بی خبر +ماجراهای دندان
این هفته حسابی سرِ منو دوس
جون کار ریخته بود اما باعث نشده که دلم براش یه ذره نشه. احساسم مثل
روزهای اول آشنایی مون شده برای دیدنش یه عالمه ذوق و شوق دارم. تازه شم
قرار شده هر وقت رفیتیم بیرون برام فلافل بخره. آخ که چقدر هوس کردم:دی
هرچند که احتمالا فردا یا پس فردا می بینم ش. چون امروز وقت دندونپزشکی
دارم. تصمیم رو هم گرفتم فقط احتمال می دم امروز اون تیکه ای که از دندونم
مونده رو بکشه. ممنون که انقدر بیادم بودین و حال دندونم رو پرسیدین. خب من
تا این لحظه هیچگونه مشکلی ندارم. خدا کنه اون یکی هم برام مشکل ساز نشه. اینترنت دفتر هم خدا رو شکر درست شد . خدایا: من همه ش یه کم پول
لازم دارم که بتونم ماشین بخرم. یا وام رو برام ردیف کن یا یه پول کوچولوی
قلمبه از اون بالا بنداز پایین منتظرم هاااااااااا
ماجراهای دندون٬ پنجشنبه صبح نوشته شده توسط خانومه ی یه دندون عقل دار:) خب همینجا باید اعتراف کنم که اینجانب توهم زده بودم و تکه ای از دندون در کار نبود رفتیم نسخه م رو بگیریم که چشم تون روز بد نبینه٬ با یک عدد آمپول مواجه شدم خدایی ش از هرچی نترسم از آمپول خیلی می ترسم به حدی که فکر کنم حدود ۱۰ سالی بود که آمپول به (به قول دوس جون) باستنگ م نزده بودم وایییی خودم باورم نمیشه که
الان همه ی بی حسی ها رفته و اون قسمت هم تقریبا ۵درصد بی حسه که مطمئنم
خوب میشه. فقط مشکلم الان گلو درد وحشتناکمه و گشنگی
دکتر هم بابت این حرفم کلی بهم خندید
میگه دختر تو هم چه شوخی هایی با ما می کنی ها!!
و در پی زدنِ این حرف با زدن ۴/۵ تا آمپول ناقابل مشغول کشیدن اون دندون وحشتناکه شد
. هی هم گفت وای که چه دندونهای عقل مزخرفی داری. از بدترین دندونهایی بوده که تا حالا دیدم. دروغ چرا٬ این یکی بینهایت وحشتناک بود
.
آخر هم دندونم تیکه تیکه در اومد. اینو دیگه به جونِ خودم توهم نزدم٬ چون
نشونم داد. بعد وقتی در حال کلنجار رفتن تو دهنم بود یهو احساس کردم دقیقا
قرینه ی جایی که دفعه ی پیش بی حس مونده بود٬ بی حس شد
.
(دفعه ی پیش اینطوری نشده بود) یعنی گفتم: دیگه تموم شد٬ خانومه بی لب شد٬
رفت پی کارش. بهش که گفتم: گفت عادیه. و باز کلی سر به سرم گذاشت. بعد از
اینکه تموم شد هم با مکافات ازش پرسیم که لبم بی حس می مونه که گفت نه بعید
می دونم.
.
منم با اون وضع دهنم هی تند تند به مامانم: من که نمی زنم٬ من آمپول نمی
زنم٬ گفته باشم ها٬ نمی زنمممممم. مامی م هم از دکتر داروخانه پرسید که
ببینه٬ اگه مسکنه بیخیال شیم. ولی دکتر بهش گفته بود٬ آمپول ضد حساسیتِ و
حتما باید بزنه:(
.
هیچی دیگه بالاخره آمپولمون رو هم نوش جان کردیم که به اون ترسناکی که فکر
می کردم نبود. دیشب هم خیلی عذابناک گذشت. این دفعه به توصیه
مامانِ رونی جونم حسابی کمپرس یخ گذاشتم رو صورتم و اون قسمتی که فکر می
کردم بی حس بمونه رو ماساژ دادم.
ممنونم دوستای گلم که انقد حالم رو پرسیده بودین و بهم لطف داشتین. دیگه فقط یکی از دندون هام موند که اونم می دونم کشیدینش خیلی راحته:)
خب
چیکار کنم آخه؟ این کفش ها رو دوس جون ولنتاین برام خرید ولی من فقط دوبار
پوشیدم شون٬ یه عیددیدنی و یه بار که با هم رفتیم بیرون و من کلا ۲۰ دقیقا
طاقت اوردم و مجبور شدم کفشمو با کفش های پاشنه تختی که به توصیه ی مامانم
با خودم آورده بودم عوض کنم
. خیلی سطحی شدم نه؟
از سینما هم تا خونه پیاده اومدیم که خیلی مزه داد. فیلم بعدی ایشالا ۴۰*سالگی رو می ریم

ای خدااااااااااا حالا ما یه بار هوس استخر کردیم ها.
بماند
که با چه عذابی بالاخره از یه شلوار خوشم اومد. البته مشکلش این بود که
کاملا اندازه م بود ولی این شکم گوگولی م اجازه نمی داد دکمه ش بسته شه. یه
سایز بزرگترش هم گشاد بود

.
اول بگم که خدارو شکر کار به کتک کاری کشیده نشد و دوس جون خییلیی پسر ِ
ماه و خوبی بود. فقط هوا وحشتناک گرم بود به حدی که احساس می کردم بوی کباب
خانومه و دوس جون هر لحظه به مشام می رسه.
.
ای قربون این پسر ِ بی جنبه م برم
.
بچه م هم هی حرص می خور که زشته٬برو. الان یکی از همسایه هامون میاد. با
اینکه همه ش یه ربع با هم بودیم ولی خیلی مزه داد چون هم دلم براش تنگ شده
بود
.
هم عصرش دوس جون خیلی برای کنسل شدن برنامه شون اعصابش خورد بود مخصوصا که
کلی هم ضرر کرده بود. خیلی نگرانش بودم که با دیدنش خیالم راحت شد. دیشب
خدا رو شکر خیلی حالش بهتر شده بود. 

اینه که الان خانومه کلی شاده و پر از انرژی مثبت
٬ یهنی آدم چقدر باید باحال باشه؟
.
دیروز خیلی اتفاقی انقدر برامون کار درست شد که مجبور شدم اضافه بمونمتازه
هم٬ امروز یه مقدار دیگه شیرینی گرفتم و هم فردا کلی پول به جیب مبارکمان
اضافه می شود



و حسابی تو خیابون هرهر کرکر ِ الکی کنیم
ولی خودت زدی رو دنده ی عشقولی و گفتی: بودنت تو زندگیم برام بهترین هدیه س و واقعا به چیزی احتیاج ندارم
نمی دونم چی بگم. هر جوری خودت صلاح می دونی تصمیم بگیر. من فقط برات دعا می کنم که هر کاری می کنی توش موفق باشی
. ساعت ۶ رسیدم پیشت. تصمیم گرفتیم بریم گیشا. کلی الکی چرخیدیم. منم از هرچی خوشم میومد کلی گرون بود. به جاش یه تاپ گوگولی خریدیم
تو دلت بوس می خواست
اما
شرایطش نبود. بعدشم قرار شد بریم از دوستت لپ تابشو بگیریم. دوستت مثلا
داره دندونپزشکی می خونه. منم می خواستم در مورد بی حسی چونه م ازش بپرسم
که شرایطش نشد
این از دیروزمون. حالا نمی دونم امروز هم میشه با هم باشیم یا می مونی سر ِ کار
امروز اگه ببینمت حتماااااااااا باید بهم پیتزا بدی

گفتم شاید جمع شدن که همه چی انقدر آرومه
. آخه می ترسیدم بگیربگیر باشه
لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا