬پسر عمه کوروش (که می خواست با یلدا دوست شه و یلدا ضایعش کرد و با علی دوست شد)٬جواد (که دوست جون و علی و حامد به شدت ازش بدشون میاد).این سه تا آخری به دعوته کوروش اومده بودن

تا من تو خونه گفتم عصر می خوام با یلدا و شیوا برم بیرون همه صداشون در اومد که نههههههههه.من هم گفتم باشه پس میریم خونه سمیه اینا.بابایی هم گفت پس من می رسونم من هم فوری گفتم باشه که شک نکنن.

هماهنگ کردیم قرار شد بعد که بابام ما رو گذاشت اونجا بچه ها بیان دنبالمون.حاضر شدم به بابا گفتم پاشو که برگشت گفت سوئیچ و کارتو بردار خودت برو. اما میری خونه اونا ها. نری دور بزنی .من هم گفتم باشه. ولی داده مامان در اومده بود .من هم برای اینکه تابلو نشه گفتم من نمی دونم برم یا میای؟که بابا گفت برو.رفتیم دمه خونه سمیه اینا پارک کردیم .بلد نبودیم قفل فرمونو ببندیم که اون شیوای ضایع اومد بستش اونم چه جوری.دوست جون اینا زنگ زدن٫ گفتم بیاین تو کوچه قفل فرمون رو ببندین. که حامد اومد بستش.

من و دوست جونو یلدا و حامد رفتیم تو ماشینه علی.شیوای بیچاره تک افتاد تو ماشینه کوروش که رضا و پسر عمه کوروش هم اونجا بودن.رفتیم دنباله جواد .اونم رفت تو ماشینه کوروش اینا.راه افتادیم.تازه دعوا سر این قضیه که کجا بریم شروع شد.از اونجایی که علی اینا از اون ماشینی ها خوششون نمیاد اول یه کم اونا رو اسکول کردن چون قرار بود اونا پشته سر ما بیان٫ علی یه عالمه تو کوچه ها دور خودش چرخید اونا هم به دنباله ما.

بعد که اسکول بازی تموم شد هر ماشین میوفتاد جلو میرفت سمته همونجایی که خودش دوس داشت.آخر رفتیم سمته درکه که انتخاب اون ماشینی ها بود.شیوا بیچاره هم هی سمس می داد که: نمی خوام. من اینجا تک افتادم حوصله ی اینا رو ندارم.

چقدر تو ماشین خندیدیم حامد گوشی شو داد یلدا که بگرده ببینه دوست دختر داره یا نه . بعد یه شماره رو گرفت گفت این شماره دوس دختره علیه. بگو دیگه بهش زنگ نزنه.یلدا هم یه ربع با طرف صحبت کرد که آره من دوست دخترشم. دیگه بهش زنگ نزن و از این حرفا.علی هم از اونطرف بندری می زد که شماره ی کیو گرفتید.بعد یه ربع یلدا پخ زد زیر خنده وهمه فهمیدن که اسکول شدن.خدایی من اولش به علی گفتم یلدا سر کارتون گذاشته ولی انقدر جدی حرف می زد که من هم باورم شده بود.

رسیدیم ماشینو پار ک کردن. رفتیم یه سفره خونه.طبقه بالاش شلوغ بود.رفتیم پایین هیچ کس نبود.یارو اومد بچه ها سفارش قلیونو چای دادن .دوست جونم نهار نخورده بود .که از شانسش کباب نداشتن .دوس جون هم جوجه دوست نداشت.بچه ها دو دسته شده بودن جواد و پسر عمه کوروش و رضا و خود کوروش اون طرف نشسته بودن. منو دوس جون وسط بودیم اینور هم یلدا و حامدو علی بودن.حالا هی همدیگرو ضایع می کردن.جواد هم هی سعی می کرد دوست جونو ضایع کنه که من حالشو می گرفتم و حامد اینا حال می کردن.کوروش و پسر عمه اش هم که خیلی سوخته بودن که یلدا با پسر عمه دوست نشده هی می خواستن یلدا رو ضایع کنن.بعد دیدم دیگه خیلی دارن اذیت می کنن از اونطرف به کوروش گفتم بس کنه اینور هم به حامد .یه کم جو بهتر شد.کلی خندیدم با یلدا موشک درست کردیم .می زدیم تو سر و کله بچه ها.

قلیون هاش خیلی خوب بود.یه ساعت نشستیم که من گفتم دیگه کم کم پا شیم یلدا و علی می خواستن برت دسشویی که شلوغ بود منتظر نشستن رو تخت روبرویی.حامد اومد پیشه دوست جون نشست .بعد یه بازی اختراع کرد که اون دوست جونو بوس می کرد.بعد دوست جون منو . من شیوا رو.شیوا کوروشو.همینطوری دور می زد.علی از اونور داد می زد ما هم بازی.شیوایه لوس هم کوروشو بوس نمی کرد.این وسط فقط دوست جون خوب بازی می کردو کلی حال می کرد.ما هم یه غلطی کردیم به حامد گفتیم اگه پسره خوبی باشی هیلدا (دوستمون) رو واست جور می کنیم .عکسش رو هم بهش نشون دادیم . خوشش اومد.دیگه ول کن نبود هی هیلدا هیلدا می کرد.تا اذیت می کرد می گفتم اگه هیلدارو ... .نمیذاشت بقیه حرفمو بزنم می گفت نه پسر خوبی میشم.

بارون هم تند شده بود بدجور.بچه ها رفتن ماشینا رو آوردن سوار شدم.تو ماشین مامان زنگ زد گفت کجایی؟ چه شانسی آوردم٬ گفتم اومدیم بیرون چون زنگ زده بود اونجا کسی گوشیو برنداشته بود.یه عالمه دعوا کرد که تو این بارون کجا رفتی ؟برگرد برو اونجا ماشینو بردار بیا خونه.بابا هم زنگ زد دعوام کرد.تو ماشین علی برگشتنه دوست جون یه عالمه بوسم کرد.خیلی وقت بود بوسش نکرده بودم. آدامسمو از دهنم درآورد خوردرسیدیم اونجا قرار شد که یلدا رو اونا ببرن .من هم که نشستم پشته فرمون٬ پشتمون بیان و مواظبمون باشن.که مامان زنگ زد گفت وایستید تا بارون کم شه.حالا از شانسه ما سمیه اینا خونه نبودن.اونا رفتن ما هم راه افتادیم اومدیم.بارون خیلی شدید شده بود. تمامه شیشه ها بخار گرفته بود اصلا پشتمو نمی دیدیم.یه جا کشیدم به یه ماشینه که پارک بود.رسیدیم خونه شیوا پیاده شد دید: به به چی شده ماشین.من هم زنگ زدم بابام که بیا ببین ماشین چه جوری شده.اون هم اومد گفت زدی؟گفتم نه اونجا که پارک بوده بهش زدن.تمامه سمته راستش خط افتاده بود و جلوش هم یه کم غر شده بود.

جلوی شیوا چیزی نگفت ولی اومد بالا گفت شیده جون بابایی خر خودتی اگه زده بودن آیینه می رفت.بگو به کی زدی خسارتشو بدیم.که من زیر بار نرفتم.خلاصه ۱۳ حسابی به در شد.

این هم از امروز که با تمامه اتفاقاش خوش گذشتو بد نبود.ولی من از اول دلشوره داشتم .به دوست جون هم گفتم که اون صدقه گذاشت کنار .خدا رو شکر همه چی بخیر گذشت.

اینجا پر از بوی دوس جونه!

 
سلام خوبین؟

نمی دونم چرا امروز یه جوری بود.دوس جونو دیدم ولی اعصاب جفتمون خورد شد.سمیه گفت بیا خونمون شیوا هم دیشب اونجا بود.زنگ زدم دوست جون سر تمرین بود من هم اصلا درمورد بیرون رفتن چیزی نگفتم.زنگ زدم به سمیه که میام اونجا.

رفتم اونجا دیدم علی دوست پسرش هم اونجاس.یه کم نشستیم.زنگ زدم دوس جون با علی اینا بیرون بود. گفت بهت خبر میدم.زنگ زد گفت ببین یلدا هم میاد همه با هم بریم یا نه.که یلدا نتونست بیاد.بهش خبر دادم گفتم خودمون بریم با علی اینا نیا.گفت باشه.اومد خیلی هوا سرد بود.ما هم لباسمون کم بود.یه کافی شاپ هم بلد بودیم که بسته بود.زنگ زدم سمیه گفت برید طوبا که خدا رو شکر تاکسی هم نبود.دوست جون هم برگشت گفت:هوا سرده بریم خونه.من هم گفتم باشه.زنگ زدم سمیه گفت نرید خونه. ما هم می خوایم بریم بیرون وایسید با هم بریم یه دور بزنیم.من گفتم نه.گفت چرا. نمی خوای  علی و شاهین همو ببینن؟گفتم نه آخه این سردشه.

که دوست جون گفت نه منتظر می مونم.دیگه اونا اومدن .کوروش هم زنگ زد .دوس جون هم چه سوتی داد.بهش گفت با شیده و اون یکی خانومت بیرونیم.شیوا چنان پاچه دوس جونو کوروشو گرفت که علی مرده بود از خنده.یه کم راه رفتیم دوست جون گیر داده بود که زنگ بزنیم علی(دوسه خودش) بیاد منو برسونه خونه.من هم گفتم نه.که یه عالمه سر این بحث کردیم.برگشتیم نزدیکه خونه سمیه اینا که هر چی به دوست جون اصرار کردن که بیاد خونشون قبول نکرد.هرچی هم من بهش می گفتم راهتو دور نکن تو که نمی خوای بیای بالا ازاینجا برو خونه من هم با بچه ها میرم.از اونجا هم میرم خونه.گوش نمی داد.

تا خونه اونا منو رسوند بعد رفت.من هم از اونجا زنگ زدم خونه مامان اینا هنوز نیومده بودن.مادربزرگم گفت بیا خونه دیر می شه من هم اومدم. خونه.الان هم که دارم اینا رو تایپ میکنم با اون دستم هم تلفنو گرفتم دارم با خود عزیزش صحبت میکنم.هر چی هم می پرسه صدای چی میاد(صدای تایپ کردنو میگه)می گم هیچی.بهش هم نمی گم تا خودش بیاد بخونه .هی هم میگه چرا حواست پیشه من نیست.چرا عزیزم حواسم کاملا پیشه توس.اینجا هم پر از حال و هوای توا

ساعت 12

سلام خوبین؟

امروز بازم دوست جونو دیدمصبح (ظهر) که تا از خواب پا شد بهم سمس زد.زنگ زدم یه کم حرف زدیم.قرار بود بعد از ظهر مامان و داداشم برن بهشت زهرا .بابا هم که نبود می خواستم بگم دوست جون بیاد پیشم.که از شانسه ما مامان اینا نرفتن. من هم به دوست جون یه سمس دادم که جور نشده بعدا میبینمت.اون هم گفت باشه.

عصر شیوا می خواست لباس بگیره با هم رفتیم ولی عصر.اون مغازه بسته بود.رفتیم یه کم دور زدیم گفتم بذار ببینم می تونم یه فندک واسه دوست جون بگیرم. آخه هر وقت فندک می گیره یا جا می ذاره یا گم می کنه. شیوا هم یه فندک داشت که من شکوندمش دوست جون یه دونه مثل اون گرفته بود گفت به شیوا بگو اگه می خواد بگیرم واسش که شیوا هم گفت آره بگیر.بعد دیروز که به دوست جون گفتم همونو داد که بدم شیوا (از بس مهربونه)

خلاصه یه کم گشتیم تا یه چیز که تقریبا بد نبود پیدا کردم ولی رنگش آبی بود و دوست جون سفید دوست داره .اما بهتر از بقیه فندک ها بود.یه دونه ش بود که فندکه تویه یه زیرسیگاریه جیبی و تا شو بود ولی چون آیینه داشت نگرفتمش (دوست جون خان کم اون کاری که من خوشم نمیاد رو انجام میدی آینه هم پیشت باشه دیگه هیچی.گرفتی چی رو می گم؟)شیوا هم گیر داده بود که فندک جدایی میاره.(دوست جون حواستو جمع کن)

وقتی گرفتم گفتم بذار زنگ بزنم ببینم میاد بریم یه دور بزنیم یا نه .از اونجایی که دوست جون همیشه پایه س گفت تا یه ربع دیگه می رسم.

رفتیم پیشش یه کم راه رفتیم .دادم بهش کلی ذوق کرد .می گفت به چه مناسبتی ؟ گفتم :همینجوری.بوسم کرد.بازش کرد فکر کنم خوشش اومد.فوری رفت سیگار گرفت(دوست جون نکنه سر این فندکه بیشتر سیگار بکشی هاااا.کم کن سیگارتو خب؟)

یه کم دور زدیم .داشتم شیوا رو اذیت می کردم گفت بیا بوست کنم. بوسم کرد.به دوست جون گفتم دلت بسوزه ببین بوسم کرد .اون هم گرفت اونطرف صورتمو بوس کرد.یه کم دیگه دور زدیم اومدیم طرف خونه با دوست جون خداحافظی کردیم .روزه خوبی بود ولی اگه من هم دوست جونمو بوسیده بودم بهتر هم می شد.واسه دوست جونم که امروز بوسش نکردم

بوس

سلام خوبین؟

امروز بازم دوست جونو دیدمصبح (ظهر) که تا از خواب پا شد بهم سمس زد.زنگ زدم یه کم حرف زدیم.قرار بود بعد از ظهر مامان و داداشم برن بهشت زهرا .بابا هم که نبود می خواستم بگم دوست جون بیاد پیشم.که از شانسه ما مامان اینا نرفتن. من هم به دوست جون یه سمس دادم که جور نشده بعدا میبینمت.اون هم گفت باشه.

عصر شیوا می خواست لباس بگیره با هم رفتیم ولی عصر.اون مغازه بسته بود.رفتیم یه کم دور زدیم گفتم بذار ببینم می تونم یه فندک واسه دوست جون بگیرم. آخه هر وقت فندک می گیره یا جا می ذاره یا گم می کنه. شیوا هم یه فندک داشت که من شکوندمش دوست جون یه دونه مثل اون گرفته بود گفت به شیوا بگو اگه می خواد بگیرم واسش که شیوا هم گفت آره بگیر.بعد دیروز که به دوست جون گفتم همونو داد که بدم شیوا (از بس مهربونه)

خلاصه یه کم گشتیم تا یه چیز که تقریبا بد نبود پیدا کردم ولی رنگش آبی بود و دوست جون سفید دوست داره .اما بهتر از بقیه فندک ها بود.یه دونه ش بود که فندکه تویه یه زیرسیگاریه جیبی و تا شو بود ولی چون آیینه داشت نگرفتمش (دوست جون خان کم اون کاری که من خوشم نمیاد رو انجام میدی آینه هم پیشت باشه دیگه هیچی.گرفتی چی رو می گم؟)شیوا هم گیر داده بود که فندک جدایی میاره.(دوست جون حواستو جمع کن)

وقتی گرفتم گفتم بذار زنگ بزنم ببینم میاد بریم یه دور بزنیم یا نه .از اونجایی که دوست جون همیشه پایه س گفت تا یه ربع دیگه می رسم.

رفتیم پیشش یه کم راه رفتیم .دادم بهش کلی ذوق کرد .می گفت به چه مناسبتی ؟ گفتم :همینجوری.بوسم کرد.بازش کرد فکر کنم خوشش اومد.فوری رفت سیگار گرفت(دوست جون نکنه سر این فندکه بیشتر سیگار بکشی هاااا.کم کن سیگارتو خب؟)

یه کم دور زدیم .داشتم شیوا رو اذیت می کردم گفت بیا بوست کنم. بوسم کرد.به دوست جون گفتم دلت بسوزه ببین بوسم کرد .اون هم گرفت اونطرف صورتمو بوس کرد.یه کم دیگه دور زدیم اومدیم طرف خونه با دوست جون خداحافظی کردیم .روزه خوبی بود ولی اگه من هم دوست جونمو بوسیده بودم بهتر هم می شد.واسه دوست جونم که امروز بوسش نکردم

نم نمه بارون

سلام خوبین؟

امروز دوست جونمو دیدم.صبح تا از خواب پا شد بهم زنگ زد(آخه خیلی سحرخیزه سر ساعت ۲ یا ۳ بعد از ظهر از خواب پا میشه)حرف زدیم.قرار بود با دوست جون بریم خونه سمیه دوستم که مامانش اینا مسافرتن.ولی یکی از فامیلهاشون که باهاش رو در واسی دارن رفته بود خونشون . سمیه گفت تو با شیوا بیاین اگه اون رفت بگید دوست جون هم بیاد اگر نه هم قبل از اینکه برگردی خونه برو پیشه دوست جونت. دوست جون هم قرار بود بره سره تمرین گفت تو هروقت برنامه ت معلوم شد به من خبر بده من میام.

ساعت ۳ با شیوا رفتیم اونجا که فامیلشون نرفته بود.یه کم قلیون کشیدیم که زیاد حال نداد چون پرتغال بود.بعد هم فیلم نامزدی سمانه خواهر دوقلویه سمیه رو دیدیم.با دوست جون هم ساعته ۵:۳۰ قرار گذاشتم که یه کم دیر رسیدم.

یه بارون نم نمه خوبی هم میمود.در کماله تعجب دوست جون چترشو نیاورده بود.گفت بریم کافی شاپ که من گفتم اونقدر وقت نداریم یه کم راه بریم.هوا خیلی دونفره بود.

تشنه ش بود گفت چی بگیرم؟گفتم رانی بگیری کتک می خوری.(اخه هروقت میریم بیرون باید حتما رانی بگیره)رفیتم تو مغازه نیم ساعت طول کشید تا تصمیم بگیره چی می خواد.هی می گفت چی بگیرم؟این خوبه؟نه اون بهتره.این چی از اینا بگیرم؟شانس آوردیم نمی خواست لباس بگیره بالاخره دوتا آبمیوه با دو نخ سیگار گرفت.

یه خیابون خوشگل تو امیرآباد پیدا کردیم رفتیم توش سیگار کشیدیم.یه دونه هم بوسم کرد.دوستم حدیث زنگ زد بهم داشت می گفت خواب دوست جونو دیده . من هم زدم روی آیفون که خودش هم بشنوه . گفتم حالا چی دیدی گفت خواب دیدم دوست جون تو رو ... .بیچاره دوست جون این شکلی شد:این چقدر منحرفه.گفتم حدیییییییث رو آیفون بود.جیغ زد نهههههههه.این طرف هم دوست جون کلی خجالت کشید.بقیه خواب هم این بود که من نی نی دار شدم دوست جون هم میگه این نی نی ماله من نیست.(تاثیرات حرفای دیشبمونه)

یه کم دیگه راه رفتیم بعد دوست جون منو تا خونه سمیه اینا رسوند.بارون هم شدید شد.دوست جونم انقدر مهربونه دستشو گرفته بود بالای سرم که خیس نشم.

اومدیم خونه یعنی نامزد سمانه رسوندمون. رفتیم خونه شیوا اینا .دوست جون یه سی دی از چند تا مهمونی که رفته بودن و یه سری عکس از خودشو دوستاش برام آورده بود.با شیوا کلی به عکس ها خندیدم که ماله دو سه سال پیش بود و دوست جون و کوروش حسابی جوجه خروس بودن.کلی هم به دوست جون افتخار کردم که انقدر هنرمنده. بعد هم با خودش حرف زدم.

ازم قول گرفت که امشب شیر بخورم در حالی که از شیر متنفرم به  دوست جون قول دادم.چشممممممممم می خورم خوبه؟

این هم از امروز تا بعد.

راستی دوست جون وقی مظلوم میشه دقیقا این شکلی می شهمخصوصا وقتی من اذیتش می کنم(دلم می خواد اصلا مظلوم گیر آوردم خوبه)امروز به خودش هم گفتم که این شکلیه

نم نمه بارون

سلام خوبین؟

امروز دوست جونمو دیدم.صبح تا از خواب پا شد بهم زنگ زد(آخه خیلی سحرخیزه سر ساعت ۲ یا ۳ بعد از ظهر از خواب پا میشه)حرف زدیم.قرار بود با دوست جون بریم خونه سمیه دوستم که مامانش اینا مسافرتن.ولی یکی از فامیلهاشون که باهاش رو در واسی دارن رفته بود خونشون . سمیه گفت تو با شیوا بیاین اگه اون رفت بگید دوست جون هم بیاد اگر نه هم قبل از اینکه برگردی خونه برو پیشه دوست جونت. دوست جون هم قرار بود بره سره تمرین گفت تو هروقت برنامه ت معلوم شد به من خبر بده من میام.

ساعت ۳ با شیوا رفتیم اونجا که فامیلشون نرفته بود.یه کم قلیون کشیدیم که زیاد حال نداد چون پرتغال بود.بعد هم فیلم نامزدی سمانه خواهر دوقلویه سمیه رو دیدیم.با دوست جون هم ساعته ۵:۳۰ قرار گذاشتم که یه کم دیر رسیدم.

یه بارون نم نمه خوبی هم میمود.در کماله تعجب دوست جون چترشو نیاورده بود.گفت بریم کافی شاپ که من گفتم اونقدر وقت نداریم یه کم راه بریم.هوا خیلی دونفره بود.

تشنه ش بود گفت چی بگیرم؟گفتم رانی بگیری کتک می خوری.(اخه هروقت میریم بیرون باید حتما رانی بگیره)رفیتم تو مغازه نیم ساعت طول کشید تا تصمیم بگیره چی می خواد.هی می گفت چی بگیرم؟این خوبه؟نه اون بهتره.این چی از اینا بگیرم؟شانس آوردیم نمی خواست لباس بگیره بالاخره دوتا آبمیوه با دو نخ سیگار گرفت.

یه خیابون خوشگل تو امیرآباد پیدا کردیم رفتیم توش سیگار کشیدیم.یه دونه هم بوسم کرد.دوستم حدیث زنگ زد بهم داشت می گفت خواب دوست جونو دیده . من هم زدم روی آیفون که خودش هم بشنوه . گفتم حالا چی دیدی گفت خواب دیدم دوست جون تو رو ... .بیچاره دوست جون این شکلی شد:این چقدر منحرفه.گفتم حدیییییییث رو آیفون بود.جیغ زد نهههههههه.این طرف هم دوست جون کلی خجالت کشید.بقیه خواب هم این بود که من نی نی دار شدم دوست جون هم میگه این نی نی ماله من نیست.(تاثیرات حرفای دیشبمونه)

یه کم دیگه راه رفتیم بعد دوست جون منو تا خونه سمیه اینا رسوند.بارون هم شدید شد.دوست جونم انقدر مهربونه دستشو گرفته بود بالای سرم که خیس نشم.

اومدیم خونه یعنی نامزد سمانه رسوندمون. رفتیم خونه شیوا اینا .دوست جون یه سی دی از چند تا مهمونی که رفته بودن و یه سری عکس از خودشو دوستاش برام آورده بود.با شیوا کلی به عکس ها خندیدم که ماله دو سه سال پیش بود و دوست جون و کوروش حسابی جوجه خروس بودن.کلی هم به دوست جون افتخار کردم که انقدر هنرمنده. بعد هم با خودش حرف زدم.

ازم قول گرفت که امشب شیر بخورم در حالی که از شیر متنفرم به  دوست جون قول دادم.چشممممممممم می خورم خوبه؟

این هم از امروز تا بعد.

راستی دوست جون وقی مظلوم میشه دقیقا این شکلی می شهمخصوصا وقتی من اذیتش می کنم(دلم می خواد اصلا مظلوم گیر آوردم خوبه)امروز به خودش هم گفتم که این شکلیه

نی نی

 
سلام خوبین؟

من باز اومدم امروز به دوست جون گفتم قضیه اینجا رو و اون هم اومده و برای پسته پیش نظر هم داده.از همینجا دوست جون:خیلی عزیزیییییییییی

امروز هم یه عالمه حرف زدیم و سر اینکه چند تا نی نی داشته باشیم دعوا کردیم.آخه دوست جون از  نی نی بدش میاد ولی من عاشق نی نی ام.اون می گه فقط یکی اون هم دختر من می گم کمه کم دو تا حالا بیشتر هم شد عیب نداره.انقدر اینجا عکس نی نی های گولی گولی می ذارم تا دوست جون هم از نی نی خوشش بیاد.فردا هم قراره با دوست جون بریم بیرون که میام تعریف می کنم حتما.

                                       

آخه دوست جون دلت میاد ما فقط یکی از این فرشته ها داشته باشیم؟

اول دوستیمون تا حالا

سلام خوبین؟من می خوام خاطرات خودمو دوست جونمو بنویسم.الان یه خلاصه از اول دوستیمون تا حالا رو می نویسم و از این به بعد هم میام همه چیزو تعریف می کنم.من متولد 13دی 66 هستم. دوست جونم 26خرداد 65 .تاریخ دوستیمون یعنی اولین بار که همدیگرو دیدیم هم 20 مهر 85 بود .ولی من تا چند وقت بهش زنگ نزدم.اصلا فکرش رو هم نمی کردم که بخوام باهاش دوست شم.یه بار همینطوری بهش زنگ زدم و دیگه نزدم.و اون بعد از چند روز زنگ زد به شماره دوستم که ازش بهش زنگ زده بودم.و دعوا کرد که چرا منو سر کار گذاشتی و از این حرفا بعد هم قطع کرد . (همینجا ازش تشکر می کنم به خاطر این زنگ زدن چون شاید اگه اون زنگ نمی زد همه چی تموم میشد)من هم زنگ زدم گفتم من نمی خواستم سرکار بذارم ولی تو بچه ای .اون هم بهش برخورد گفت تو که منو نمیشناسی بیا ببینیم همدیگرو.من هم گفتم باشه همون روز از دانشگاه رفتیم و همدیگرو دیدم.دوست جونه من یه کم شبیه شادمهر عقیلیه.قیافه ش هم خیلی مظلوم و معصومه عین نی نی ها میمونه.اون روز که 8 آبان بود یه نیم ساعت با هم بودیم و برگشتیم قرار هم شد که من بهش بزنگم از این به بعد.ولی از اونجایی که من اون موقع خیلی گه بودم دفعه بعد که رفتیم بیرون بهش گفتم ببین من و تو فقط دوستیم این دوستی هم یه روز تموم می شه من نمی خوام به هم وابسته شیم که جدایی برامون سخت باشه اون هم در اوج مظلومیت هیچی نگفت.یکی دو هفته بعدش با دوستامون رفتیم بیرون دوسته من شیوا و دوسته او کوروش. که اون ها هم با هم دوست شدن.اولین باری که بهم گفت دوستم داره چند وقت بعدش بود که 4 تایی رفته بودیم امامزاده داوود برای اولین بار صورتمو بوسید و گفت نمی خوام از دستت بدم و دوستت دارم. یکی دیگه از دوستاش هم با دوست من دوست شد(به قوله دوست جون بنگاه دوست یابی داریم)که خیلی دوستمو اذیت کرد و به هم زدن.بعد تولدم بود که واقعا دوست جون منو شرمنده کرد منو شیوا و کوروش و سمیه یکی از دوستای من رفتیم فرحزاد. کادوم هم یه ادکلن معرکه بود با رژلب و ریمل و من برای اولین بار صورتشو بوسیدم.دیگه خبری نبود تا مهمونی حامد دوسته دوست جون که من و شیوا هم دعوت بودیم.و با 1000 تا خالیبندی تونستیم جور کنیم که بریم.خیلی مهمونی خوبی بود .مامان بابای حامد هم بودن.دوست جونه من که هنرمنده یه عالمه برامون ارگ زد.خیلی خوش گذشت ولی آخرش بابام اومد دنبالمون و یه کم تابلو شد که یه دروغ هایی گفتیم و کوفتم شد.اما به خیر گذشت.تمامه شب های محرم با هم بودیم یا من و شیوا اون طرف بودیم یا دوست جون میومد محله ما .کوروش هم تا جایی که می تونست می پیچوندمون و اعصابه دوس جونمو خورد می کرد.بعد ولنتاین بود که 4 نفری رفتیم بیرون و خیلی خوش گذشت کادویی که دوست جون برام گرفته بود یه عروسکه بزرگ با کاکائو بود . من هم یکی دو هفته قبل کادوشو داده بودم چون نمی تونستم ببرم خونه.براش یه پلیور با یه عروسکه کوچیک گرفته بودم.یکی از بهترین روزهایی که بیرون رفتیم تو اسفند بود که به هوای دانشگاه شیوا ار صبح جمعه تا بعد از ظهر 4 نفری با داداش کوروش بیرون بودیمو رفتیم درکه.از اونجایی که دوست جون هم مثله خودم دهن لقه به من گفت دلیله این همه پیچوندنه کوروش اینه که هنوز نتونسته با دوست دختر قبلیش که خیلی دختر بدیه و اذیتش می کنه به هم بزنه و من هم گفتم که شیوا هم دوس پسر فاب داره اون هم کلی حال کرد و گفت پس حقشه کوروش.همه چیز خوب بود تا پریروز که دوستم که مامانش اینا رفته بودن مسافرت منو دوست جونو دعوت کرد خونشون.خیلی خوش گذشت.دوستم که می خواست درس بخونه ما رفتیم تو اتاق خواهرش و با دل سیر همدیگر بغل کردیمو بوسیدیم.تو راه برگشت دوست جون خیلی ناراحت بود و می گفت نباید پیشروی می کردیم که من هم خر بازی در آوردم و رازی رو که نمی دونست واصلا جاش نبود که اون موقع بگم رو گفتم.دیگه گند خورد به اعصابه جفتمون.تا شب خیلی صحبت کردیم و من هم ازش خواستم که اگه نمی تونه مسئله رو هضم کنه تا بیشتر وابسته نشدیم تموم کنیم که اون گفت نه.دیروز دیگه تمامه حرفامون رو زدیم .از این که چه موانعی سر راهمونه تا به هم برسم و اینکه چه جوری این موانع رو می تونیم برداریم.و اینکه دیگه توی روابطمون پیشروی نکنیم.حالا بزرگترین مشکلمون درس دوست جونه که اگه از مهر بتونه بره دانشگاه خیلی خوب می شه .و می تونه کارش رو در کنارش انجام بده . تا درسش تموم شه باباش 60 ساله میشه و از سربازی هم معاف می شه.می دونم که یه کم بچه ایم ولی تا کارها اونجوری بشه که ما می خوایم دو تا سه سال دیگه طول می کشه بعد نامزد میکنیم.دوست جون فعلا از وجود اینجا بی خبره ولی یه روز بهش می گم و آدرس و پسورد رو بهش میدم تا خودش بیاد و هر چی می خواد بگه.لطفا کسی منو نصیحت نکنه که واقعا گوشم پره.در ضمن من یه وبلاگه دیگه دارم که اونجا همه دوستام هستم و دلم نمی خواد کسایی که میشناسن منو از جزیئات روابطمون باخبر باشن و از طرف دیگه چون می خوام این خاطراتو همیشه داشته باشم دارم اینجا می نویسمشون.تا بعد.