بی خبر +ماجراهای دندان


این هفته حسابی سرِ منو دوس جون کار ریخته بود اما باعث نشده که دلم براش یه ذره نشه. احساسم مثل روزهای اول آشنایی مون شده برای دیدنش یه عالمه ذوق و شوق دارم. تازه شم قرار شده هر وقت رفیتیم بیرون برام فلافل بخره. آخ که چقدر هوس کردم:دی هرچند که احتمالا فردا یا پس فردا می بینم ش. چون امروز وقت دندونپزشکی دارم. تصمیم رو هم گرفتم فقط احتمال می دم امروز اون تیکه ای که از دندونم مونده رو بکشه. ممنون که انقدر بیادم بودین و حال دندونم رو پرسیدین. خب من تا این لحظه هیچگونه مشکلی ندارم. خدا کنه اون یکی هم برام مشکل ساز نشه.

اینترنت دفتر هم خدا رو شکر درست شد .

خدایا: من همه ش یه کم پول لازم دارم که بتونم ماشین بخرم. یا وام رو برام ردیف کن یا یه پول کوچولوی قلمبه از اون بالا بنداز پایین منتظرم هاااااااااا


ماجراهای دندون٬ پنجشنبه صبح نوشته شده توسط خانومه ی یه دندون عقل دار:)

خب همینجا باید اعتراف کنم که اینجانب توهم زده بودم و تکه ای از دندون در کار نبود دکتر هم بابت این حرفم کلی بهم خندیدlaugh1.gif میگه دختر تو هم چه شوخی هایی با ما می کنی ها!! و در پی زدنِ این حرف با زدن ۴/۵ تا آمپول ناقابل مشغول کشیدن اون دندون وحشتناکه شد. هی هم گفت وای که چه دندونهای عقل مزخرفی داری. از بدترین دندونهایی بوده که تا حالا دیدم. دروغ چرا٬ این یکی بینهایت وحشتناک بود. آخر هم دندونم تیکه تیکه در اومد. اینو دیگه به جونِ خودم توهم نزدم٬ چون نشونم داد. بعد وقتی در حال کلنجار رفتن تو دهنم بود یهو احساس کردم دقیقا قرینه ی جایی که دفعه ی پیش بی حس مونده بود٬ بی حس شد. (دفعه ی پیش اینطوری نشده بود) یعنی گفتم: دیگه تموم شد٬ خانومه بی لب شد٬ رفت پی کارش. بهش که گفتم: گفت عادیه. و باز کلی سر به سرم گذاشت. بعد از اینکه تموم شد هم با مکافات ازش پرسیم که لبم بی حس می مونه که گفت نه بعید می دونم.

رفتیم نسخه م رو بگیریم که چشم تون روز بد نبینه٬ با یک عدد آمپول مواجه شدم. منم با اون وضع دهنم هی تند تند به مامانم: من که نمی زنم٬ من آمپول نمی زنم٬ گفته باشم ها٬ نمی زنمممممم. مامی م هم از دکتر داروخانه پرسید که ببینه٬ اگه مسکنه بیخیال شیم. ولی دکتر بهش گفته بود٬ آمپول ضد حساسیتِ و حتما باید بزنه:(

خدایی ش از هرچی نترسم از آمپول خیلی می ترسم به حدی که فکر کنم حدود ۱۰ سالی بود که آمپول به (به قول دوس جون) باستنگ م نزده بودم. هیچی دیگه بالاخره آمپولمون رو هم نوش جان کردیم که به اون ترسناکی که فکر می کردم نبود. دیشب هم خیلی عذابناک گذشت. این دفعه به توصیه مامانِ رونی جونم حسابی کمپرس یخ گذاشتم رو صورتم و اون قسمتی که فکر می کردم بی حس بمونه رو ماساژ دادم.

وایییی خودم باورم نمیشه که الان همه ی بی حسی ها رفته و اون قسمت هم تقریبا ۵درصد بی حسه که مطمئنم خوب میشه. فقط مشکلم الان گلو درد وحشتناکمه و گشنگی ممنونم دوستای گلم که انقد حالم رو پرسیده بودین و بهم لطف داشتین. دیگه فقط یکی از دندون هام موند که اونم می دونم کشیدینش خیلی راحته:)

خانومه ی کفش تق تقی!



من الان یک عدد خانومه هستم که کفش های تق تقی م پوشیدم و نشستم تایپ می کنم خب چیکار کنم آخه؟ این کفش ها رو دوس جون ولنتاین برام خرید ولی من فقط دوبار پوشیدم شون٬ یه عیددیدنی و یه بار که با هم رفتیم بیرون و من کلا ۲۰ دقیقا طاقت اوردم و مجبور شدم کفشمو با کفش های پاشنه تختی که به توصیه ی مامانم با خودم آورده بودم عوض کنم ولی الان عزمم رو جزم کردم که انقدر تو خونه بپوشم تا عادت کنم. تازه شم از اینترنت سی دی آموزرش رقص سفارش دادم. من بالاخره باید خوب رقصیدن رو یاد بگیرم. این بود اهداف من در این روزها. خیلی سطحی شدم نه؟

جمعه بالاخره تونستم دوس جونمو ببینم. با اینکه برنامه داشت و باید زود می رفت. ماشین گرفتم و رفتم دنبالش. کلا یه ساعت باهم بودیم که به گشت زدن توی پاساژ و نشستن تو ماشین و حرف زدن گذشت. دوس جون موهاش رو کوتاهِ کوتاه کرده که به نظر ِ من بانمک شده بود و بهش میومد 

دیروز هم باهم رفتیم سینما. هر چند اصلا دلم نمی خواست این فیلم رو بببینم. لج*لج*بازی. اما خب سانسش برامون خوب بود چون ۷ شروع میشد و من حساب کردم نهایتا تا ۹.۳۰ می رسم خونه. فیلمش مزخرف بود ولی نه در اون حدِ فجیعی که من فکر می کردم.

با ما٬ کلا شاید ۱۰ نفر تو سینما بودن. من و دوس جون هم از فرصت استفاده کردیم و به جای فیلم دیدن تا تونستیم حرف زدیم و خوراکی خوردیمدوس جون هم بی نهایت عشقولی شده بود و هی دستمو بوس میکرد از سینما هم تا خونه پیاده اومدیم که خیلی مزه داد. فیلم بعدی ایشالا ۴۰*سالگی رو می ریم

از اون کاره که فعلا خبری نشد ولی با زن داداشم که حرف زدم یه قضیه ای رو در مورد اون کار  برام تعریف کرد که ترجیح می دم کلا جور نشه.

از طرفی هم وقتی فکر می کنم تو این کار ِ الانم٬ به جز نوسان میزان دریافتی م و موردهای خوب هم زیاد هست. از جمله راه سه دقیقه ایش تا خونه مون و کارم تقریبا سبکه.

فعلا هم که زن داداشم حسابی برام به آشناهاش سپرده که اگه کار خوب سراغ داشتن منو معرفی کنه. پس فعلا کاری از دستم برنمیاد به جز اینکه بگم خدایا ۱۰۰هزار مرتبه شکر.

چهارشنبه هم وقت دندونپزشکی دارم. تا این لحظه که تصمیمم رو گرفتم که اون دندون خطری رو بکشم و  از شرش راحت شم. دوس جون هم قول داده که اگه بی لب شدم همچنان دوستم داشته باشه و مسئولیت بوسیدن روبه گردن بگیره

خب البته این هفته احتمالا اون تیکه از دندونی که مونده رو می کشه و باز هم اون کار سخت می افته برای چند روز بعدش.

دوس جون نوشت: دیروز و دیشب٬ روز بی نهایت عشقولانه ای برام ساختی. ممنونم که انقدر قشنگ و دوست داشتنی همه ی احساست رو نشون می دی. ممنون که قدر با هم بودن مون رو می دونی. منم دارم سعی می کنم اونطوری که لیاقتش رو داری بهت ابراز علاقه کنم. می دونم که می تونم. من می تونم به خاطر تو و احساس قشنگی که بین مون هست هر کاری بکنم. می دونم که تو هم برای با هم بودن مون هر کاری می کنی. از ته قلب از خدا می خوام خیلی زود نتیجه تلاش هاتو بهت نشون بده مردِ مهربونم. خیلی زودتر از چیزی که فکرش رو می کنی زیر سقف خودمون هستیم و از تک تک لحظات با هم بودنمون لذت می بریم

پ .ن : همچنان به سوال های پست پیش جواب میدم ها.


واییییییییییی الان یه آقایی اومدم اینترنت مون رو درست کرد.

پرحرفی


وای یعنی باورتون میشه که از شنبه پیش تا امروز من نتونستم دوس جون رو ببینم و البته احتمال اینکه امروز هم ببینمش خیلی کمه. اومدم یه کم پر حرفی ِ الکی کنم. روز سه شنبه که برنامه مون به خاطر مصاحبه ی کاری من بهم خورد.

تو این کاری که برام پیدا شده٬ اول از همه مشکل راهش هست که حداقل روزی ۱۰۰۰ تومن باید کرایه راه بدم. بعد هم کارش طوریه که شاید مجبور شم در هفته یکی دوبار برم و کارهای بیرون از شرکت رو انجام بدم و من اصلا فکر نمی کنم از پسش بربیام. به جز این دو تا قضیه بقیه شرایطش عالی بود. دو ماه اول حقوق قانون کار٬ از روز اول هم بیمه٬ بعد از دو ماه کلی مزایا به حقوقم اضافه میشه به اضافه بیمه تکمیلی. وای رئیسش که خیلی باحال بود٬ یه چند نمونه از سوال هاش:

۱-الان دلار چنده؟ ۲-از تو حیاط تا اینجا چند تا پله اومدین بالا؟ ۳-سود بانکی الان چند درصده؟ ۴-آخرین کتابی که خوندین چی بود؟ منم آبرومندانه ترین رمانی که یادم اومد "خانم" مسع*ود به*نود بود. بعد فکر کرد دروغ می گم. گفت: یادتونه چند صفحه بود؟!!

حالا قراره بهم خبر بدن ولی امیدوارم منو نخوان٬ چون بدجوری سر دوراهی قرار می گیرم. می دونم که اگه بخوام برم به خاطر مسیر و کار بیرونش اذیت می شم. ولی از بقیه چیزاش هم نمی تونم بگذرم.... ایشالا خدا هر چی صلاحمه برام درست کنه.

دیشب داشتم با دوس جون تلفنی صحبت می کردم٬ اونم در مورد رابطه مون و آینده. برای من پشت خطی اومد مجبور شدم از دوس جون خداحافظی کنم.

یکی از دوستای قدیمی م بود. همونی که دوس جون تو خیابون به خاطرش دعوا کرد. این دوستم خیلی دختر خوبیه ولی من نمی دونم چرا تو تمام قسمت های زندگی ش بد شانسی میاره. همیشه هم از پسر ها شکست عشقی می خوره. دیشب به من زنگ زده بود که ازم بپرسه تو چیکار کردی که این همه مدت دوس جون باهات مونده؟!! من چیکار کنم که این شخص جدیدی که باهاش آشنا شدم باهام بمونه؟

واقعا هیچ جوابی برای سوالش نداشتم. من هیچ کار خاصی انجام ندادم برای نگه داشتن رابطه م. فقط بهش گفتم: خودت باش٬ سعی کن به هیچ عنوان چیزی نشون ندی که واقعا نیستی. چون منم تو رابطه م با دوس جون همینم. خودِ واقعی م. دقیقا همونی که توخونه مون هستم. حالا جالبه که بگم من رفتارم با دوستام فرق می کنه (نسبت به خانواده م و دوس جون) یعنی با اونا تعارف دارم و اونا تقریبا ۷۰ درصد منو می شناسن. "من ِ واقعی م" رو می گم ها. در حالی که می تونم بگم دوس جون ۹۵ درصد٬ من ِ واقعی رو دیده و می شناسه. اون ۵ درصد هم واقعا قابل بیان و نشون دادن نیست.

تازه بعضی وقتا حسابی دلم واسه دوس جون می سوزه چون شاید تنها کسی باشه که می دونه من بداخلاق و بدعنق هستم. یعنی با هر کی هم تو این چیزا تعارف دارم با دوس جون ِ بیچاره ندارم. بهش حق می دم اگه یه روز بگه اخلاقت خوب نیست.

باید خیلی رو خودم کار کنم چون تنها کسی که باید منو یه عمر تو هر ثانیه و هر ساعتش تحمل کنه دوس جونه. خیلی بده که من فقط با اون می تونم بداخلاقی کنم و بی حوصلگی هامو برای اون بذارم کنار.

حالا که دارم اعتراف می کنم بذار اینو هم بگم که متاسفانه ابراز علاقه برای من خیلی خیلی سخته. چون تو خونه مون هم همین طوره. یعنی من٬ مامان و بابام رو  فقط عید و تولدها می بوسم. تا حالا هم یادم نمیاد بهم گفته باشیم دوستت دارم. یا همدیگه رو بغل کرده باشیم.

حالا این باعث شده که من آدم سردی به نظر بیام. بیشترین ابراز احساسات من یه دوس جون از طریق همین وبلاگه. چقدر شده موقع هایی که دوس جون بهم گفته چرا به من ابراز محبت نمی کنی؟ دلم می خواد ازت حرفای عاشقانه بشنوم و من نتونستم. در حالی که دوس جون ۱۸۰ درجه برعکس ِ منه. با اینکه خانواده ی اون هم تقریبا مشابه خانواده ی منه.

ولی اون به هر بهانه ای ابراز احساسات می کنه و من حسابی شرمنده میشم که نمی تونم اونطوری که لیاقتش رو داره باهاش گرم رفتار کنم:( حتی بوسیدنش هم بعضی وقتا برام سخته. مثلا یه موقع یه کاری می کنه یا حرفی می زنه که واقعا دلم می خواد صورتش رو ببوسم اما دستِ خودم نیست و برام خیلی سخته:(

این هم از این... خدایا شکرت که من دوس جون رو دارم و دوستم داره. انقدری که حاضره هر کاری برام بکنه... خودت کاری کن که منم تو رابطه مون براش کم نذارم.


گیتی جونم همه ی دوستاش رو به یه بازی جالب دعوت کرده. بازی هم اینطوریه که همه ی دوستای روشن و خاموش من می تونن هر سوالی خصوصی و عمومی که دارین و دوس دارین در مورد من بدونین رو ازم بپرسین منم خصوصی یا عمومی جواب می دم. خیلی برام جالبه که بدونم چه سوال هایی از من تو ذهنتونه  از طرف من هم هر کسی دوس داره بازی کنه.

400مین پست



این چهارصدمین پست وبلاگِ ماست. وای که چقدر وبلاگمون رو دوس دارم. تک تک پست هامو از غمگین ترین نوشته هام تا شادترین شون اینجا برام پر از بوی دوست داشتنه و البته پر از بوی آقای دوس جونِ نفس خان که بعضی وقتا بی دلیل انقدر دلتنگش میشم که احساس می کنم اگر اون لحظه پیشم بود بی اغراق قورتش می دادم تا همیشه تو شیکمم بمونه و به جز خودم دست هیچ کس بهش نرسهبه این میگن ترکیب دوست داشتن ِ شدید و شکمویی

میگم عجب شانسی آوردم ها به خاطر تعطیلاتی که نصیبم شد چون خیلی تق و لق و رو هوا بود. استخر هم قسمت مون نشد بریم. چون هر جا زنگ زدیم یا مردونه بود یا تعطیل ای خدااااااااااا حالا ما یه بار هوس استخر کردیم ها.

شنبه عصر هم با دوس جون رفتیم بیرون. یعنی من رفتم سمت ِ اونا که هم یه کم پاساژ گردی کنیم و هم من دنبال شلوار بگردم. ازخیر ِ مانتو که فعلا گذشتم.

دوس جون هم حسابی موهاشو خوشگل کرده بود  و کلی با نمک شده بود. از هوا هم نگم که سونای خشک بود. از اون طرف هم اتاق پرو ها وحشتناک بود چون هم به شدت گرم بود وهم فوق العاده بدبو بماند که با چه عذابی بالاخره از یه شلوار خوشم اومد. البته مشکلش این بود که کاملا اندازه م بود ولی این شکم گوگولی م اجازه نمی داد دکمه ش بسته شه. یه سایز بزرگترش هم گشاد بود  دیگه فروشنده هه تونست گولم بزنه که کوچیکه رو بردارم بعد هی تو خونه پام کنم تا جا باز کنه. دوس جون هم هی ذوق می کرد و البته یه کمی هم خرم می کرد که تو هرچی بپوشی بهت میاد و تو تنت خوب وایمیسه. و به این نکته هم اصلا اشاره نمی کرد که البته اگه این شکم وامونده ت اجازه بده آخه این واقعا تاسف بار نیست که دوس جون عاشقانه شکم منو دوس داره بعد از خرید هم برای خانومه که در شرف هلاک شدن از گرما بود٬ ایستک خرید و تا خونه هم باهام اومد. ۹.۳۰ رسیدم خونه دقت دارید چه دختر پررویی شدم و خانواده هم اصلا به روم نمیارن که این چه ساعتیه می رسی خونه؟  

دیگه نوبتی هم باشه نوبت بحث شیرین ِ دندان ِ. خب از اونجایی که یه کم بدشانس شدم سر قضیه این دندون ها٬ چند روز پیش کشف کردم که قسمت کوچیکی از دومین دندونی که کشیدم باقی مونده. دیروز هم رفتم پیش یه متخصص ارتودنسی و ازش پرسیدم که کشیدن اون دندون نهفته فرقی برای ارتودنسی م داره؟ که گفت این دندون که به دردت نمی خوره و باید کشیده شه٬ به ارتودنسی ت هم ربطی نداره ولی اگر بهت گفتن خطرناکه می تونی نکشی ش. از طرفی هم برادرم می گه چون تو داری تو بیمارستان این کار رو انجام میدی دکتره تنبلی ش میاد٬ کار ِ سخت رو انجام بده و دوس داره منصرفت کنه. ولی اگه تو مطبش بود پولش رو می گرفت و می کشیدش.

آخه اول قرار بود همین دکتر٬ بیرون برام دندون ها رو جراحی کنه که هر دندونی رو با هزینه ۱۲۰ تومن جراحی می کرد. بعد منشی ش راهنمایی مون کرد که برید از بیمارستانی که کار میکنه وقت بگیرید تا با دفترچه بیمه براتون بکشه.

حالا تصمیم گرفتن افتاده گردنِ خودم که روز ِ سی ام که وقت دارم فقط اون ریشه ای که جامونده رو بکشم یا ترتیب ِ اون نهفته هه رو بدم؟؟ فعلا هم ۹ روز وقت دارم که فکرامو بکنم....  اگه دندونم رو بکشم آیا لبم بی حس می مونه؟ بعد اون وقت چطوری دوس جونو بوس کنم؟!

این هم از این. نمی دونم پرحرفی هام تموم شد یا چیزی جا موند. احتمالا امروز یا فردا با دوس جون می ریم بیرون. من که دوس دارم بریم فیلم ۴۰*سالگی. تا این لحظه هم هیچ مخالفتی از جانب دوس جون مشاهده نشده البته اگه فردا کارمون سبک باشه

عکس شلوارم و تاپی که چند وقت پیش خریده بودم رو  هم گذاشتم تو ادامه مطلب. راستی در مورد شرایط و اینا هم تصمیم گرفتم بی خیال باشم. و تو لحظه زندگی کنم فعلا که خدا رو شکر دارم از روزهامون لذت می برم. پس چرا با فکر و خیالِ بی فایده این روزامو خراب کنم؟ خودم و دوس جون رو عشق است

تعطیلات محشر

مژدگونی رو رد کنین بیاد که فردا و پس فردا رو به خاطر گرمای هوا! در تهران و ۱۱ استان دیگه تعطیل اعلام فرمودنیعنی من الان این شکلی هستم  

البته من از الان در حال دعا هستم که مثل سری قبل نظرشون عوض نشه و کنسلش نکنن. یادتونه که؟

خب بریم سراغ اون چهارشنبه ی دوست داشتنی مون. اول بگم که خدارو شکر کار به کتک کاری کشیده نشد و دوس جون خییلیی پسر ِ ماه و خوبی بود. فقط هوا وحشتناک گرم بود به حدی که احساس می کردم بوی کباب خانومه و دوس جون هر لحظه به مشام می رسه.

دوس جون اومد سمتِ ما و از اونجا با هم رفتیم. به دلیل مسائلی توی امامزاده نرفتیم و فقط چند دقیقه جلوی درش وایسادیم. بعدهم رفتیم سمت قائم. از اونجایی که دوس جون هیچی نخورده بود حسابی در شرف ضعف بود و گیر داده بود که شیر موز می خوام. به این نکته هم توجه نداشت که حالا شیر موز از کجا بیارم؟!! از پاساژ رفتیم بیرون و بالاخره رضایت داد و ذرت گرفت که خیلی مزه داد.

هر چیز دیگه هم می دید دلش می خواست که من نمی ذاشتم بخره. همه ش می گفتم نه الان اینو بخوری سیر می شی دیگه شام نمی تونی بخوری.

ولی خب خیلی هم زورم بهش نرسید چون آخر هم رفت بستنی خرید. هوا هم همچنان آتیشی بود.

دوباره رفتیم سمت پاساژ. من می خواستم برای دوستم که امروز تولدشه کادو بخرم که نتونستم چیزی پیدا کنم. یه جا هم برای دوس جون لباس بی ناموسی گرفتیم. که آخر هم تو کیف من جا موندlaugh1.gif.

حدود ساعت ۸ سوار شدیم که بریم سمت رستوران. بماند که من ۲۰ بار زنگ زدم و از مامان و بابام آدرس گرفتم. آخه تو خیابون ولیعصر رستوران زیاده بعد من دوس داشتم بریم همون جایی که همیشه بابام ازش غذا می گیره. بالاخره ساعت ۹ بعد از کلی مشقت پیداش کردیم.

حالا دوس جون می گفت: از بس به مامانت زنگ زدی٬ خوبه هوس کنه بابات رو بفرسته از اینجا غذا بگیره!! جاتون خالی کباب گرفتیم با مخلفاتش که خیلی مزه داد. دوس جونِ حساس هم با اشتیاق کل غذاش رو خورد و خیلی هم خوشش اومد. ساعت یه ربع به ده بود که دیگه دست از تناول کشیدیم و رضایت دادیم بریم خونه.

حالا اون موقع شب٬ تو خیابون یه طرفه مگه اتوبوس رد می شد که ما سوار شیم؟ واسه خودمون شاد و خندان قدم زدیم و تا سر بهشتی اومدیم که از اونجا سوار شیم. دوس جون هم هر یک دقیقه یه بار می گفت: وای چقدر مزه داد٬ وای چقدر خوش گذشت٬ از این به بعد همیشه بیایم. ای قربون این پسر ِ بی جنبه م برم.

برنامه ی سفر کاریِ دیروز ِ دوس جون هم کنسل شد. منم چون فکر می کردم دوس جون نیست به دوستام قول داده بودم که ماشین بگیرم و با هم بریم سفره خونه. به دوس جون که گفتم برنامه م رو٬ برگشته می گه با کی می خوای بری؟ می گم: با "م" و "پ" میگه: اینا که دوستای منم هستن چه عیبی داره منم بیام؟!!!

خلاصه که بالاخره رضایت داد که ما خودمون بریم به شرطی که بعدش یه سر برم ببینمش و اون لباس بی ناموسی ش رو که دستم جا مونده بهش بدم.

حدود ساعت ۸.۳۰ رسیدیم سر مجتمع شون. اونم با دوستش "ر" بود که قبلا با "م" دوست بود. بعد نکته ش اینجا بود که "ر" اومد با من و "م" سلام و احوالپرسی کرد بعد به دو تا دوستم که پشت نشسته بودن سلام نکرد از بس که بی ادبه.

رفتیم جلوی خونه ی دوس جون اینا. در ِ آپارتمان شون هم باز بود. هی اذیتش می کردم که می خوام وایسم همین جا. بچه م هم هی حرص می خور که زشته٬برو. الان یکی از همسایه هامون میاد. با اینکه همه ش یه ربع با هم بودیم ولی خیلی مزه داد چون هم دلم براش تنگ شده بود. هم عصرش دوس جون خیلی برای کنسل شدن برنامه شون اعصابش خورد بود مخصوصا که کلی هم ضرر کرده بود. خیلی نگرانش بودم که با دیدنش خیالم راحت شد. دیشب خدا رو شکر خیلی حالش بهتر شده بود. kiss.gif

امروز صبح هم می خواستم با دوستم برم استخر که با شنیدن خبر تعطیلی ها گذاشتیم برای فرا صبح. امروز عصر هم با دوس جون می رم بیرون. به این می گن استفاده ی بهینه از تعطیلات.

امروز عقدِ پیچ و مهره ی عزیز ِ از ته دل براشون خوشحالم ایشالا همچین روزی قسمت همه ی دو نفره های عشقولی بشه. 

باز این گوگل ریدر من قاطی کرده

انرژی مثبت


کلی حرف بی ربط دارم باز یه عالمه از دعاهاتون برام گرفته عزیزای دل اینه که الان خانومه کلی شاده و پر از انرژی مثبت

اول از همه ماجراهای خانومه و دندان های عقل: من دو تا دندون پایینم نهفته اس و بالاهام کاملا در اومده و مشکلی هم برام نداشته تا حالا. بعد روز یکشنبه که رفتم٬ جناب دکتر خان خیلی جدی شروع کرد آمپول زدن به دندون عقل بالام!! منم هی تُن تُن: نه آقای دکتر بالا نیست که پایینه. دکتر:نه خانم چون پایینش رو کشیدم بالا رو هم باید بکشم!! و به راحتی در عوض ۲ دقیقه دندون بالام رو کشید!! در موردی بی حس بودن چونه م هم که پرسیدم٬ گفت: من که براتون توضیح دادم٬ امضا هم ازتون گرفتم. این یکی عقل پایین ت از اون یکی عقله خطرناک تره. ممکنه مثل اون یکی یه هفته بی حس باشه یا یه ماه یا یه سال!!! خودت می دونی٬ فگراتو بکن اگه خواستی دو هفته دیگه بیا. بعدشم اگه نمی خوای بالاش رو بکشی به پایین ش هم دست نزن!! خلاصه که حسابی منو ترسوند و به شک و تردید انداخت. البته اون بی حسی الان کاملا خوب شده. این یکی هم الان کاملا خوبه

دیروز از خوش شانسی خودم و دعای دوس جون ۵۰ تومن٬بللللللله یعنی کف کردم هاااااااااا. آقاهه انقدر لارژ بود که ٬ یهنی آدم چقدر باید باحال باشه؟  خیلی مزه داد.

منم که خوش قول به دوس جون گفتم فردا بریم امامزاده صالح و قائم بعد هم٬ اونجایی که ما همیشه ازش کباب می خریم٬ تا من شامت رو بهت بدم. بماند که چقر دوس جون خودشو لوس کرد که نه. باید مهمون من باشیم. به پولت دست نزن و بذارش بانک. حالا فردا دوس جون باید علاوه بر کباب مقداری هم کتک نوش جان کنه تا رضایت بده مهمون من باشه. دیروز خیلی اتفاقی انقدر برامون کار درست شد که مجبور شدم اضافه بمونمتازه هم٬ امروز یه مقدار دیگه شیرینی گرفتم و هم فردا کلی پول به جیب مبارکمان اضافه می شود.

بعد قرار بود که دیروز به اون یکی رئیس خبر بدم که می تونم برم نرم افزار رو یاد بگیرم یا نه که به خاطر این اضافه کاری اجباری٬ نشد بهش بزنگم. منم گفتم حتما قسمت نبوده. حالا زن داداش عزیزم گویا کمر همت بسته منو از دست این آقای رئیس نجات بده. امروز دوباره زنگ زد و گفت یه کار دیگه هم برام پیدا کرده. و شماره رئیسش رو داد که ازش وقت مصاحبه بگیرم. این آقای رئیس هم عازم سفر خارجه بودن و از من تقاضا نمودن عنایت کنم که قرار مصاحبه رو بذارم واسه هفته ی بعد. این هم از اوضاع کاری که حسابی بر وفق مراده... دیگه یادم نس چیا می خواستم بگم فکر کنم پیر شدم٫الزایمر گرفتم. آهان یادم اومد شیوای گلم  منو به بازی دعوت کرده که بگم ۱۰ تا خصوصیت خوب و بد مردِ مورد علاقه ی من چیاست.

چیزایی که دوس دارم و خوشبختانه دوس جون این موارد رو داره:

۱- منو صادقانه دوست داشته باشه وبهم اعتماد کنه. ۲- به خاطر من اخلاق های بدش رو کنار بذاره و حرفم رو گوش کنه. ۳- راستگو و صادق و وفادار باشه. ۴- منو به خاطر تمام خصوصیت هام بخواد.  ۵-خوشتیپ و قد بلند باشه(قول بده موهاش نریزه) ۶- مهربون و خوش اخلاق باشه. ۷-رفیق باز نباشه و همیشه من اولین اولویت زندگی ش باشم.  ۸-مسئولیت پذیر باشه و برای موفقیت حسابی تلاش کنه.  ۹- به حرفام گوش بده و راهنمایی م کنه. ۱۰- به تصمیم و نظراتم احترام بذاره.

۱۰ تا چیزی که دوس ندارم: خب دقیقا معکوس جمله های بالا بانضمام: ۱-مشروب بخوره. ۲-هیز باشه. ۳- خاله زنک باشه. ۴-بددهن باشه.

همینا دیگه. از طرف منم هر کی دوس داره بازی کنه دعوته:196:

پ.ن: به نظرتون فردا دوس جون رو چطوری بزنم بشتر جواب میده؟

درهم برهم

خیلی برام ناراحت کننده س که پست پیش این همه هم درد داشت... دیگه نمی خوام در موردش حرف بزنم. خب از کارم بگم که پنجشنبه رفتم. محیطش که خیلی شیک و درست حسابی بود.  رئیس هم در برخورد اول عالیییی بود. ساعت کارش هم 8.30 بو تا 5 روزهای پنجشنبه هم تعطیل. اما اشکالش اینجا بود که یه منشی اشنا به حسابداری می خواست.

حالا قرار شد من ببینم می تونم یه چند جلسه برم کلاس و نرم افزار ه لو یاد بگیرم. راستی دوس جونایی که بلدین، یاری کنین. نرم افزارش سخته؟ برای من که تا حا لا اصلا حسابداری کار نکردم؟ بعد یکی دو تا جا هم بهم معرفی کرد که نرم افزار رو یاد می دن بعد معرفی میکنن برای کار.

داشتم می گفتم، شهریه هاش هم در حدود 100/120 برای 5 تا 8 جلسه. میزان حقوق درخواستی رو نوشتم 350 که نه تایید کرد و نه گفت زیاده. این از کار. امروز هم باید برای جراحی اون یکی دندونم برم.

خدا کنه این یکی راحت تر باشه که البته چشمم آب نمی خوره چون اونی که کشیدم سرش بیشتر بیرون بود و این که مونده نهفته تره.

پنجشنبه و دیروز هم با دوس جون بودم. پنجشنبه که رفیتم هفت*تیر دنبال مانتو. اشتباه کردم همون یه ماه پیش نخریدم. چون همه جا مانتوهای تابستونی آوردن با کلی قیمتٍ الکی گرون. منم خسته بودم و حوصله م نیومد همه جا رو حسابی بگردم.

بعد هم دوس جون اصرار داشت بریم کافی شاپ ولی چون دیر بود بیخیال شد. رفتیم پارک پشت خونه ی ما یک نشستیم. تو پارک هم از این برنامه های تابستونی بود که ارگ و مجری میارن. نزدیک نه برگشتیم خونه.

دیروز هم با دوس جون رفتیم کافی شاپی که امبر*اباد پیدا کردیم. کلی هم سوژه اونجا بود. دو تا پسر جوجه با دوس دختراشون اومده بودن که خیلی بانمک و خنده دار بودن. سیب زمینی و دلستر گرفتیم.

هر کاری هم کردم نتونستم از اینترنت مجانی شون استفاده کنم. اینترنت اینجا روهم گویا خراب کردم چون اینترنت اکسپلورر رو که باز می کنم یه ارور میده و بسته میشه. با گزینه ران از هم که باز می کنم با یه سرعت وحشتناک پایین باز میشه. هر صفحه ای هم که میرم هیچ لینکی ش بازنمیشه. کلی به خاطرش ناناحتم.

من از صبح تا حالا دارم این پست رو می نویسم پس ببخشید اگه خیلی درهم برهمٍ

روابطم با دوس جون هم خدا رو شکر خیلی خوبه. الان از اون دوره های عشقولیٍ که حتی بحث معمولی هم به ندرت می کنیم. بزنم به تخته تا خودمونو چشم نکردم. ببینید من دیگه نگم برام دعا کنین . این همه موارد بود حالا هر کدوم رو دوس داشتید بذارید تو اولیت ولی از همه مهم تر کارٍ دوس جونه که تو این پست اصلا بهش اشاره نکردم.

پ.ن: اگه این اینترنت پیزوری اجازه داد برای پستم شکلک هم میذارم

پ.ن2: این آپم رو نشون نمیده چرا. من دارم له له می زنم برای خوندن وب دوستام. مموشی خوندمت کلی باهات حرف دارم ولی نظرات برام بازنمیشه:(



وقتی می شینم فکر می کنم خیلی دلم برای خودمون می سوزه. منظورم جووناس مخصوصا خودمو دوس جون... از طرفی داریم مثلا بهترین سال های عمرمون رو می گذرونیم از طرفی همه ش باید حرص بخوریم... آخه اینجا کجاس که ما داریم؟؟ چرا هیچ امکاناتی برامون نیست؟ نه از نظر تفریحی و نه از نظر رفاهی.

من و دوس جون هر دو تو خونواده های متوسط بزرگ شدیم.  این دوس جونِ بیچاره ی من با ۲۴ سال سن دلش به چی خوش باشه؟ به موقعیت های شغلی که براش هست؟ یا به اینکه بدون سرمایه هیچ کاری نمی تونه بکنه؟ اونم کسی که از ۱۸ /۱۹ سالگی ش سر کار رفته و برای آینده ش تلاش کرده...

برای به دست آوردن کسی که دوسش داره چقدر باید تلاش کنه؟ با چه کاری میشه یکی دو ساله ۲۰/۳۰ میلیون پول در آورد برای شروع یه زندگی فوق ِ معمولی؟ یا خودِ من٬ چقدر باید به این در و اون در بزنم تا یه کار ِ معمولی پیدا کنم که توش حقم رو بهم بدن؟ تا کی باید این شغل های با حقوق ِ پایین رو تحمل کنم؟ یعنی یا باید یه بابای مولتی میلیاردر داشته باشی یا یه شغل خلاف تا بتونی تو جوونی به خیلی چیزهایی که حق ِ مسلمته برسی...تو اینجا از صفر شروع کردن بی معنیه.... نه اینکه نشه ها٬ مثلا می بینی ۱۰ سال طول میکشه تا به چیزایی که می خوای برسی بعد دقیقا دیگه موقعیه که حتی لذت بردن از داشته هات برات بی معنی شده انقدر به خاطرش زجر کشیدی...

اعصابم از این فکرا خیلی خُرده٬ اصلا هیچ راهی برای پیشرفت نمی بینم... آخه مگه ما چند سالمونه که از الان باید انقدر دلمشغولی های مالی و غیر مالی داشته باشیم. خیلی ها تو این شرایط به رفتن فکر می کنن. اما متاسفانه من آدم ِ وابسته ای هستم. و هر چی هم که اینجا رو دوس ندارم نمی تونم به یه همچین تغییر بزرگی فکر کنم. مطمئنم اگه همچین شرایطی برامون پیش بیاد و بریم٬ سال ها طول می کشه تا بتونم خودمو وفق بدم و عادت کنم.

یعنی با این شرایط دلم به چی خوش باشه؟ یه روزی نرسه که وقتی به عقب برگردم ببینم همه ی رویاها و آرزوهامو از دست دادم و دیگه دلخوشی ندارم...

بعدِ این فکراس که ناامیدی مثل خوره می افته به جونم و دیگه حوصله ی هیچ چیز و هیچ کس رو ندارم... خدایا خودت کمک مون کن که راهِ خوب و مناسبی برای پیشرفت پیدا کنیم. آخه انصافا توقع ِ ما از زندگی زیاد نیست. ما همه چی رو در حدِ معمولی می خوایم اونم به این خاطر که با این داشته های کوچیک بتونیم یه زندگی نرمالِ آروم داشته باشیم....

بگذریم... این حرفا خیلی وقت بود رو دلم سنگینی می کرد. به دوس جون هم ربطی نداره چون خدا رو شکر روابطمون خوبه. دلم نمیاد با زدن این حرفا همون یه ذره امیدی رو که داره دچار ِ تزلزل کنم.

سه شنبه با دوس جون رفتیم سینما٬ فیلمِ "هفت دقیقه..." میشه گفت قشنگ بود ولی خب تا حدودی هم با اعصابِ آدم بازی می کرد. تقریبا مثل ِ نیمه ی دوم فیلم درباره الی که کلا پر از استرس بود. یه کم هم دوس جون حساس شده به خاطر دیدن فیلمش...

چون سینمایی که رفتیم به خونه ما نزدیک بود سانس ۷.۱۵ رفتیم. فیلم که تموم شد ساعت ۹ بود و دیگه وقت نبود که با هم باشیم. کلا عاشق سینما رفتن با دوس جونم. هر چند فیلم ها مون خیلی به درد بخور نیستن ولی من فیلم دیدن تو سینما رو همیشه خیلی دوس داشتم. از وقتی هم با دوس جون هستم دیگه طوری شدم که اصلا بهم مزه نمیده با هیچکس ِ دیگه برم سینما. بیچاره دوس جون هم که سینما رو دوس نداره به خاطر ِ دلِ من چیزی نمی گه.

راستی دوس جونم٬ امیدوارم سفر ِ کاریِ هفته ی آینده ت برات پر از موفقیت باشه دلم برای تو آغوشت بودت تنگ شده...

پ.ن: خانوم ِ داداشم برام یه کار پیدا کرده که امروز بعد از اینجا باید برای مصاحبه برم٬ دعا کنید اگه کارِ مناسبی هست برام ردیف بشه...

پ.ن۲: بی نهایت ممنونم از دوستای گلم که حالِ دندونم رو پرسیدن. خدا رو شکر خیلی خیلی بهتره یعنی می تونم بگم الان شاید ۲/۳ درصد بیحسی داره که مطمئنم اونم خوب میشه. شنبه هم باید برم و اون یکی رو جراحی کنم بعد هم پیش بسوی ارتودنسی

پ.ن۳: ببخشید اگه این پستم طولانی شد و چشمای خوشگلتون رو اذیت کردمconnie_49.gif

یه پست کوشولو



بالاخره دیروز موفق شدم دوس جونو ببینم تازه اونم بدون پیتزا. فکر کنم حالِ همه بهم خورد انقدر گفتم پیتزا.

دوس جون ساعت ۶ رسید خونه. داداشی ِ من و خانومش یه سر اومده بودن خونه مون. منتظر بودم اونا برن بعد با دوس جون قرار بذارم. به این خاطر یه کم دیر شد و حدود ۷ بود که دوس جونو دیدم.

از بس تو خونه پیتزا پیتزا کرده بودم٬ مامانم گفت بیرون نخور٬ برای شام زنگ می زنیم بیارن. منم زرنگِ شکمووووووووو. به دوس جون گفتم امروز نمی خواد بهم پیتزا بدی. امشب تو خونه می خورم. تو بذار یه دفعه دیگه با هم رفتیم مانتو فروشی های میدون رو دیدیم. که باز من نتونستم انتخاب کنم.

با اینکه ساعت حدود ۸ بود تصمیم گرفتیم بریم یه کافی شاپ. حالا از شانس ما کافی شاپِ میدون و سفره خونه ی که بلد بودیم تعطیل بود. رفتیم یه جا دیگه که بریم کافی شاپ که اونم گفت یه کم کار داریم٬ یه دو ساعت دیگه بیاید!

ما هم حسابی خسته شده بودیم به دوس جون گفتم بیخیال شیم٬ بریم یه پارکی که همین جا ها بود یه کم بشینیم.

بعد اگه احیانا شما فکر می کنید موفق شدیم پارک رو پیدا کنیم٬ باید بهتون بگم که کاملا در اشتباهید. آخه در اصل پارک هم که نبود از این فضای سبزها بود که چارتا صندلی هم داره.

هیچی دیگه تا ساعت ۹ همین طوری هی الکی چرخیدیم. بعد هم خسته و کوفته روانه ی خونه شدیم. دیشب هم دوس جون به اون آقاهه اطلاع داد که دیگه نمیره

یعنی مدیونه هر کی فکر کنه دیروز ما هر جا رفتیم با در باز مواجه شدیم

مهم نیست که مهم با دوس جون بودنه حتی اگه کلی پیاده راه بریم و حسابی تو خیابون هرهر کرکر ِ الکی کنیم

روزت مبارک دوس جونم

روزت مبارک دوس جونِ گلم. مردِ مهربونم به خدا من خیلی دوس داشتم برات یه کادوی کوچولو بگیرم ولی خودت زدی رو دنده ی عشقولی و گفتی: بودنت تو زندگیم برام بهترین هدیه س و واقعا به چیزی احتیاج ندارم با اینکه تصمیم گرفته بودی دیگه اونجا سر کار نری٬ امروز هم رفتی و همه ش داری حرفت رو دهنت مزه مزه می کنی و خجالت می کشی با آقاهه صحبت کنی. البته یه کم هم دو دل شدی ومی گی حالا فعلا از هیچی که بهتره نمی دونم چی بگم. هر جوری خودت صلاح می دونی تصمیم بگیر. من فقط برات دعا می کنم که هر کاری می کنی توش موفق باشی

دیروز با اینکه شب برنامه داشتی اما قول داده بودی که حتما بریم بیرون   پیشنهاد دادی ساعت ۷ این طورا بریم ۸ میلیمتری و شام بخوریم اما من می خواستم مانتو بگیرم قرار شد بیای سمتِ ما. بابای من در یک حرکتِ انتحاری ماشین رو گذاشت برای من و پیاده رفت بیرون. منم زنگیدم که راه نیفت. من میام دنبالت. ساعت ۶ رسیدم پیشت. تصمیم گرفتیم بریم گیشا. کلی الکی چرخیدیم. منم از هرچی خوشم میومد کلی گرون بود. به جاش یه تاپ گوگولی خریدیم من هوس پیتزاهای سر پاساژ رو کرده بودم. توهم گیرداده بودی که نه اینا تمیز نیست و من هر وقت می خورم حالم بد میشه بریم از رستوران بگیریم.

اما من دلم از اونا می خواس یه کم الکی چرخیدیم و یه جا وایسادیم که یه کم تو سر و کله ی هم بزنیم  تو دلت بوس می خواست  اما شرایطش نبود. بعدشم قرار شد بریم از دوستت لپ تابشو بگیریم. دوستت مثلا داره دندونپزشکی می خونه. منم می خواستم در مورد بی حسی چونه م ازش بپرسم که شرایطش نشد. 

حدود ۸ و خورده ای بود که تو رو گذاشتم خونه تا کم کم حاضر بشی و بری. موقع خداحافظی هم بالاخره صورتمو بوسیدی تا احیانا خدایی نکرده عقده ای نشی  این از دیروزمون. حالا نمی دونم امروز هم میشه با هم باشیم یا می مونی سر ِ کار  امروز اگه ببینمت حتماااااااااا باید بهم پیتزا بدی

بازم روزت مبارک عزیز ِدلم. دلخوشیِ تک تکِ لحظه هام بودن و داشتن ِ تواِ. ایشالا تا ۵ /۶ سالِ دیگه این روز رو با نی نی مون بهت تبریک می گیم و برات جشن می گیریم 

دندان نوشت: الان چونه م تقریبا ۸۰ درصد خوبه و ۲۰ درصد بی حس ِ خدا کنه تا چند روز ِ دیگه اونم کاملا خوب شه

پ .ن: نمی دونم چرا گوگل ریدرم قاطی کرده و لیست وب ها رو قاطی پاطی نشون می ده

پ.ن۲: در مورد بگیراسیون هم آخه من شنیدم که چون ا.ن گفته که "تا قبل از اینکه من برخورد جدی کنم خودتون جمع ش کنین" قراره جمع بشن٬ خودم هم تو این یکی دو هفته اصلا ندیدم. مخصوصا هم که همه دخترا با تیپ های خفنی می گردن  گفتم شاید جمع شدن که همه چی انقدر آرومه 

شکمویی کجایی که یادت بخیر

بنده همچنان خانومه ای می باشم با چونه ای کم حس از اون روز خیلی بهتر شده ولی خوب ِ خوب هم نشده. دوس جون هم بالاخره دیروز موفق شد خانوم ِ ناقص ش رو ببینه.   

دوس جون دیروز ساعت ۶ رسید خونه تا حاضر شه. منم که تنبلی م زده بود بالا٬ ماشین گرفتم. آخه اون ساعت تاکسی پیدا کردن عذابی داره هاااا.

کلی هم ترافیک بود٬ در حدی که مسیر ۱۰ دقیقه ای بین خونه ی ما و خونه ی دوس جون اینا ۴۰ دقیقه طول کشید  دوس جون پیشنهاد داد بریم سمت شهرک غرب. منم پس از مقادیر متنابهی غرغر رضایت دادم. آخه می ترسیدم بگیربگیر باشه (نکته ی انحرافی: بچه ها من شنیدم کل افراد بگیراسیون نیستن دیگه٬ درسته؟ یا شما هنوز تو خیابون می بینیدشون؟)

آهان اینم یادم رفت بگم. تا دوس جون نشست تو ماشین٬ اول از همه جای دندونم رو نشون دوس جون دادم تا دوس جون دستش بیاد قراره در چه حد امروز لوس باشم و تا چه اندازه باید به امر مقدس ناز کشیدن مشغول بشه  الحق که دوس جون هم تا تونست لوسم کرد و تحویلم گرفت

یه پارک در اطراف یکی از ضلع های میدون شهرک بود که قبلا یه بار با دوس جون اومده بودیم. هی الکی چرخیدیم تا بلکه چشممون به جمال پارکه روشن بشه که گویا قسمت نبود. دوس جون هم گیر داده بود که باید برات بادوم هندی بخرم. بعد نمی دونم چرا درک نمی کرد که من در همه ی مواقع بادوم هندی دوس دارم مگر در مواردی که دندون عقلی بس وحشتناک جراحی کرده باشم و غذای نرم هم با زجر بخورم چه برسه به بادوم هندی

منم بعد از سال ها هوس بستنی شکلاتی کرده بودم چون کلا خیلی بستنی دوس ندارم. اونم از نوع لیوانیش که بتونم با قاشق بخورم.

دوس جون هم رفت رانی و "بادوم هندی" و بستنی خرید. یه جا نگه داشتیم و مشغول تناول شدیم دوس جون هم هی خونه خوشگلای اونجا رو نگاه می کرد و حسرت می خورد.

بعد هم تصمیم گرفتیم یه سر بریم میلاد. بماند که نیم ساعتی دنبال جاپارک گشتیم. آخر هم در فاصله ۱۰ فرسخی یه جاپارک پیدا کردیم تو پاساژ تقریبا حراج بود. یه جا هم از این تلویزیون های سه بعدی گذاشته بودن که با عینک مخصوص می تونستی نگاه کنی. من و دوس جون هم عینهو دو تا ندیدبدید رفته بودیم اونجا و کلی متعجب بودیم از پیشرفت علم البته خانومه گفت اینا وارد بازار نشده و قیمت هم هنوز براش تعیین نکردن. منو دوس جون هم یه کم به خودمون امیدوار شدیم که خیلی هم ندید بدید نیستیم دوس جون عین بچه ها هر خوراکی می دید دلش می خواست٬ منم برعکس همیشه که حسابی پایه خوردن هستم٬ یه کم به عذاب جویدنش فکر می کردم٬ بعد هم دوس جونو منصرف می کردم. یهنی چی آخه؟ من به این شکمویی نتونم هر چی دلم می خواد بخورم؟

نیم ساعت٬ الکی تو پاساژ گشتیم و ساعت دیگه یه ربع به نه بود که رهسپار خونه شدیم. کلی هم من ذوق کردم که موقع خداحافظی٬ دوس جون بهم گفت: عزیزم خیلی ازت ممنونم٬ چون واقعا خسته بودم ولی با اومدنت و بیرون رفتن مون حسابی خستگی مو در کردی خوشحالم که حضورم انقدر برای مرد ِ زندگی م با ارزشه

پ.ن:وقتی سر ماه رئیس دوس جون بی نهایت کم بهش حقوق داد٬ به این نتیجه رسیدیم که این کار به دردش نمی خوره و فقط تا آخر این هفته اونجا می مونه.

البته یه کم هم تقصیر خود دوس جونه. چون روز اول تو تعارف و رودرواسی در مورد این چیزا صحبت نکرده بودن. یه جورایی هم با آقاهه آشنا هستن. اینه که اون آقای بی شخصیت به خودش اجازه داده از خوب بودن دوس جون سواستفاده کنه

پ.ن۲: بعد از مدت هااااا از این شکلک ها استفاده کردم. مدت ها یعنی٬ از تابستون ۸۷ تا حالا

پ.ن۳: تازه شم فردا هم دوس جونو می بینم