از دسته مامانه من!



سلام خوبین؟

منو دوست جونم که زیاد خوب نیستیم.مامانم خیلی داره اذیت می کنهکاش قضیه رو نفهمیده بود. بیخیال حالا که می دونه 

فقط اومدم بگم دوست جونی من هنوز سره تمامه حرفها و قولهام هستم .همه چی سر جاشه فقط یه کم فرصت بده تا این گیرهای مامانی کم تر شه.

این هم تقدیم به تو عزیزه دلم:

تا وقتي كه تو هستي، تا لحظه اي كه ياد تو در خاطر من جاريست

تا زماني كه دستهاي گرمت همراه دستاي خسته ي منه!

تا وقتي كه نگاهت تنها پناهگاه و تكيه گاه نگاه سرگردان منه!

تا زماني كه تو همسفر جاده زندگي من هستي!

تا وقتي كه شونه هاي تو امن ترين جاي دنياست براي من!

من نفس می کشم ! براي زندگي كردن با تو!

 

من زنده ام برای اینکه ماله تو و عشقه تو باشم!

 معذرت خواهی!



سلام خوبین؟

 امروز پیشه دوست جونم بودم. اول بذار دیروز رو بگم که دوست جون ازم خواست آدرسه اون یکی وبلاگم رو بهش بدم. من هم دادم.اما از اونجایی که فضای اونجا کاملا با اینجا فرق داره. و تقریبا پر مخاطب تره٬دوست جون بعد از خوندنه اونجا یه کم ناراحت شده بود.

امروز که حرف زدیم همش می گفت آره تو اصلا اونجا یه جوری رفتار کردی که بقیه فکر کنن کسی تو زندگیت نیست.و من دلیلش رو نمی فهمم.شاید می ترسی از کسایی که واست نظر می دن کم شن  و از این حرفا. بعد هم می گفت آره کم کم دارم فکر می کنم که من مجبورت کردم که دوستم داشته باشی  و من برات مثله یه سرگرمی ام که اگه یکی بهتر از من بیاد منو می ذاری و میری

من هنگ کرده بودم . یه عالمه باهاش حرف زدم و تقریبا متقاعدش کردم که اینجوری نیست. الان هم برای اینکه خیالش راحت شه رفتم اونجا و تویه یه پست توضیح دادم که شاهین دوستمه و دوستش دارم و سوءتفهم رو تا جایی که می تونستم رفع کردم.

بعد که آشتی کردیم (اصلا هم قهر نبودیم) گفت امروز بیا ببینمت . قرار شد اون بره دنباله کارهاش من که کلاسم تموم شد بهش خبر بدم که قرار بذاریم . طرفای ساعت ۶ قرار گذاشتیم.

یه ربع به شیش زنگ زد که من رسیدم در حالی که من هنوز شوش بودم.گفتم عزیزم من تا جایی که بشه زود می رسونم خودمو

۶:۱۵ رسیدم. طبقه معمول رهسپاره کافی شاپه پاتوقمون شدیم.و باز هم طبقه معمول قهوه گرفتیم.

دوست جون امروز می گفت نظرت چیه اگه قرار بشه کیش زندگی کنیم. من هم خیلی جدی گفتم نه نمی شه آخه الهامو حدیث چه جوری بیان بچه هاشون رو بذارن پیشه من و  بعد بیان دنبالشون؟

آخه دوست جون نی نی دوست نداره و من عاشقه نی نی ام  و من با دوستام قرار گذاشتم که همه شون نی نی هاشون رو بیارن بذارن پیشم و من هم تا شب نگه دارم نی نی ها رو

و دوست جون یه عالمه سره این قضیه حرص می خوره. امروز می گفت از تیر زندگیه من شروع می شه تازه.پله پله کارهامو ردیف کنم برای رسیدن به تو و من کلی ذوقیم. دیگه کم کم پا شدیم. در تمامه طوله راه دستش دوره کمرم بود.وقتی هم رسیدیم سره خیابونه ما٬ مثله یه دختره خوب بدونه اینکه برگردم دوست جونو نگاه کنم از خیابون رد شدم

این هم از این.قبل از اینکه برم باز هم از دوست جونم معذرت می خوام که امروز باعث شدم غیرتش قلقلک بشه.(خودت می دونی که من به همین راحتی ها از کسی معذرت خواهی نمی کنم اما مشکل اینه که تو هرکس نیستی و دوست جونمی پس معذرت)

این عکسه هم تقدیم به تو به افتخاره خوابه دیشب و چون می دونم دوست داری از این عکسها:

 دختره خوب!


دختره خوب!


سلام خوبین؟  منو دوست جونم هم خوبیم  دیروز هم پیشه هم بودیم.

از دانشگاه که بهش زنگ زدم گفت تا کی کلاس داری؟ کلاست تموم شد بیا ببینمت. من گفتم :حالا یه روز دیگه بریم . گفت: نه من دلم تنگ شده.چرا نمیای ؟ کار داری؟ گفتم نه کار ندارم باشه بریم. ساعت ۴ قرار گذاشتیم فاطمی. جفتمون هم زود اومدیم و یه ربع به ۴ دیدیم همدیگه رو.

پرسید خب حالا چرا دلت نمی خواست بیای ببینمت؟ گفتم : راستش هر دفعه یهو اینجوری می گی پا شو بیا بیرون. می ترسم می گم حتما باز زده به سرت .می خوای همه چیو تموم کنی. قیافه ش این شکلی شد:این چه حرفیه عزیزه دلم؟ من که گفتم تحته هیچ شرایطی نمی خوام که بدونه تو باشم. دیگه هم این حرفو نزن.چشمممممممم

هر دفعه همینجوری می ریم بیرون٬اصلا کشیده می شیم سمته کافی شاپ همیشگیه که شده پاتوقمون رفتیم اونجامن آبمیوه می خواستم ولی دوست جون نذاشت هلو یا آناناس بگیرم و برام آب پرتقال گرفتآخه از بس مهربونه می گه اون بهتر و مقوی تره. یه کم سر حلقه دعوا کردیم. چون دوست جون می خواد به جای اون حلقه که واسه من گرفته بود و من سره بهم زدن پسش دادم و دوست جون گمش کرد برام یه حلقه بگیره و من می گم نباید بگیری. می گه آخه چرا مگه اون موقع نگرفته بودم. من گفتم :نه اون دفعه فرق داشت.نمی خوام به من متعهد باشی.اگه حلقه نگرفته باشی و نشه کمتر دلم می سوزه تا اینکه گرفته باشی و نشه. اون هم گفت:نشه نداره. من می خوام که بشه حتما هم می شه٬حلقه هم می گیرم

از اونجایی که کافی شاپ خیلی خلوت بود٬دوست جون دو سه بار محکم بوسم کرد. یه سیگار هم کشیدیم و کم کم پا شدیم.

یه کم راه رفتیم و بعد اودیم سمته خونه.دوست جون که همش می گفت امروز خیلی خوش گذشت نه؟ من هم می گفتم با شما همیشه خوش می گذره. مثله بچه های خوب هم از خیابون رد شدم.چون هر دفعه دوست جون صبر می کنه تا من از خیابون رد شم بعد میره. من هم چون می دونم وایستاده هی برمی گردم تو خیابون نگاش می کنم. اون هم حرص می خوره که تو خیابون برنگرد حواست به ماشینا باشه. ولی دیروز دختر خوبی بودم و بر نگشتم

امروز هم تلفنی صحبت کردیم یه کوچولو حرفمون شد ولی زود آشتی کردیم. چون چیزه زیاد خاصی نبود تعریف نمی کنم. تا بعد

دوست دارم!



 

در این خیال تو هستی

و لحجه ی باور گمشده ای

که قلب مرا می خواست

تو هستی

و من

که آرام آرام

عاشقت می شوم

همانی که خواستی.

علی و نرگس




سلام خوبین؟

اول بذار اینو بگم که چرا یلدا اینا به هم زدن: یلدا قبل از علی با یه پسره دوست بوده که تریپ ازدواج بودن. بعد پسره گفته که من دوست ندارم بری دانشگاه و چون یلدا نمی تونسته نره ٬پسره گفته پس  من میرم ٬یک سال دیگه که تو درست تموم شد بر می گردم و دیگه اون موقع میام خاستگاری.

بعد از اون یلدا با علی دوست شد و کلا یه کم تو خودش بود.بعده یه مدت علی هم خیلی دوست داشت بدونه قضیه چیه که یلدا اینجوریه و ازش پرسیده بود و یلدا همه چیو گفته بود.حتی اینکه ممکنه بعده یه سال پسره برگرده و قضیه شون جدی شه. علی هم گفته بود بینه من و اون یکیو انتخاب کن.با اونی باش که دوسش داری. یلدا هم گفته بود من نمی دونم تو تصمیم بگیر.و اینطوری شد که تموم شد رابطه شون.

خب حالا دیروز رو بگم. دیروز من با دوستای هنرستانم قرار داشتم.رفتم پیششون قرار بودساعته ۴ از اونجا بیام فاطمی و اونجا نرگسو شاهین و علی رو ببینم .

دوست جون زنگ زد گفت یه ربع دیر می رسن. که نرگس هم گفت خوبه چون من هم احتمالا دیر می رسم. هی هم گیر داده بود که بگیر بگیره .تو رو خدا یه جا بریم که خبری نباشه.

من و نرگس همدیگرو پیدا کردیم. زنگ زدیم دوست جون که اون هم میدون بود ولی علی هنوز نرسیده بود.بالاخره یه ربع به پنج تشریف آورد اون هم بدونه ماشین. ای بابا حالا کجا بریم؟ یه دربست گرفتن که بریم یوسف آباد سفره خونه غزل. رسیدیم اونجا دیدیم بسته س رو درش هم یه کاغذ زدن که به دلیله عدمه رعایت شئنواته اسلامی پلمپ شد شانسه ما رو تو رو خداحالا دوست جون می گه بریم کافی شاپه خودمون  . من گفتم نه دوره. روبروی سفره خونه یه کافی شاپ بود که رفتیم همونجا. علی که طبقه معمول سیگارو ترک کرده بود.تا دوست جون رفت سیگار بگیره اون اول از همه شروع کرد. اون سه تا گرمشون بود کافه گلاسه گرفتن ولی من قهوه گرفتم چون فقط نوشیدنیه داغ با سیگار حال میده.

علی رفته بود بالای منبر فقط چرتو پرت می گفت. ما هم مرده بودیم از خنده.شاهین هم فقط شیطونی می کرد. من هم همش می گفتم نکن٬دست نزن٬نگو٬... عینه این مامانا. وقتی هم راه می ریم.٬همش باید حواسم باشه که جلوشو نگاه کنه٬سرشو موظب باشه... .نرگس می گفت چرا اینجوری می کنی بذار هر کاری دوس داره بکنه  نمی دونه که دوس جون چقدر سر به هواس

هیچی دیگه تو کافی شاپه که فقط خندیدیم. علی برگشته می گه آره من اصلا از غیبت خوشم نمیاد بعد درست از همون موقع تا وقتی پا شدیم غیبت کرد.بعد ما همیشه عادت داریم هی می گیم پاشیم دیگه بریم. بعد همه هی همو نگاه می کنن هی می گن پا شیم دیگه . آخر هم نیم ساعت بعد پا می شیم.نرگس تعجب کرده بود بعد علی به نرگس می گفت اینا عادتشونه از این به بعد در جریان باش که وقتی می گن بریم نمی ساعت بعد می رن. من بلند شدم ٬علی گفت نه دیگه شیده که پا شه قضیه جدیه. قرار شد تا فاطمی بیایم بعد از اونجا من بیام خونه .دوس جون اینا هم با نرگس تا  آریاشهر برن. من و دوس جون جلوتر میومدیم.اونا پشته سرمون بودن. دلمون واسه نرگس سوخت از بس علی حرف زد. دوست جون دستشو گذاشته بود رو کمرم می گفت وای دلم می خوا بغلت کنم

دیگه رسیدیم فاطمی من اومدم خونه اونا هم با نرگس رفتن.طبقه اخباره رسیده علی در آخر شماره شو داده و از نرگس خواسته که بهش بزنگه.

این هم از این. دیشب هم با دوست جون صحبت می کردم. شایان دوسته مهرنوش برای جمعه برنامه ریخته بود که با من و شاهین ٬۴ نفری بریم از نهار تا عصر بیرون باشم. تا با شاهین هم آشنا بشه. وقتی به دوس جون گفتم راضی نبود که بریم. من دلیلش رو نفهمیدم. گفت شیده یه چیزی می خوام بگم ولی نمی تونم. گفتم وای می خوای به هم بزنی؟ گفت:نه این چه حرفیه. اتفاقا در مورده همین بود. خیلی دوستت دارم و تحته هیچ شرایطی نمی خوام که به هم بزنیم. امکان داره این یکی دو ماه یه کم کمتر ببینیم همو . ولی دلم نمی خواد فکر کنی که عوض شدم. چون هنوز هم دلم می خواد هر روز ببینمت. ولی بذار یه کم کارهام رو به راه بشه ٬بعد می شم همون شاهینی که تو می شناختی.

نمی دونم قضیه چیه ولی باشه شاهین هر چی که تو می خوای.

تا بعد

 با دوست جون همیشه عالی می گذره.




سلاااااااااام خوبین؟

یکشنبه پیشه دوس جون بودم.من از دانشگاه می خواستم بیام. اول یه عالمه بحث کردیم که کجا بریم. من می گفتم نریم کافی شاپ همیشگیه به خدا دیگه از مرده که صاحبه اونجاس خجالت می کشم.من گفتم بریم پارک طالقانی بعد چون هر دفعه که اونجا قرار می ذاریم شاهین دیر می رسه بعد تا آخر باهاش قهرم ٬ دوس جون خیلی جدی می گفت نه آخه اونجا می خوایم بریم من استرس می گیرم (الهی قربونش برم) بعد از یه عالمه بحث قرار شد بریم کافی شاپ همیشگی

۵:۲۰ دیدیم همدیگرو یه کم راه رفتیم گفت نریم کافی شاپ بریم آب هویج بخوریم. رفتیم سمته یوسف آباد آبمیوه خوردیم بعد هم رفتیم شفق نشستیم. یه ساعت با هم بودیم هی دوس جون معذرت خواهی می کرد که امروز بد گذشت و از این حرفا.همین جا می گم دوس جون با تو که به من بد نمی گذره ! عالی می گذره.مهم نیست کجا بریم مهم اینه که پیشه توام . یه چیزایی هم جلوی مامانی تابلو شد که کشید کنار باهام صحبت کرد و فعلا همه چی خوبه.

امروز هم با دوست جون بودم و علی و نرگسو بریم که دوستشون کنیم توپسته بعدی امروز رو تعریف می کنم. نکته:یلدا و علی دو سه هفته پیش به هم زدن یعنی یلدا بهم زد.

 ماشین سواری!



سلام خوبین؟

امروز پیشه دوست جونم بودم. دیشب که با علی و حامد و رحمان شیطونی کرده بودن ٬ آب شنگولی خورده بودن. حاله دوست جونم بد شده بود.زنگ زدم بهش ببینم چطوره که علی گوشیو برداشت بعد رحمان گوشیو گرفت . من نمی دونم با چه رویی با من حرف زد؟! (به خاطر اینکه دوستم ٬ مهرنوش رو پیچوند و اون موقع که با مهرنوش بود دوست دختر  داشت که بعد دوست جون به ما گفت) گفت شاهین دستشوییه. بعد خوده دوست جون اومد حالش خوب نبود.قرار شد بره خونه. شب هم یکی دو تا سمس بهش دادم که رفته بود حموم و حالش بهتر شده بود خدا رو شکر. آهان راستی قراره یکی از بچه های دانشگاهو که اسمش نرگسه با علی دوست کنم. شاید حوریه دوستش هم با حامد دوست شه.(بنگاه دوستیابی رو حال می کنید؟)

امروز دوست جون از خواب که پا شد صحبت کردیم. من پیشه مهرنوش بودم. بهش گفتم اگه از بابا ماشین گرفتم میام پیشت که گفت باشه.

ساعت ۴ به بابا زنگ زدم ٬ گفت بیا خونه ببر.رفتیم کارتو سوئیچو گرفتیم. بماند که تو پارکینگ داشتم از پارک در میومدم آیینه ماشین گرفت به سوتونه پارکینگ و گوشه آیینه کنده شد البته خیلی کوچیک. رفتیم یه کم کردستانو دور زدیم.بعد زنگ زدیم دوست جون که گفت نهار می خورم الان میام.ماهم رفتیم جلویه مجتمع .دوست جونم اومد. گفت بذار بگم علی اینا هم بیان.قبل از اینکه علی بیاد یه دونه بوسش کردم. علی که اومد  گفتم علی تو بشین . یه کم دور زدیم رفتیم یه نخ سیگار کشیدیم. که حامد هم بهمون پیوست .دوست جونم اومد عقب پیشه منو مهرنوش. اون دوتا هم جلو نشستن.

بعد من گفتم تا سره شهر آرا بیاید. بقیه ش رو تا خونه خودم می شینم. که علی گوش نداد و تا فاطمی اومدن که من نشینم پشته فرمون. تو ماشین هم دوست جون بوسم کرد. بعد هم اونا پیاده برگشتن .یه عالمه ازشون تشکر کردم.  با مهرنوش اومدیم تو پارکینگ گوشه آیینه رو چسبوندیم نمی دونم حالا لو می ریم یا نهاین هم از امروز.

 دوست جونی.



سلام خوبین؟ امروز پیشه دوست جونم بودم. دلم واسش یه ذره شده بود. اولین بار بود که یه هفته ندیده بودمش.یه ربع به سه قرار داشتیم. دو تا سیگار از بابام کش رفته بودم.سیگارشو عوض کرده فوضولیم درد گرفته بود ببینم سیگار جدیده چه طعمیه.

یکی دادم دوست جون کشید. رفتیم کافی شاپ همیشگیه. دوست جونم به قوله خودش منگ بود نمی دونم چرا. طبقه معمول قهوه خوردیم. دوست جون سیگار بابامو برام روشن کرد که اصلا خوشم نیومد دادم خوده دوست جون بکشتش. بعد هم دوست جون رفت سیگار گرفت. یه نخ کشیدیم. چون دیرش می شد و کلاس رانندگی داشت زود پا شدیم. تو راه هم یه کم اذیتش کردم.همین جا بهش می گم دوست جونی شوخی کردم.

این هم از این. یه نفر تو کامنت ها پرسیده بود چند وقته دوستین؟ ما از ۲۰ مهر ۸۵ با همیم. در ضمن آرشیوه پایین هم اوایله دوستیمونه.

دلم واسه دوست جونم تنگ شده!



سلام خوبین؟ من که زیاد خوب نیستم از سه شنبه تا حالا دوست جونمو ندیدم.احتمالا تا پنج شنبه هم نمی بینیم همدیگرو.

پنج شنبه که ساله خواهرم بود رفتیم بهشت زهرا و نشد برم پیشش.جمعه هم تلفنی صحبت کردیم. دوسته سعیده باز بهم زنگ زد که بهش گفتم شاهین دوست نداره من باهات صحبت کنم . اون هم گفت باشه خدافظ! یه کمی خیاله دوست جون راحت شد. دیروز هم برای اولین بار دوست جون سرم داد زد. خب می خوام از اول تعریف کنم.

سعیده دوسته من با یه پسره دوست شده که اول به قصده ازدواج اومده بود جلو. بعد کم کم پسره شخصیته مزخرفشو نشون داد.(همون که اون روزی که خونه دوست جون اینا بودم زنگ زد روزمون رو خراب کرد.) خیلی روانیه. به دوستم گفته باید باهاش رابطه داشته باشه وگرنه تهدیدش کرده و گفته تهدیدها رو عملی میکنه . بعد من برای دوست جون اینا رو تعریف کردم. اون هم چون دوستم رو می شناسه خیلی ناراحت شد و گفت به سعیده بگو اگه واقعا نمی خوایش تو کاریت نباشه من درستش می کنم و کاری می کنم که بی خیالت بشه و از این حرفا.

دیروز من با سعیده و دوست جون با هم حرف زدم . ولی سعیده قبول نکرد چون می ترسید پسره یکی از تهدیدهاشو عملی کنه.

من هم هی به دوست جون گیر دادم که بگو دقیقا می خوای چی کار کنی؟ اون هم سرم داد زد که تو به ایناش چی کار داری. از این لجم گرفت که تا حالا به خاطر خودم سرم داد نزده بود حتی اون موقع که می خواستیم بهم بزنیم. یه کم دیگه صحبت کردیم و من با ناراحتی خداحافظی کردم. بعد هم ۲ تا سمس دادم که : انگار دیگران و مشکلاتشون برای تو مهم تر از من هستن که جواب نداد.بهش زنگ زدم که گفت الان می خواستم بزنگم. قطع کن می زنگم بهت. زنگ زد گفت:باور کن اینطوری نیست.معلومه که تو مهم تری . من به خاطره اون اعصابم خورد بود. تو هم هی گیر می دادی.

دیرش هم شده بود . کلاس رانندگی اسم نوشته دیروز اولین جلسه آئین نامه بود.هیچی دیگه آشتی کردیم.(اصلا مگه ما می تونیم قهر کنیم.) امروز هم صحبت کردیم. مثله همیشه مهربون بود.

به خودش نمی گم٬ اینجا می نویسم که بیاد بخونه:دوست جونم دله من هم خیلی برات تنگ شده.اما عیب نداره جفتمون به این دلتنگی ها احتیاج داریم.

تا بعد.

 

این هم واسه عزیزه دلم:

مي خوام بگم: دوسِت دارم! به پنجره ! به آسمون!به اين شب ِ آينه دزد! به تك درخت ِ كوچه مون!مي خوام بگم: دوسِت دارم! به تو! به اسم ِ نقطه چين!به گريه هاي بي هوا! به كولي ِ كوچه نشين!دوسِت دارم، دوسِت دارم، دوسِت دارم

خونه ی دوس جون اینا



دوباره سلام.خب سه شنبه رو بگم. روزه قبلش دوست جون گفت فردا پاشو بیا اینجا.گفتم باشه که قرار شد بهم خبر بده .

ساعته یک بود که با بچه ها رفتیم کالباسو نون گرفتیم که نهار بخوریم که دوست جون سمس داد که میای؟کی میرسی؟ زنگ زدم بهش که گفت مامان اینا هنوز نرفتن.تا نیم ساعت دیگه می رن.الان راه بیفت که تا یه ساعت دیگه برسی. گفتم:بله؟ دو ساعت از اینجا تا خونه شما راه! گفت:پس راه بیفت یه چیزی هم بخور بعد بیا اینجا با هم نهار می خوریم.گفتم من که دارم می خورم برای تو هم میارم. گفت: نه عزیزم بیا اینجا من برات نهار درست می کنم.

من راه افتادم تا ۲.۳۰ رسیدم.اومد سره مجتمع دنبالم. اولین بار بود که خونشون رو می دیدم. هی می گفت خونه مون نا مرتبه ها.گفتم بیخیال مگه اومدم مهمونی. رفتیم تو مانتو و مقنعه م رو در آوردم .گفت بریم تو اتاقم رفتیم اونجا کامپیوتر رو روشن کرد. آهنگ گذاشت.گفت چی می خوری بیارم؟من گفتم : آب. رفت بیاره رفتم پیشش تو آشپزخونه٬ آب خوردم نذاشت لیوان رو بشورم خودش شست.

گفت نهار؟ که گفتم من خوردم برای تو هم کالباس آوردم که آخر هم بهش لب نزد .میل نداشت.

رفتیم تو اتاق یه کم آهنگ گوش کردیم . یه کم نشستم تو بغلش گفتم بریم چایی و سیگار؟ که اون هم پایه. رفتیم هرکاری کردم نذاشت من چایی بریزم خودش ریخت.حالا قند پیدا نمی شد.رفتیم تو اتاق که گفت اینجا بو می گیره .دوباره بریم تو آشپزخونه دوباره رفتیم اونجا نشستیم یه سیگار کشیدیم چایی خوردیم.

دوست پسره سعیده زنگ زد که چرا به سعیده گفتی بهتره با من بهم بزنه.به خاطره حرف تو ما بهم زدیم. و گوشی رو قطع کرد. بعد دوباره زنگ زد.شاهین هم گفت باید رو آیفن باشه هر چی از دهنش در اومد به من گفت که تو بیخود کردی .مگه من به تو زنگ می زنم چی می گم که تو اینطوری فکر کردی.من به جای سعیده تصمیم می گیرم.باید با هم قطع رابطه کنید.گفتم خودش باید بگه گفت الان پشته خطمه من دارم میگم. و گوشیو قطع کرد.

گند زد به روزمون. شاهین در حده مرگ عصبانی بود گوشیمو برداشته بود میگفت باید بهش زنگ بزنم باهاش حرف بزنم گه می خوره با تو اینطوری حرف میزنه. انقدر باهاش حرف زدم تا یه کم آروم شد.  گفتم ببین اون بیشعوره. اصلا در شخصیته تو نیست که باهاش حرف بزنی. اینطوری بدتر میشه .جونه من بیخیال شو. یه کم آروم شد گفتم بریم تو اتاق.رفتیم یه کم عکس دیدیم.یه کم برام ارگ زد.به سعیده هم هر چی زنگ می زدم اشغال بود.گفتم بریم یه سیگار دیگه بکشیم؟گفت بریم.رفتیم آشپزخونه یه سیگار دیگه کشیدیم.

می خواستم برم به سعیده بزنگم.که دوست جون گفت می خوام تا اتاق بغلت کنم. هر چی گفتم بابا سنگینم نمی تونی تو گوشش نرفت.برخلافه تصورم خیلی راحت بلندم کرد و تو بغلش بردم تو اتاق.

تلفنه سعیده هنوز اشغال بود.یه عالمه دوست جونو بغل کردم .خیلی وقت بود بغلش نکرده بودم. اون هم یه عالمه بوسم کرد. همینطوری تو بغلش بودم که دوسته سعیده باز زنگ زد.شاهین گفت بزن رو آیفون.زدم. گفت زنگ زدم معذرت خواهی کنم من با شما بد صحبت کردم.می خواستم اینطوری سعیده رو تنبیه کنم. گفتم :به من چه آخه؟ حالا بذار من بگم اون موقع تلفن رو آیفون بود شاهین هم همه چی رو می شنید .انقدر عصبانی شده بود که می خواست زنگ بزنه باهات حرف بزنه.گه برگشته می گه باشه من از شما معذرت خواهی می کنم٬ نه از شاهین. هیچی دیگه فقط می خواست روزمون رو خراب کنه.

دیگه تا جایی که تونستم شاهین رو بوس کردم و تو بغلش موندم.زنگ زد به مامانش اینا که ببینه کی بر می گردن که اونها گفتن تا یه ساعت دیگه راه می افتیم. دیگه کم کم حاضر شدم که بیام .به دوست جون گفتم می خوام برم صورتمو بشورم که بدونه آرایشمو ببینی.اون هم گفت باشه .وقتی صورتمو شستم گفت من همه جوره تو دوست دارم کلی ذوق کردم.

دیگه پا شدیم که من برگردم خونه. تا یه جایی باهام اومد.گفتم برو دیگه خودم می رم.خلاصه که اگه دوست سعیده حالمونو نمی گرفت خیلی روزه خوبی بود.دوست جون هم ازم قول گرفته دیگه تحته هیچ شرایطی جوابه تلفنه این پسره رو ندم.چشم آقا شاهین خوبه؟

دیروز که با دوست جونم صحبت کردم گفت سه شنبه بهترین روزه زندگیم بود. این هم از این.

اون روزه بد!


سلام خوبین؟

اومدم از اوله قضیه به هم زدن رو تعریف کنم. قرار بود یکشنبه با دوست جون بریم بیرون.از دانشگاه اومدم.مترو آرایش کردم ساعته ۵.۱۵ قرار داشتیم.دوست جون ساعته یه ربع به ۵ زنگ زد گفت من میدون هستم کی میای؟ گفتم چرا انقدر زود اومدی گفت نیم ساعته اینجام.گفتم تا جایی که بشه زود می رسونم خودمو.

آخر هم ۵.۳۰ رسیدم.شیوا دوسته کوروش هی زنگ می زنه به گوشیه دوست جون سراغه کوروش رو می گیره .قرار بود این دفعه که زنگ زد. من باهاش حرف بزنم و بگم خوشم نمیاد بزنگه به دوست جون.که زنگ زد.

ـبله؟   ـ سلام میشه گوشی رو بدین به شاهین؟   ـ نه نمیشه؟   ـ چرا؟   ـ من شیده دوستش هستم.  ـ بله می دونم خوب هستین؟ میشه گوشیو بدین بهش؟   ـ گفتم که نمی شه! من به کوروش هم گفتم بهتون بگه نمی دونم گفته یا نه. من اصلا خوشم نمیاد که به گوشیه شاهین زنگ و سمس بزنی.   ـ باشه حالا این دفعه رو بده.   ـ باشه این دفعه رو می دم اما دیگه بهش زنگ نمی زنی.  (یه هو قاطی کرد) ـ من شاهینو خیلی وقته می شناسم.    ـ می دونم.  ـ ما با هم رودروایستی نداریم.اگه ناراحت می شد خودش می گفت.   ـ خودش روش نشد بگه من الان دارم بهت می گم.برو گوشیه کوروش رو ببین.چند بار با شاهین حرفم شده به اون زنگ زدم؟   ـ باشه ما با هم از این حرفا نداریم.  ـ من دوست ندارم.   ـ باشه حالا همین دفعه رو بده.   من هم گوشیو دادم که دوست جون قطعش کرد و حرف نزد. 

رفتیم کافی شاپ همیشگیه.ولی دوست جون خیلی بیقرار بود و معلوم بود اعصابش خورده.اونجا هم شلوغ بود نمی تونست راحت صحبت کنه. ولی تعریف کرد که شبه پیش با باباش حرفش شده. گفت که کار برام جور شده که ۳ ماه تابستون رو برم کیش بعد هم نمی تونم درس بخونم از مهر می رم سربازی.فکر کنم این بهترین کاریه که می تونم بکنم. گفتم:ببین فکره منو نکن.کاری رو انجام بده که فکر می کنی بهترین کاره.حالا یا میشه که با هم باشیم یا نمیشه.

از اونجا اومدیم بیرون. قرار شد راه بریم بقیه حرفا رو بزنیم. حرفش هم این بود که با این وضعیته من تا ۵ ـ ۶ ساله دیگه هم شاید نتونم باهات عروسی کنم.بعد هم هیچ وقت شرایطه من اونجوری نمی شه که تو می خوای.اصلا این همه با هم بمونیم بعد نشه اون وقت چی؟تو به من وابسته شدی؟  گفتم :آره.

دیگه فهمیدم که قضیه چیه گفتم ببین به نظره من می تونیم تو این مدت با هم باشیم تا ببینیم چی میشه.بعدش یا میشه یا نمشه دیگه؟ گفته:نه نمی خوام این همه مدت پای من بشینی اونوقت نشه.

گفتم من نظرم رو گفتم از اینجا تا خونه فکراتو بکن.هر چی تو بگی همون کار رو انجام میدیم.ولی اگه قراره تموم شه ۴شنبه بیا برای آخرین بار ببینمت.

دیگه من رو هوا بودم.میگفتم خیلی نامردی.من اولین باری که رفتیم بیرون نگفتم این یه دوستیه ساده س .نه تو به من وابسته شو. نه کاری کن که من بهت وابسته شم. اون هم می گفت راست می گی تقصیره منه .حق داری هرچی بگی.تورو خدا منو ببخش .من نباید می ذاشتم تو روابطمون پیشروی کنیم خواهش می کنم منو ببخش. گفتم:تو که می دونی من از هیچ کس بدم نمیاد  از کسی کینه به دل نمی گیرم.چه برسه که اون یه نفر تو باشی.مطمئن باش همیشه دعای خیرم پشته سرته

خیلی سعی می کردم که بغضم نشکنه.هی زورکی می خندیدم. اون هم می گفت دوست دارم این خنده همیشه رو لبات باشه .دلم نمی خواد تا یه آهنگ گوش می دی یاده من بیفتی.عکسهام رو بریز دور که هی نخوای ببینیشون. گفتم دیگه چرا زور می گی مگه اینا دسته منه؟مگه می شه ناراحت نباشم.گفتم یه چیزه دیگه:قبل از تو ٬ ازدواج تو برنامه ۵-۶ ساله آینده زندگیه من نبود ٬ برو دنباله زندگیت تمامه کارهات رو بکن چند سال دیگه وقتی همه چی اونجوری شد که می خوای بشین فکر کن ببین هنوز تو دلت هستم یا نه؟اگه بودم برگرد.قول نمی دم منتظرت بمونم.ولی تو برگرد یا هستم یا نه.  گفت: اگه اینجوری بشه دیگه برای دوستی نمیایم . فقط میام جلو دیگه.

همش می گفت دوست ندارم فکر کنی که که پیچوندمت یا حرفه دختره دیگه ای هست.چون به خدا اینطوری نسیت.تو می دونی که من اهله دختربازی نیستم.هیچ وقت هم هیچ کس نمی تونه جای تو رو برام بگیره. 

 گفتم تا ۴ شنبه حرف بزنیم؟ گفت آره حتما.اصلا هر وقت خواستی٬دلت گرفت یا هر چی بهم زنگ بزن سمس بده٬بیا ببینمت.گفتم شاید چند وقت یه بار حاله همو بپرسیم ولی بهتره که همین هم نباشه تا هوایی نشیم.

 دیگه رسیدیم سمته خونه.موقع خداحافظی حلقه شو پس دادم.گفت نه!بذار بمونه پیشت.اصلا بکن یه انگشته دیگت.گفتم نه دسته تو باشه.گفت من هم پس بدم؟ گفتم نه ماله خودت.   حلقه مو کرد  انگشت کوچیکش. بغض داشت خفه م می کرد ولی خندیدم گفتم کم مثله دخترایی این رو هم بکن دستت. با چه زجری خداحافظی کردم.

اومدم پیشه مهرنوش یه کم گریه کردم .رفتم خونه زنگ زدم به الهام و سمیه .چرت پرت می گفتم یه کم گریه می کردم.بعد مزخرف می گفتم و می خندیدم٬دوباره وسطش گریه می کردم.

یه سمس دادم به شاهین که زنگ زد خیلی حالش بد بود.حلقه م رو گم کرده بوددیگه داشتم خفه می شدم.شب هم یه چندتا سمس داد که بخواب ٬ انقدر فکر نکن فردا حرف می زنیم.که من گفتم نه نظرم عوض شد تا ۴ شنبه حرف نزنیم. اون هم گفت هرجور راحتی.

بماند که اون شب تا صبح چی کشیدم و فرداش با چه قیافه و چشمایی رفتم دانشگاه . همه بچه ها فهمیدن. کله دانشگاه بسیج شدن که منو دلداری بدن.یلدا سمس داد که خدا بد نده بهم زدین؟ گفتم سر کلاسم می زنگم بهت. اومدم بهش زنگ زدم فقط گریه کردم. گوشیمو درآوردم دیدم شاهین ۳ ـ۴ تا سمس داده که توروخدا بذار حرف بزنیم دارم دیوونه می شم.جوابمو بده. چون گوشی سایلنت بود من نفهمیده بودم.

بهش زنگ زدم. اون گریه می کرد من گریه می کردم. می گفت نمی تونم شیده من نمی تونم با تو نباشم. می گفتم مگه من گفتم ؟ مگه من خواستم؟ تو خواستی.می گفت نه نمی تونم. فقط گریه می کردیم.هی قربون صدقه م می رفت می گفت غلط کردم می مونیم با هم.همه چی هم با زمان. ولی من نمیتونم با تو نباشم . بدترین ضربه زندگیم بود.

خلاصه که فقط زجر کشیدیم.آخر هم نتونستیم از هم دل بکنیم.وقرار شد که بمونیم باهم. ولی واقعا بد بود امیدوارم واسه هیچکس پیش نیاد.

چه پسته طولانی شد.تو پسته بعدی سه شنبه رو تعریف می کنم که با هم بودیم.

 آشتی




آشتی کردیییییییییییییییییییمدیشب و امروز صبح بد ترین روز واسه منو دو ست جون بود. خدا کنه دیگه منو و دوست جونم این لحظات بد و تجربه نکنیم .به تنها چیزی که احتیاج داریم دعا است.

 

يادت هست كه گفتي: دوستت دارم  سرم رو پايين انداختمو گفتم:

نظر لطفِته....

سرم رو بالا آوردي و تو چشام نگاه كردي وگفتي:

 نظر لطفم نيست ،   نظر دِلَمه ...

تكرار اون نگاه نافذ و اون جمله كه هيچ وقت برام تكراري نميشه

باعث شد كه دلِ منم صاحب نظر بشه....

ومنو مجبور كنه كه بهت بگم : منم دوست دارم

مگر نگفته بودي "دوستت دارم"؟

مگر دوستت نداشتم؟

پس چرا حالا ، تنها هم آغوش من يادِ توست؟

يكي از ما دو تا دروغ مي گفت.....

ولي هنوزهمانقدر برايم عزيز هستي كه نمي توانم تهمت اين دروغگويي

 را به تو بزنم

آري من دورغ مي گفتم...

دورغي به وسعت تمام بي تو ماندن هايم

من دوستت نداشتم                    من ديوانه وار عاشقت بودم

من تو را با ذره ذره وجودم مي پرستيدم .

 

     اگه تا روز قيامت داشتنت نباشه قسمت    

                              چشم به راهِ تو مي مونم با دلي پر از صداقت.

حالم بده


همه چی با شاهین تا چهارشنبه داره تموم می شه.

هیچ حرفی برای گفتن ندارم.

چهارشنبه رو هم میام تعریف می کنم.

همین.

 

عزيزم!

 از تو نمي‌خواهم كه برايم اشك بريزي.

عاشقم باشي و شبها را با ياد من سپري كني.

 برايم آرزوي خوشبختي يك جانبه را بكني.

 نمي‌خواهم كه اسيرم باشي، مي‌خواهم باشي و عاشقانه زندگي كني.

خوشبخت باشي  وبگذاري با خوشبختي‌ات خوشبخت باشم.

اي روياي دست ‌نيافتني‌ام!