اومدم از اوله قضیه به هم زدن رو تعریف کنم
.
قرار بود یکشنبه با دوست جون بریم بیرون.از دانشگاه اومدم.مترو آرایش کردم
ساعته ۵.۱۵ قرار داشتیم.دوست جون ساعته یه ربع به ۵ زنگ زد گفت من میدون
هستم کی میای؟ گفتم چرا انقدر زود اومدی گفت نیم ساعته اینجام.گفتم تا جایی
که بشه زود می رسونم خودمو.
آخر هم ۵.۳۰ رسیدم.شیوا دوسته کوروش هی زنگ می زنه به گوشیه دوست جون
سراغه کوروش رو می گیره .قرار بود این دفعه که زنگ زد. من باهاش حرف بزنم و
بگم خوشم نمیاد بزنگه به دوست جون.که زنگ زد.
ـبله؟ ـ سلام میشه گوشی رو بدین به شاهین؟ ـ نه نمیشه؟
ـ چرا؟ ـ من شیده دوستش هستم. ـ بله می دونم خوب هستین؟ میشه گوشیو
بدین بهش؟ ـ گفتم که نمی شه! من به کوروش هم گفتم بهتون بگه نمی دونم
گفته یا نه. من اصلا خوشم نمیاد که به گوشیه شاهین زنگ و سمس بزنی
. ـ باشه حالا این دفعه رو بده. ـ باشه این دفعه رو می دم اما دیگه بهش زنگ نمی زنی.
(یه هو قاطی کرد) ـ من شاهینو خیلی وقته می شناسم
.
ـ می دونم. ـ ما با هم رودروایستی نداریم.اگه ناراحت می شد خودش می
گفت. ـ خودش روش نشد بگه من الان دارم بهت می گم.برو گوشیه کوروش رو
ببین.چند بار با شاهین حرفم شده به اون زنگ زدم؟ ـ باشه ما با هم از این
حرفا نداریم. ـ من دوست ندارم. ـ باشه حالا همین دفعه رو بده. من هم
گوشیو دادم که دوست جون قطعش کرد و حرف نزد.
رفتیم کافی شاپ همیشگیه.ولی دوست جون خیلی بیقرار بود و معلوم بود اعصابش خورده.
اونجا
هم شلوغ بود نمی تونست راحت صحبت کنه. ولی تعریف کرد که شبه پیش با باباش
حرفش شده. گفت که کار برام جور شده که ۳ ماه تابستون رو برم کیش
بعد
هم نمی تونم درس بخونم از مهر می رم سربازی.فکر کنم این بهترین کاریه که
می تونم بکنم. گفتم:ببین فکره منو نکن.کاری رو انجام بده که فکر می کنی
بهترین کاره.حالا یا میشه که با هم باشیم یا نمیشه
.
از اونجا اومدیم بیرون. قرار شد راه بریم بقیه حرفا رو
بزنیم. حرفش هم این بود که با این وضعیته من تا ۵ ـ ۶ ساله دیگه هم شاید
نتونم باهات عروسی کنم.بعد هم هیچ وقت شرایطه من اونجوری نمی شه که تو می
خوای.اصلا این همه با هم بمونیم بعد نشه اون وقت چی؟
تو به من وابسته شدی؟ گفتم :آره.
دیگه فهمیدم که قضیه چیه گفتم ببین به نظره من می تونیم
تو این مدت با هم باشیم تا ببینیم چی میشه.بعدش یا میشه یا نمشه دیگه؟
گفته:نه نمی خوام این همه مدت پای من بشینی اونوقت نشه.
گفتم من نظرم رو گفتم از اینجا تا خونه فکراتو بکن.هر چی
تو بگی همون کار رو انجام میدیم.ولی اگه قراره تموم شه ۴شنبه بیا برای
آخرین بار ببینمت.
دیگه من رو هوا بودم.میگفتم خیلی نامردی.من اولین باری که
رفتیم بیرون نگفتم این یه دوستیه ساده س .نه تو به من وابسته شو. نه کاری
کن که من بهت وابسته شم. اون هم می گفت راست می گی تقصیره منه .حق داری
هرچی بگی.
تورو
خدا منو ببخش .من نباید می ذاشتم تو روابطمون پیشروی کنیم خواهش می کنم
منو ببخش. گفتم:تو که می دونی من از هیچ کس بدم نمیاد از کسی کینه به دل
نمی گیرم.چه برسه که اون یه نفر تو باشی.مطمئن باش همیشه دعای خیرم پشته
سرته


خیلی سعی می کردم که بغضم نشکنه
.هی
زورکی می خندیدم. اون هم می گفت دوست دارم این خنده همیشه رو لبات باشه
.دلم نمی خواد تا یه آهنگ گوش می دی یاده من بیفتی.عکسهام رو بریز دور که
هی نخوای ببینیشون. گفتم دیگه چرا زور می گی مگه اینا دسته منه؟
مگه
می شه ناراحت نباشم.گفتم یه چیزه دیگه:قبل از تو ٬ ازدواج تو برنامه ۵-۶
ساله آینده زندگیه من نبود ٬ برو دنباله زندگیت تمامه کارهات رو بکن چند
سال دیگه وقتی همه چی اونجوری شد که می خوای بشین فکر کن ببین هنوز تو دلت
هستم یا نه؟اگه بودم برگرد.قول نمی دم منتظرت بمونم.ولی تو برگرد یا هستم
یا نه. گفت: اگه اینجوری بشه دیگه برای دوستی نمیایم . فقط میام جلو دیگه.
همش می گفت دوست ندارم فکر کنی که که پیچوندمت یا حرفه
دختره دیگه ای هست.چون به خدا اینطوری نسیت.تو می دونی که من اهله دختربازی
نیستم.هیچ وقت هم هیچ کس نمی تونه جای تو رو برام بگیره.
گفتم تا ۴ شنبه حرف بزنیم؟ گفت آره حتما.اصلا هر وقت
خواستی٬دلت گرفت یا هر چی بهم زنگ بزن سمس بده٬بیا ببینمت.گفتم شاید چند
وقت یه بار حاله همو بپرسیم ولی بهتره که همین هم نباشه تا هوایی نشیم.

دیگه رسیدیم سمته خونه.موقع خداحافظی حلقه شو پس
دادم.گفت نه!بذار بمونه پیشت.اصلا بکن یه انگشته دیگت.گفتم نه دسته تو
باشه.گفت من هم پس بدم؟ گفتم نه ماله خودت. حلقه مو کرد انگشت کوچیکش.
بغض داشت خفه م می کرد ولی خندیدم گفتم کم مثله دخترایی این رو هم بکن
دستت. با چه زجری خداحافظی کردم.
اومدم پیشه مهرنوش یه کم گریه کردم .رفتم خونه زنگ زدم به
الهام و سمیه .چرت پرت می گفتم یه کم گریه می کردم.بعد مزخرف می گفتم و می
خندیدم٬دوباره وسطش گریه می کردم.
یه سمس دادم به شاهین که زنگ زد خیلی حالش بد بود.حلقه م رو گم کرده بود

دیگه
داشتم خفه می شدم.شب هم یه چندتا سمس داد که بخواب ٬ انقدر فکر نکن فردا
حرف می زنیم.که من گفتم نه نظرم عوض شد تا ۴ شنبه حرف نزنیم. اون هم گفت
هرجور راحتی.
بماند که اون شب تا صبح چی کشیدم و فرداش با چه قیافه و
چشمایی رفتم دانشگاه . همه بچه ها فهمیدن. کله دانشگاه بسیج شدن که منو
دلداری بدن
.یلدا
سمس داد که خدا بد نده بهم زدین؟ گفتم سر کلاسم می زنگم بهت. اومدم بهش
زنگ زدم فقط گریه کردم. گوشیمو درآوردم دیدم شاهین ۳ ـ۴ تا سمس داده که
توروخدا بذار حرف بزنیم دارم دیوونه می شم.جوابمو بده. چون گوشی سایلنت بود
من نفهمیده بودم.
بهش زنگ زدم. اون گریه می کرد من گریه می کردم.
می گفت نمی تونم شیده من نمی تونم با تو نباشم. می گفتم مگه من گفتم ؟ مگه من خواستم؟ تو خواستی.
می
گفت نه نمی تونم. فقط گریه می کردیم.هی قربون صدقه م می رفت می گفت غلط
کردم می مونیم با هم.همه چی هم با زمان. ولی من نمیتونم با تو نباشم .
بدترین ضربه زندگیم بود.

خلاصه که فقط زجر کشیدیم.آخر هم نتونستیم از هم دل بکنیم.وقرار شد که بمونیم باهم. ولی واقعا بد بود امیدوارم واسه هیچکس پیش نیاد.
چه پسته طولانی شد.تو پسته بعدی سه شنبه رو تعریف می کنم که با هم بودیم.