سلام خوبین؟۱۳تون به در شد؟
اول از همه یه سمس واسه ۱۳ به در:
// // // // /// /// //
// /// × // // /// /
اینا سبزه های ۱۳ به دره! اون وسطیشو برای رسیدنه تو به همه ی آرزوهات گره زدم!۱۳ به در خوش بگذره.
(واسه تو دوس جونم)
امروز قرار بود با دوست جون و دوستامون بریم ۱۳ به در.(البته ۱۳ به در ٫که نه. یعنی امروز با هم بریم بیرون)
افراد عبارت بودند از:من٫ دوست جونه گلم،شیوا ٫ کوروش که دیروز از مسافرت اومد٬ یلدا دوسته من که با علیه دوست جون اینا دوست شده ٬خوده علی٬حامد٬رضا داداشه کوروش٬پسر عمه کوروش (که می خواست با یلدا دوست شه و یلدا ضایعش کرد و با علی دوست شد)٬جواد (که دوست جون و علی و حامد به شدت ازش بدشون میاد).این سه تا آخری به دعوته کوروش اومده بودن
تا من تو خونه گفتم عصر می خوام با یلدا و شیوا برم بیرون همه صداشون در اومد که نههههههههه.
من هم گفتم باشه پس میریم خونه سمیه اینا.بابایی هم گفت پس من می رسونم من هم فوری گفتم باشه که شک نکنن.
هماهنگ کردیم قرار شد بعد که بابام ما رو گذاشت اونجا بچه ها بیان دنبالمون.حاضر شدم به بابا گفتم پاشو که برگشت گفت سوئیچ و کارتو بردار خودت برو. اما میری خونه اونا ها. نری دور بزنی
.من هم گفتم باشه. ولی داده مامان در اومده بود .من هم برای اینکه تابلو نشه گفتم من نمی دونم برم یا میای؟که بابا گفت برو.رفتیم دمه خونه سمیه اینا پارک کردیم .بلد نبودیم قفل فرمونو ببندیم که اون شیوای ضایع اومد بستش اونم چه جوری.دوست جون اینا زنگ زدن٫ گفتم بیاین تو کوچه قفل فرمون رو ببندین. که حامد اومد بستش.
من و دوست جونو یلدا و حامد رفتیم تو ماشینه علی.شیوای بیچاره تک افتاد تو ماشینه کوروش که رضا و پسر عمه کوروش هم اونجا بودن.رفتیم دنباله جواد .اونم رفت تو ماشینه کوروش اینا.راه افتادیم.تازه دعوا سر این قضیه که کجا بریم شروع شد
.از اونجایی که علی اینا از اون ماشینی ها خوششون نمیاد اول یه کم اونا رو اسکول کردن چون قرار بود اونا پشته سر ما بیان٫ علی یه عالمه تو کوچه ها دور خودش چرخید اونا هم به دنباله ما.
بعد که اسکول بازی تموم شد هر ماشین میوفتاد جلو میرفت سمته همونجایی که خودش دوس داشت.آخر رفتیم سمته درکه که انتخاب اون ماشینی ها بود.شیوا بیچاره هم هی سمس می داد که: نمی خوام. من اینجا تک افتادم حوصله ی اینا رو ندارم.
چقدر تو ماشین خندیدیم حامد گوشی شو داد یلدا که بگرده ببینه دوست دختر داره یا نه . بعد یه شماره رو گرفت گفت این شماره دوس دختره علیه. بگو دیگه بهش زنگ نزنه.یلدا هم یه ربع با طرف صحبت کرد که آره من دوست دخترشم. دیگه بهش زنگ نزن و از این حرفا.علی هم از اونطرف بندری می زد که شماره ی کیو گرفتید.بعد یه ربع یلدا پخ زد زیر خنده وهمه فهمیدن که اسکول شدن.خدایی من اولش به علی گفتم یلدا سر کارتون گذاشته ولی انقدر جدی حرف می زد که من هم باورم شده بود
.
رسیدیم ماشینو پار ک کردن. رفتیم یه سفره خونه.طبقه بالاش شلوغ بود.رفتیم پایین هیچ کس نبود.یارو اومد بچه ها سفارش قلیونو چای دادن .دوست جونم نهار نخورده بود .که از شانسش کباب نداشتن .دوس جون هم جوجه دوست نداشت.
بچه ها دو دسته شده بودن جواد و پسر عمه کوروش و رضا و خود کوروش اون طرف نشسته بودن. منو دوس جون وسط بودیم اینور هم یلدا و حامدو علی بودن.حالا هی همدیگرو ضایع می کردن.جواد هم هی سعی می کرد دوست جونو ضایع کنه که من حالشو می گرفتم و حامد اینا حال می کردن
.کوروش و پسر عمه اش هم که خیلی سوخته بودن که یلدا با پسر عمه دوست نشده هی می خواستن یلدا رو ضایع کنن.بعد دیدم دیگه خیلی دارن اذیت می کنن از اونطرف به کوروش گفتم بس کنه اینور هم به حامد .یه کم جو بهتر شد.کلی خندیدم با یلدا موشک درست کردیم .می زدیم تو سر و کله بچه ها.
قلیون هاش خیلی خوب بود.یه ساعت نشستیم که من گفتم دیگه کم کم پا شیم یلدا و علی می خواستن برت دسشویی که شلوغ بود منتظر نشستن رو تخت روبرویی.حامد اومد پیشه دوست جون نشست .بعد یه بازی اختراع کرد که اون دوست جونو بوس می کرد.بعد دوست جون منو . من شیوا رو.شیوا کوروشو.همینطوری دور می زد.
علی از اونور داد می زد ما هم بازی.شیوایه لوس هم کوروشو بوس نمی کرد.این وسط فقط دوست جون خوب بازی می کردو کلی حال می کرد
.ما هم یه غلطی کردیم به حامد گفتیم اگه پسره خوبی باشی هیلدا (دوستمون) رو واست جور می کنیم .عکسش رو هم بهش نشون دادیم . خوشش اومد.دیگه ول کن نبود هی هیلدا هیلدا می کرد.تا اذیت می کرد می گفتم اگه هیلدارو ... .نمیذاشت بقیه حرفمو بزنم می گفت نه پسر خوبی میشم.
بارون هم تند شده بود بدجور.بچه ها رفتن ماشینا رو آوردن سوار شدم.تو ماشین مامان زنگ زد گفت کجایی؟ چه شانسی آوردم٬ گفتم اومدیم بیرون چون زنگ زده بود اونجا کسی گوشیو برنداشته بود.یه عالمه دعوا کرد که تو این بارون کجا رفتی ؟برگرد برو اونجا ماشینو بردار بیا خونه.
بابا هم زنگ زد دعوام کرد.تو ماشین علی برگشتنه دوست جون یه عالمه بوسم کرد.خیلی وقت بود بوسش نکرده بودم. آدامسمو از دهنم درآورد خورد
رسیدیم اونجا قرار شد که یلدا رو اونا ببرن .من هم که نشستم پشته فرمون٬ پشتمون بیان و مواظبمون باشن.که مامان زنگ زد گفت وایستید تا بارون کم شه.حالا از شانسه ما سمیه اینا خونه نبودن.اونا رفتن ما هم راه افتادیم اومدیم.بارون خیلی شدید شده بود. تمامه شیشه ها بخار گرفته بود اصلا پشتمو نمی دیدیم.یه جا کشیدم به یه ماشینه که پارک بود.رسیدیم خونه شیوا پیاده شد دید: به به چی شده ماشین.
من هم زنگ زدم بابام که بیا ببین ماشین چه جوری شده.اون هم اومد گفت زدی؟گفتم نه اونجا که پارک بوده بهش زدن.تمامه سمته راستش خط افتاده بود و جلوش هم یه کم غر شده بود.
جلوی شیوا چیزی نگفت ولی اومد بالا گفت شیده جون بابایی خر خودتی اگه زده بودن آیینه می رفت.بگو به کی زدی خسارتشو بدیم.که من زیر بار نرفتم.خلاصه ۱۳ حسابی به در شد.
این هم از امروز که با تمامه اتفاقاش خوش گذشتو بد نبود.ولی من از اول دلشوره داشتم .به دوست جون هم گفتم که اون صدقه گذاشت کنار .خدا رو شکر همه چی بخیر گذشت.