یه روز خیلی خوب


بالاخره دوس جونو رو دیروز درست حسابی دیدم و کلی خوش گذشت. البته اولش  کم و بیش دعوایی بودیم ولی خب بعدش حسابی خوش گذشت. دوس جون می خواست پیرهن مردونه بخره. منم گفتم بذار من بگیرم که از کادوهای تولدت باشه ولی قبول نکرد. گفتم پس اگه خوشت اومد دو تا بردار یکی ش از طرف من باشه.

بعد از کلی گشتن٬ یه پیرهن خوجل پیدا کرد ولی اون رنگی که پسندیدیم اندازه ش نبود. از همون مدل یه رنگ دیگه ش رو خرید. با یه قیمت استثنایی. کلا مغازهه خیلی لباس هاش خوب و با قیمت خیلی عالی بودن. می خواستیم از اونجا بریم سینما فیلم طلا و مس به این خاطر دیگه وقت نبود که دوس جون باز هم خرید کنه.

از همون جا روانه ی سینما شدیم. دوس جون طبق معمول نهار نخورده بود. تا رفت دسشویی من یواشکی رفتم از بوفه خوراکی بخرم که دوس جون رسید. دو تا چیپس و آبمیوه و برنجک خریدیم و رفتیم تو سالن. خدا رو شکر به موقع رسیدیم و تیتراژ رو داشت نشون می داد. آخه من خیلی بدم میاد اول فیلم رو نبینم.

فیلمش نسبتا خوب بود. از اونجایی هم که من حس همذات پنداری (درست نوشتم؟) شدیدی دارم٬ همه ش خودم رو می ذاشتم جای بازیگر زن فیلم و هی می پرسیدم اگه من اینطوری بشم تو چیکار می کنی؟ آخه زن ام اس می گیره و ... بقیه ش رو نمی گم که اگه کسی خواست ببینه براش بی مزه نشه.

تازه کلی هم اشک ریختم برای خانومه. دوس جون هم هی نازم می کرد و قربون صدقه م می رفت. اون هم تقریبا از فیلم خوشش اومد. بعد هم با اینکه ساعت حدود ۸.۳۰ بود دلم نمیومد بگم بریم خونه و رفتیم سمت پارک لاله. از یه قسمتی ش هم رفتیم که یه دریاچه کوچولو داشت و روش هم یه پله. تا حالا با دوس جون این قسمت نیومده بودیم. دوس جون هم هی اذیت می کرد و می خواست خانومشو بندازه تو آب. کلی هم ذوق کرده بود و می گفت: چرا ما تا حالا اینجا رو ندیده بودیم؟ از این به بعد بیایم اینجا.

۲۰ دقیقه هم تو پارک نشستیم و از همه چی صحبت کردیم. دیگه نزدیک نه بود که بلند شدیم و از اونجا هم دوس جون باهام تا نزدیک خونه مون اومد. راستی حلقه م رو هم پس گرفتم تازه شم پیشش اعتراف کردم که باباجون وقتی دعوا کردیم و مثلا قهریم من به چه بهونه ای بهت زنگ بزنم یا بیام پیشت؟ آخه چرا نمی فهمی که پس دادن حلقه بهوونه س؟

دیروز روز خوبی بود در کنار دوس جونم. خدایا شکرت به خاطر این لحظات خوبی که برامون می سازی. و اینکه دوس جون خان افتخار دادن و بدون اینکه من بگم مشغول خوندن آرشیو اون یکی دو ماهی هستن که تلفن شون یه طرفه بود. ولی نمی دونم چرا از خودشون رونمایی نمی کنن و دل ما رو با نظری و احیانا پستی شاد نمی کنن؟؟


اضافه نوشت: کلی با لینک ها سر و کله زدم. لینک پگاه درست شد ولی لینک مینا و فاطمه درست نشد. آخرین آپ مینا رو تو عید نشون میده. به این خاطر لینکش رو نمیاره بالا. صفحه ی فاطمه هم که اصلا تو گوگل ریدرم باز نمیشه. چیکار کنم؟

آشتی با باج!



سلام خوبین؟ ما هم بد نیستیم. الان که با هم خوبیم خدا رو شکر. روز ۵شنبه که از دست دوس جون خیلی ناراحت بودم بهش گفتم دیگه به من زنگ نزن. وقتی که بعد از چند بار زنگ زدن خیالش راحت شد که رسیدم خونه٬ در کمال تعجب دیگه زنگ نزد.

منم جمعه ماشین گرفتم و با دوستم رفتم بیرون. بعد از کلی الکی چرخیدن٬ دیدم نه اینطوری نمیشه٬ انگار دوس جون قصد نداره زنگ بزنه. بهش زنگ زدم که کجایی؟ من بیرونم میام اون سی دی رو ازت بگیرم. که گفت من بیرونم و نمی تونم هم برم خونه. بذار واسه یه روز دیگه!!! منم دنبال بهوونه بودم که برم پیشش. دوباره بهش زنگ زدم که اصلا سی دی رو نمی خوام. کجایی؟ می خوام بیام پیشت یه امانتی که پیشت دارم رو بهت بدم. اونم ساده بهم آدرس داد.

با اون دوستش هم بود که من خیلی ازش بدم میاد. خلاصه تا رسیدیم پیششون و پارک کردم٬ خودش اومد جلو. منم حلقه ش رو دادم. که هی به شوخی و خنده نمی گرفت. من پیاده شدم. یه کم کل کل کردیم. بعد هم من حلقه رو انداختم تو جیب شلوارش و اومدم سوار شدم. اونم اومد حلقه رو داد به دوستم و دویید رفت. دوباره من پیاده شدم و رفتم پیشش و با کلی زور و تهدید گفتم باید بگیری ش. خداییش تو خیابون سوژه هایی بودیم. هر کی نگامون کرده لابد کلی بهمون خندیده.

در اصل تو اینجور مواقع این حلقه برای من یه بهوونه س که به خاطرش زنگ بزنم و یا حتی برم ببینمش. دوس جون هم متاسفانه خیلی به پس دادن حلقه حساسه. از نکات جالب جمعه هم این بود که دوس جون هی می گفت: چرا انقدر به خودت رسیدی! و از این قضیه خیلی حرص خورد. دوست بیشعورش هم اصلا نیومد جلو که حتی یه سلام کنه.

شبش هم یه بار بهم زنگ زد که جواب ندادم. اون هم دیگه زنگ نزد. تا شنبه ش که بالاخره درست حسابی صحبت کردیم.

خب دوس جون حرف کلی ش این بود که دوس نداره من با بچه های وبلاگی در ارتباط باشم. منم از یکی از دوستای دوس جون خوشم نمیاد که دوس جون هم رابطه ش رو باهاش قطع نمی کنه ومعتقده که اون دوست کاریشه و فرق می کنه!  خلاصه قرار شد بهم باج بدیم یعنی من به دوست اون کاری نداشته باشم و اون هم به دوستای وبلاگی من. بعد هم یه مقدار از این حرص خورد که چرا جمعه زیادی به خودم رسیده بودم. اونم در حالی که نه لباسم جدید بود و نه آرایش خاصی داشتم و تقریبا مثل همیشه بودم.

فعلا که صلح و آرامش برقراره. تلفن دوس جون اینا هم وصل شد٬ البته به قیمت فروخته شدن خط و گوشی جدید دوس جون با ۱۰۰ تومن ضرر !!!!

حالا من اصلا بهش نمی گم ببینم خودش کی دلش می خواد بیاد٬ یه سری هم به اینجا بزنه. امروز هم احتمالا می ریم بیرون.

خوش به حالشون٬ چه آرامشی دارن...

من خسته م


من خیلی از دست دوس جون عصبانی ام. باید چیکار کنم؟؟؟ دیروز خیلی اذیتم کرد. اولا که رفت دنبال کارش و دیر رسید پیش من. کتابخونه هم از شانس ما به علت تعمییرات تعطیل بود. از اونجا هم حدود یک ساعت و نیم تو راه بودیم تا بالاخره ۷.۳۰ رسیدیم به پارکی که محل قرار بچه ها بود. بعد نتونستیم پیداشون کنیم. دوس جون هم صبحونه و نهار نخورده بود و کلا اعصاب نداشت.

همین طوری یه ریز غر زد. منم هی هیچی نگفتم. هی با شوخی و خنده نذاشتم دعوامون شه. از اون طرف هم گوشی شهره که تنها کسی بودکه شماره ش رو داشم آنتش رفت. و هر چی می گرفتم در دسترس نبود. چند نفر تو یه آلاچیق نشسته بودن که من حدس زم بچه ها هستن. دوس جون هی غر زد که من روم نمیشه بیاد جلو؟ اصلا از کجا معلوم اوناباشن؟ بریم سلام کنیم بگیم چی؟مگه تو نگفتی ما چی پوشیدیم پس چرا اونا نمیان جلو!! کلا بمدت ۲۰ دقیقه رو اعصاب من راه رفت. بعد هم گفت: دوستت گشی ش نمی گیره منم برنامه دارم دیرم شده. بریم!!

وای که این آدم وقتی عصبانیه چقدر بی منطق و غیرقابل تحمل میشه. به خودش هم گفتم. بعد هم که به شهره اسمس دادم. فوری زنگید. بهش مشخصات اون بچه ها رو گفتم. فهمیدیم حدس من درست بوده وخودشون بودن. هرکاری کردم دوس جون نذاشت برگردیم و ببینیمشون. می تونین تصور کنین چقدر جلوی شهره از رفتارش خجالت کشیدم؟ من از دعواهامون خسته شدم.

از غیرمنطقی شندش خسته شدم. از زود عصبانی شدنش خسته شدم. از دیشب هم باهاش حرف نزدم. خدایا خودت کمکم کن.

یه عالمه غرغر


این پست پر از غرغره. هر کی حوصله داشت بخونه.

امروز هم قرار وبلاگیه و من نمی دونم می رسم برم یا نه؟ خیلی دلم می خواد دو تا از بچه ها رو تو این قرار ببینم. شهره جان و منا جان

چون امروز عصر باید اضافه بمونیم.

باز هم از جمعه ی پیش درست حسابی دوس جونو ندیدم. یعنی اون اکثر بعد از ظهرا می ره دنبال کارهاش. منم از دوشنبه تا امروز حسابی مریض بود و همه ش ببخشید حالت تهوع داشتم و بعضی اوقات هم که نمی تونستم خودم رو کنترل کنم و.... می شدم. (ببخشید) در این حد که دوشنبه انقدر حالم بود که رئیس هم دلش سوخت و گفت حالت خوب نیست زود برو خونه.

ولی من مثل یه دختر خوب اول همه ی کارهام رو تموم کردم بعد هم همه ش یه ساعت زودتر اومدم خونه.  بعد از اومدن من هم اصلا مشتری نیومده.

سه شنبه هم با اینکه همچنان مریض بودم٬ اجبارا تا هفت موندم سر کار. که البته با اجازه تون کلی هم اشتباه داشتم تو کارم. اصلا نمی تونستم به منیتور نگاه کنم از سرگیجه.از آدم مریض چه توقعی میشه داشت؟

دوس جون هم زنگید که من نزدیکتم. می مونم تا هفت بشه و بیای یه سر ببینمت. رفتم پیشش و با هم یه کم تو پاساژ میدون چرخیدیم. هرچی گفت بیا بریم یه کافی شاپی جایی بشینیم قبول نکردم و گفتم حالم خوب نیس برم خونه استراحت کنم. تو پاساژ هم اصلا مردونه فروشی نبود که یه کم لباس ببینیم برای تولدش.

دوس جون که اصرار داره با خودش بریم برای تولدش کادو بخریم. بعد با خودش که می رم حوصله گشتن و همه جا رو دیدن رو اصلا نداره. برعکس وقتایی که برای من می ریم خرید و تا کل مغازه ها رو نگردیم چیزی نمی تونیم بخریم. ترجیح می دم خودم برم و تنهایی براش کادو بخرم

منو در حالی تصور کنین که حسابی خسته و و مریض و داغونم و یه چس آرایش هم ندارم و حتی تا حدودی کثیف هم هستم. بعد دوس جون برمی گرده با تمام احساسش می گه: وایییییییی چقدر جیگر شدی. چقدر قیافه تو اینطوری دوس دارم. خیلی بانمک و مظلوم شدی!!!! هی من رومو می کنم اون طرف بلکه کنتر صورتمو ببینه. هی می گه٬ اااااا منو نگاه کن. من که خیلی اینطوری دوستت دارم!! بذار نگات کنم خسیس

یعنی قیافه من تو اینجور مواقع دیدنیه. من موندم با این سلیقه ی بدش منو پسندیده؟؟! بعد احیانا مواقعی که کلی با حوصله و دقت آرایش می کنم و حسابی تر و تمیزم و به خودم می رسم بعد بهم می گه خوشگل شدی٬ چی؟ الکی می گه؟ اصلا خوشگل بودن تو ذهن دوس جون یعنی چی؟

کلا ۱۰ دقیقه با هم بودیم و من از اونجا برگشتم خونه. ولی خب بازم خوب بود. چون دلم براش تنگ شده بود.

دیروز هم باید هم حتما می رفتم تا کتابخونه . قرار بود دوس جون هم بیاد باهام. ولی حوصله م نیومد. بهش قول دادم به جاش امروز حتما برم ببینمش. که برنامه امروز هم اینطوری شد. هم دلم می خواد قرار وبلاگی رو برم٬ هم باید اضافه کاری بمونم٬ هم باید دوس جونو ببینم٬هم باید تا کتابخونه برم. نمایشگاه کتاب هم دلم می خواست برم حالا اگه من تنبلم که ساعت هفت می رم خونه و می خوابم.

روابطم با دوس جون هم تعریفی نداره از بس که موقعیت کاری ش باعث میشه حرفمون بشه. به خودش هم گفتم که با این شرایط بعید می دونم تا یه سال دیگه بتونه بیاد جلو. تقصیری هم نداره سنش کمه. اشکال اینجاس که وقتی باهم آشنا شدیم هر دومون خیلی کوچیک بودیم و از اون هم مهم تر اینکه همه ش یک سال و نیم اختلاف سنی داریم. یعنی شاید اگه ۴/۵ سال از من بزرگتر بود الان خیلی از کارهاش رو انجام داده بود. با این حرفام هم بدتر حرصش رو درمیارم. اون  همه ش می گه من خوش بینم و مطمئنم همه چی درست میشه.

منم میگم : تو زیادی خوش بینی به جاش واقع بین باش آقای محترم. آهان اینم یادم رفت بگم که تل خونه شون هم قطع شد و این هم اضافه شد به موضوعات قبلی برای دلخوری از هم.

مایی که معمولا روزی حداقل یک ساعت می حرفیم حالا همه ش باید موبایل به دست٬ حرص قطع و وصل شدن صدا رو بخوریم

خیلی غر زدم اگر هم بیشتر وقت داشتم می تونستم تا ظهر ادامه ش بدم.  ببخشید اگه حوصله تون از خوندش سر رفت. من که از اول گفتم هر کی حوصله نداره نخونه. اینم یه پست طولانی بود به درخواست اونایی که گفته بودن طولانی بنویسم هم بدک نیست...

لیلا گفته بودی چرا عکس نمی ذارم. چشم اولین آپی که از خونه نوشتم عکس می ذارم.

دعا کنید امروز عصر به همه برنامه هام برسم. فردا میام تعریف می کنم.

جمعه ی ما

5شنبه که برنامه بیرون رفتن مون با دوس جون ردیف نشد. به جاش صبح جمعه با پگاه هماهنگ کردیم که چهار نفری با د.س جونا بریم بیرون. قرار شد بریم همون سفره خونه ای که اون سری من با پگاه اینا رفتیم.

عصر رفتم دنبال دوس جون تا از اونجا با هم بریم. قرارمون با پگاه اینا سر خیابون سفره خونه بود. منم نیست تو آدرس یاد گرفتن فوق العاده م. 6 تا دور شمسی قمری زدیم تا بالاخره پیداش کردیم. با کلی مصیبت پارک کردیم تا پگاه اینا رسیدن و با هم رفتیم تو. این سفره خونه خیلی باحاله. آخه جاش خیلی پرت و دنجه. با این حال شلوغ هم هست شانس آوردیم که تخت خالی داشت. نشستیم و بچه ها لیمو سفارش دادن. دوس جون ها هم شروع کردن از موسیقی صحبت کردن. منو پگاه هم طبق روال همیشگی بساط غیبت. حالا خداییش غیبت به این غلیظی هم که می گم نبود ها.

فکر کنم یه دو ساعتی اونجا بودیم. از اونجا هم پگاه اینا می خواستم برن گیشا. ما هم که بیکاااار. با هم رفتیم سمت پاساژ و باز با کلی مصیبت ماشین رو پارک کردیم. یه کم هم تو پاساژ چرخیدیم. ساعت حدود 8.30 بود که مامان من زنگید و احضارم کرد خونه. دیگه همون جا از پگاه اینا خداحافظی کردیم.

منم اول دوس جون رو رسوندم بعد هم اومدم سمت خونه. نمی دونم چرا خیلی خوب نتونستم روزمون رو تعریف کنم ولی روز خیلی خوبی بود و خیلی بهمون خوش گذشت. نه به اون موقع که انقدر طولانی می نویسم که هیچکی حوصله ش نمیاد بخونه٬ نه بهحالا که انقدر کوتاه و بی مزه نوشتم

دوس جون بی ادب


این آقای دوس جون خان خجالت نمیکشه از ۵شنبه پیش تا حالا همه ش ۱۰ دقیقه منو دیده؟ یهنی چی آخه؟ این چه وضعشه؟ امروز تلافی می کنی ها دوس جوووووووون

قرار وبلاگی



دیروز جاتون خالی خیلی خوش گذشت. به قول هومن منم خیلی استرس قبل از این دیدارها رو دوس دارم. پگاه رو که من یه بار قبلا دیده بودم. لیلا و مینا و دوس جون هاشون رو هم قرار بود ببینیم. به اضافه ی رونی که البته رونی جان افتخار ندادن.

همه می خواستن با دوس جون ها بیان٬ حالا از شانس من این هفته تقریبا دوس جون هر روز کار داشت. دیگه خلاصه دیروز با کلی زور و تهدید ۵دقیقه از وقت شون رو به ما دادن. مینا و لیلا و دوس جوناشون پاساژ نص*ر بودن. پگاه و دوس جونش سر گیشا. من و دوس جون هم دقیقا وسط گیشا همدیگه رو دیدیم. و بعد از کلی تلفن بازی قرار شد همه بریم سر گیشا.

دوس جون منو پگاه با هم آشنا شدن تا بقیه برسن. تا بچه ها رسیدن٬ جالب بود که دقیقا متوجه شدم کدوم یکی از دخترا مینا و کدوم لیلا هستن با اینکه هیچ عکسی هم ندیده بودم ازشون. آذین جون هم از دوستای مینا بود که خیلی لذت بردم از آشنایی باهاش. بعد دوس جونا رو بهم معرفی کردیم. نه نفر بودیم و کل خیابون رو گرفته بودیم. قرار بود بریم کافی شاپی که همون جا بود.

دوس جون هم با معذرت خواهی همون جا ازمون جدا شد که بره دنبال کارش. بعدش چقدر جاش برای من خالی بود. آخه همه به جز آذین جون با دوس جون هاشون بودن و من تهنا مونده بودم.

خلاصه بعد از مستقر شدن و سفارش دادن٬ شروع کردیم به حرف زدن که بیشتر در مورد وبلاگ ها و بچه هابود. دروغ چرا یه کمی هم غیبت کردیم. البته آقایون تقریبا اکثر بچه ها رو نمی شناختن و ما خانم ها مشغول امر مقدس غیبت بودیم.

خلاصه که از همه چی گفتیم و شنیدیم و جاتون خالی لذت بردیم. حدودای ۶.۳۰ بود که دیگه کم کم بلند شدیم. و نخود نخود شدیم. از اونجا هم من و پگاه و دوس جونش بعد از خداحافظی با بقیه رفتیم یه سفره خونه. و من کلی بهشون زحمت دادم٬ اونجا هم حسابی جای دوس جون خالی بود. حالا ایشالا قراره که دفعه ی بعد دوس جون هم بیاد باهامون.

خب از بچه ها بگم که طبق معمول کلی متفاوت بودن با تصویری که ازشون تو ذهنم داشتم. لیلا که حسابی شیطون می زد. مینا هم خیلی مهربون بود. آذین جون رو هم با اینکه نمی شناختم اما خیلی باهاش راحت بودم. با پگاه هم که احساس نزدیکی شدیدی دارم. مخصوصا تو روابط مون. یهنی کاملا درکش می کنم

در کل خیلی بهم خوش گذشت. امیدوارم چند نفر دیگه رو هم که خیلی مشتاق دیدن شون هستم به زودی ببینم. البته قبلش باید مقادیر متنابهی با دوس جون کتک کاری کنم تا رضایت بده

مینا که آپ کرده و نوشته لیلا که فکر کنم تا نره اصفهان آپ نمی کنه. آذین جون و پگاه هم ننوشتن هنوز.

تندتند نوشت!



سلام خوبین؟

۵شنبه هم دوس جونو دیدم. من ماشین گرفتم و رفتم دنبالش یکم الکی دور دور کردیم. بعد هم رفتیم جلوی پارک گفت*گو تو ماشین نشستیم. منم موهامو با بابلیس فر درشت کرده بودم که دوس جون خوشش اومده بود و هی  عکس می گرفت.

برگشتنی هم یه خانومه با شخصیت از پشت زد بهمون. می بینین تو رو خدا. حالا هم که من دارم خوب رانندگی می کنم بقیه می زنن بهم. ولی خب خدا رو شکر هیچی نشد. دوس جون پیاده شد که پشت ماشین رو ببینه بیچاره دختره گرخید. فکر کرد الان می خوایم دعوا کنیم. دوس جون هم بعد از بررسی کامل به این نتیجه رسید که چیزی نشده.

تا امروز هم دیگه بیرون نرفتیم. راستی امروز قرار وبلاگیه. قراره سه تا از ندیده ها رو ببینم. البته احتمالا با دوس جون هاشون. دوس جون هم احتمالا کار داره و شاید نتونه باهام بیاد. خیلی هیجان دارم. به زودی میام تعریف می کنم.

این دفعه از سرکار!

سلام دوستای خوبم.

دوشنبه الی از سرکارش اومد خونه مون. موقع رفتنش٬ منم حاضر شدم که تا یه جایی از مسیر رو با هم بریم و یه کم مغازه ببینیم. به دوس جون هم که گفتم٬ گفت پس منم میام یه سر ببینمت.

دارم می رم به پیشواز تفلد دوس جون و از الان چشمم همه جا دنبال کادوهای خوشمل برای پسرمه. چند جا براش شلوار دیدیم که هیچ کدوم به دلم ننشست. یه جا هم یه کفش مردونه ی جیر معرکه دیدیم که با اجازه تون ناقابل ۱۲۰ تومن بود پس فعلا هیچ کدوم از کادوهای دوس جونم خریداری نشدن.

یک عدد شومیز خوشمل و یه جاسوئیچی که گاوه برای خودم خریدم. و بعد از خداحافظی با دوستم رفتم پیش پسر گوگولی م. یه کم با هم قدم زدیم که دوس جون پیشنهاد داد بریم یه جا بشینیم.

رفتیم پایین پاساژ ایرانیان. طبق معمول تا رفتیم طبقه بالای کافی شاپی که اونجاست و ما تحت مبارکمون به صندلی چسبید٬ سیل مشتری بود که به اونجا روانه شد.

دوس جون یه میلک شیک عجیب غریب که اسمش رو هم یاد نگرفتیم سفارش داد و من آب آلبالو. سفارش دوس جون تا دلتون بخواد بدمزه بود اما دوس جون بدون اینکه به روی خودش بیاره تا آخرین ذره ش رو خورد بعد که تموم شد٬ تازه یادش افتاده می گه: وای چقدر بدمزه بود. فکر کنم فاسد بود. دوس جون هم که کلا حسااااااااااااااس. با خوردن معمولی ترین چیزها حالش بدمیشه. بر عکس من که اگه کثیف ترین ساندویچ دنیا رو هم بخوریم هیچی م نمیشه

بلوزم رو به دوس جون نشون دادم که کلی خوشش اومد. کلی هم با گاوم بهش سرکوفت زدم. اخه خیلی وقت بود قرار بود دوس جون برام جاسوئیچی بخره که همه ش یادش می رفت. بعد حالا که خریدم می گفت تو رو خدا بذار پولش رو بهت بدم.

از اونجا هم اومدیم پایین پاساژ یه جا از گوشی دوس جون دیدیم که البته شماره ی مدلش یه عددش با مدل گوشی دوس جون فرق داشت. وقتی رفتیم و از فروشنده پرسیدیم٬ گوشی دوس جون رو گرفت و بعد از کلی بررسی حسابی حالمون رو گرفت که بهتون انداختن و اصلا سام*سونگ همچین مدل گوشی نداره. اصلش اینه که من دارم. یعنی انقدر حالمون گرفته شد که خدا می دونه.

دیگه از اونجا تا خونه دوس جون غر زد که من چقدر بدشانسم٬ چرا همه سرم کلاه می ذارن٬ چرا انقدر بد میارم٬ چرا انقدر ضرر می کنم. منم تا جایی که شد دلداری ش دادم.

فرداش با دوستش رفتن علا*الدین که برن به فروشنده بگن. می رن یه کم تو پاساژ می گردن و گوشی رو نشون چند نفر می دن که همه بهشون می گن که نه بابا مدل گوشی ت هشت. قیمتی هم که خریدی درسته. و تفاوتش رو با مدلی که اون مرده به ما گفت نشون دوس جون اینا می دن. خلاصه که پسرم خیالش راحت شد که سرش کلاه نرفته. و اون مرده یه جورایی اطلاعات غلط بهمون داده.

امروز هم حتما دوس جونم رو می بینم و در اولین فرصت میام تعریف می کنم.

شغل های پردردسر ما!


امروز از خونه دارم آپ می کنم. چه معنی داره آدم هر روز بره سرکار. خیلی خسته بودم. مرخصی گرفتم که بمونم خونه و استراحت کنم.  از آبان که رفتم سر کار این ۴مین روزیه که مرخصی می گیرم.

ای خدااااااااااااا لطفا از اون دریچه ی غیبت یه کار عالی با حقوق فاجعه خوب٬ راه نزدیک٬ ساعت کار کم و محیط خیلی خیلی خوب٬ برای من بفرست پایین٬ تا من صاحب یه شغل خوب بشم.

بگذریم. جمعه با دوس جون رفتیم سینما فیلم آ*ل. الهیییی دوس جون اصلا نمی دونست آ*ل چی هست و تا حالا اصلا خرافات هایی که در موردش هست رو نشنیده بود. بعد هی این طوری می کرد. بابا ما اصلا نخواستیم. لازم نکرده بچه دار شیم. آل تو رو ببره من چه خاکی تو سرم کنم انقدر هم جدی می گفت که دلم می خواست قورتش بدم.

تو سینما کلی سرم رو گذاشتم رو شونه ش. دوس جون هم  صورتم رو ناز می کرد. از اونجایی هم که طبق معمول نهار نخورده بود٬ رفت ساندویچ بدمزه ی کالباس و رانی از بوفه ی سینما خرید. بعد از سینما رفتیم پارک و یه کم نشستیم. دوس جون هم زنگ زد به آقایی که تو کیش قراره کارش رو درست کنه. جالبه که الان همه چیز رفتن دوس جون درست شده. بعد دقیقا هر روز که تصمیم میگیره بره بلیط بخره٬ از یه جا بهش زنگ می زنن و پیشنهاد یه کار می دن. دوس جون هم کلا مردده٬ می مونه چیکار کنه.

دیروز هم دوباره٬ دقیقا همین برنامه شد. دوس جون هم تصمیم گرفته فعلا یکی دو هفته صبر کنه تا ببینه این کاری که فعلا پیشنهاد شده به درد می خوره یا نه؟ که اگه دید خیلی کار دندون گیری نیست٬ بره کیش.

شنبه هم دوس جون خان اعتراف کرد که تو این یه سال اخیر یه سری اتفاقات بد که تو کارش افتاده رو به من نگفته بوده. و همین ها براش شده بودن کلی دغدغه ی فکری و نگرانی. چرا٬ چون از عکس العمل من می ترسیده!! بابا به خدا من در این حدم دیگه ترسناک نیستم. شاید مسائل کاری ش خیلی برام مهم باشه٬ و دوس داشته باشم که در جریان کاراش قرار بگیرم. ولی اون طوری هم نیستم که دخالتی بکنم تو کارش. 

ضرر های کاری هم یه چیز معمولیه که برای همه هست. درسته دوس جون تا حالا خیلی ضرر کرده ولی با توجه به سن و موقعیتش کاملا عادیه.

چون از اول همه ی مسائل روبهم گفته٬ یه جوری عادت کردم که از ریز کارهاش باخبر باشم. به نظرم یا از اول نباید این طوری منو تو مسائل کاری ش شرکت می داد یا حالا که از اول این طوری رفتار کرده٬ بهتر بود که همین رویه رو ادامه می داد... 

من توقع داشتم که همون موقع بهم می گفت. حالا شاید ناراحت می شدم و یه کم هم بهش غر می زدم ولی در کل کار دیگه ای که از دستم بر نمیومده... خلاصه که ازش دلگیر شدم. برای کارش دعا کنین. یعنی من فکر کنم اگه مسائل و مشکلات کاری ش حل بشه و موقعیت ش تو شغلش تثبیت شه حدود ۷۰ درصد مشکلات و دلخوری هامون رفع می شه و از بین میره...

دلم لک زده برای چند ساعت با دوس جون بودن٬ اونم بدون هیچ دلهره و نگرانی...

3 روز با دوس جون


سلام خوبین؟ ما هم خدا رو شکر خوبیم. اینطوری که بوش میاد دوس جون جدی جدی داره می ره کیش. تقریبا همه چی بری رفتنش جور شده ولی انقدر همیشه اینطور برنامه هاش جور نشده، یه جورایی باورم نمیشه بره. یا فکر می کنم بره، نمی تونه بمونه. نمی دونم خدا کنه اگه واقعا درآومد شغلش اونجا خیلی خوبه، خدا به هر دومون صبر بده تا موندنی بشه و یه کم پول جمع کنه...

یکشنبه با دوس جون رفتیم سینما فیلم پوپک و ... که البته طبق معمول خیلی مزخرف بود. دوس جون هم کمی تا قسمتی بی حال بود. از اونجا هم رفتیم پارک شفق، دوس جون هم چیپس و ایستک خرید. تا ساعت نه اونجا بودیم. از اونجا هم تا خونه پیاده برگشتیم که خیلی مزه داد.

دوشنبه هم دوس جون تصمیم گرفت یه دستگاهی (دقیقا نمی دونم چی بود، فکر کنم تو مایه های باند و این جور چیزا) رو که داشت ببره بفروشه. که البته کار خوبی هم کرد. چون از وقتی خریده بودش یه بار هم ازش استفاده نکرد.

دیروز هم با دوس جون رفتیم بیرون. اول رفتیم ایرانیان، دوس جون هم با پولش و بعد از کلی گشتن چک و چونه زدن یه خط 912 با پیش شماره پایین خرید. من نمی دونم حالا اگه پیش شماره ش بالا بود چه فرقی می کرد؟ مثل بچه ها گیر داده بود دیگه. بعد یه کم تجید قوا کردیم و ذرت خوردیم و رفتیم به سمت پاساژ علا*الدین. اونجا هم کلی گشتیم تا بالاخره یه گوشی سام*سونگ لمسی که قیمتش هم خیلی خوب بود خرید. یادم نیست اسم مدلش چی بود:دی ولی اگه رضایت می داد که خطش رو پیش شماره 5 بخره، می تونس با بقیه پولش یه گوشی عالی بگیره. حیف که قبول نکرد.

امروز هم با هم بودیم و بعد از مدت ها رفتیم پارک بهجت. که اولش دوس جون خان منو اذیت کرد و حرفمون شد. بعد هم مجبور شد کلی منت کشی کنه تا آشتی کنیم.